۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

حماقت

گزارش مجلس در مورد حوادث بعد از انتخابات ۸۸ منتشر شده. نمی‌دونم چرا به توهم این سیستم عادت نمی‌کنم.

من اصلا تیریپ اصلاحات و اینا نیستم. ولی دیگه اینکه خاتمی بلند شه بره طرف‌های خارجی رو در مورد اینکه میرحسین خوبه قانع کنه و از کلی قبل از انتخابات ۳۰۰ هزار نفر رو جذب کرده باشن برای شلوغی‌های بعد از انتخابات دیگه خیلی خندست.

نمی‌دونم. ولی خوب هرچقدر هم که من به این چیزها بخندم، یک سری آدم هستند که این گزارشات رو می‌سازن و یک سری دیگه هم هستن که همه اونچه که گفته می‌شه رو باور می‌کنند. با اینکه باور کردنش سخته، ولی هستند بسیار که باور می‌کنند.

خوشحالم که هنوز به شنیدن دروغ این سیستم عادت نکردم. به گمانم هر موقع عادت کنم، مُردَم.

و خوشحالم که این سیستم تا این حد احمق تشریف داره که داره اینطوری بازی می‌کنه. دشمن نادون خطرناک هست، اما موندنی نیست.

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

خونه

بالاخره خونه هم جابه‌جا شد. با اینکه خیلی از خوابگاه در اومدن کار سختی بود و قراردادش خیلی اذیت می‌کرد اما بالاخره  رفتیم تو خونه جدید و خیلی هم داره خوش می‌گذره.

زندگی این‌طوری رو خیلی وقت بود که نداشتم. اما خوب حالا خیلی راضی و خوشحالم. 

یه خونه نزدیک محل کار با وسایل خودت و زندگی خودت. کم کم زندگی اینجا داره جا می‌افته و احساس می‌کنم که دارم تو شهرم زندگی می‌کنم. با اینکه خیلی مونده که به اینجا عادت کنم، اما اوضاع به خوبی پیش می‌ره.

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

Wikipedia

خوب ما الان داریم رو یک سری داده کار می‌کنیم که مربوط به سرطان و اینا میشه. بعد ظاهرا ربط به خون هم داره. بعد ما شروع کردیم ببینیم این دکترهای گرام چطوری خودشون مریض‌ها رو از هم تشخیص می‌دن. نتیجه این شد که یه کتابی برداشتیم بخونیم دیدیم انگاری چینی نوشتن. 

یعنی حتی نمی‌شد بگی که این یارو الان لغت بایولوژی بود یا اینگیلیسی. بعد یه کتاب برداشتم که فقط در مورد مریضیه و اینا به صورت ابتدایی گفته بود. بعد اونم شرایطش همین بود.

در نهایت رسیدیم به ویکی‌پدیا و شروع کردیم از چند تا لغت که می‌دونستیم نمی‌دونیم چین به صورت جستجوی dfs وار رفتیم تو. الان اون کتابه یه کم بهتر شده. یعنی دیگه چینی نیست.

و اینگونه شد که ما بار دیگر به آفرینندگان ویکی‌پدیا آرزوی رحمت و این صحبت‌ها فرستادیم :ی

راستی محض رفع فضولی خوانندگان محترم لغات مطروحه از دسته Stem Cell, Lymphoma, Leukaemia بودند.

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

هواشناسی

نگاه می‌کنی می‌بینی که بیرون سرده. بعد هواشناسی اینا رو نگاه می‌کنی می‌بینی که نوشته دما در روز کنونی از ۱ تا ۴ حرکت می‌کنه. اما همونجا که اینو نوشته ذکر کرده که الان دما -۲ می‌باشد. خوب عزیز من پیشبینی بلد نیستید بکنید دیگه الان رو که می‌تونید نگاه کنید بفهمید حداقل دما ۱ نیست و همین الان -۲ شده.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

YVR

این هم فرودگاهی که یکی از روزهای آخر آگوست امسال (۲۰۱۱) من توش پیاده شدم و بعد از ۳ ساعت بالاخره وارد خاک اینجا شدم. البته اون موقع اینقدر ابری نبود. به قول این خارجی‌ها: YVR Airport


۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

رستوران

حدود ۳ سالم بود شاید. شاید هم ۴ سال. نمی‌دونم.

پولی در کار نبود.

تو خیابون‌های تهران نمی‌دونم برای چی با مامانم داشتیم راه می‌رفتیم برای مدت زیادی. برای نهار رفتیم تو یک رستوران و مامانم گفت هرچی می‌خوای سفارش بده. منو رو داد به من و من هم که نمی‌تونستم بخونم یکی رو انتخاب کردم. یعنی کباب انتخاب کردم.

گارسن اومد سفارش بگیره. فقط من سفارش دادم. مامانم چیزی سفارش نداد.

پولی در کار نبود.

غذا رو که آورد می‌خواست برای مامانم بذاره مامانم گفت که غذا برای منه. من خوردم و شاید آخرش مامانم هم از چیزی که مونده بود خورد.

وقتی گارسون اومد قبض رو بده من گفتم نمی‌شه اینجای فیلم رو سانسور بشه؟ طرف واقعا فکر کرد که دوربین مخفی‌ای چیزیه. می‌خواست پول نگیره اما مامان پول رو داد و اومدیم بیرون.

-------------

می‌خواستم موضوع رو بذارم مامان، دیدم مامان‌ها خیلی خفن‌تر از اینان که هم چین نوشته‌ای اسمش مامان باشه.

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

Segmentation Fault


اولین بار برنامه رو اجرا میکنی و انتظار هم نداری که چیزی غیر از segmentation fault ببینی. اما وقتی gdb می‌کنی چیزی می‌بینی که پوزت می‌خوره:

(gdb) bt
#0 0x000000000040245a in Graph::operator== (this=0x0, other=...) at graphprocess.cpp:154
#1 0x000000000040248f in Graph::operator!= (this=0x0, other=...) at graphprocess.cpp:159
#2 0x00000000004035ac in SuperGraph::add_simple_edge (this=0x7fffffffde40, a=..., b=..., weight=13.0448) at graphprocess.cpp:354
#3 0x00000000004018c0 in main (argc=3, argv=0x7fffffffe0d8) at graphprocess.cpp:524

و در این لحظه بوزت می‌خوره که چطوریه که تابع کلاس رو اجرا کردی اما کلاس خودش نال بوده؟
به قول علیرضا اگه کلاس null بوده تابع عمه کلاس رو اجرا کردی؟

البته کاشف به عمل آمد که انگاری یه طوریایی داره اپراتور رو استاتیک در نظر میگیره. ولی بسی خندیدیم.

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

حمله نظامی

گمانم حدود ۷ سال پیش بود که احتمال حمله آمریکا به ایران زیاد شده بود و خیلی از تحلیل‌ها به اینجا می‌رسید که آمریکا به ایران حمله می‌کنه. اما به هر حال این اتفاق نیافتاد.

اما الان همون‌طور که اینجا نوشته، احتمالش دوباره داره زیاد میشه. تشنجاتی هم که از سمت هم آمریکا هم اسرائیل هم ایران تشدید شده، مثل قضیه برنامه ترور توی آمریکا و غیره یه طور‌هایی نشون می‌ده که طرفین همچین بدشون نمیاد سیستم به اون سمت حرکت نظامی پیش بره.

البته من شخصا اصلا پایه این حرکت نیستم. اما این وسط دولت‌ها پایه‌شن.

باید بخونم ببینم چی پیدا می‌شه در این مورد.

last.fm

دیروز هاردم رو تو لب جا گذاشتم. بعد آهنگ نداشتم گفتم برم یه سری رادیو گوش بدم. همینطوری رفتم تو last.fm. بعد تعدادی آهنگ‌ساز و اینا وارد کردم. بعد یه رادیوی شهرام ناظری آورد. شروع کردم گوش کردن. تا حالا همچین مجموعه خوبی ندیده بودم. عااااالی بود. عضو شدم. فقط ۳ دلار در ماه.

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

مفاهیم اولیه

آدم‌ها تو اوین اولین چیزهایی که یاد می‌گرفتند یک سری مفاهیم اولیه بود که در حالت عادی هیچ کدوم از اون آدم‌ها دقیقا نمی‌دونستند چیه. این‌ها که اینجا می‌نویسم اصلا پشتوانه حقوقی نداره. فقط برداشت و دانشیه که آدم‌ها تو اون مدت کسب می‌کردند، بیشتر با تجربه.

بازداشت: این که دستگیر بشی و برای به قولی تحقیقات اولیه یک جایی نگهت دارن رو می‌گن بازداشت. البته در موارد بسیار این بازداشت با این که قرار هست موقت باشه، ممکنه چند سال هم به طول بیانجامه.

تفهیم اتهام: یکی باید به شما بگه که چرا دستگیر شدید و شما هم امضا کنید که تفهیم شدید. البته اگه هم امضا نکنید خیلی فرقی نمی‌کنه. همش تشریفاتی و مسخرست. قانون در اون موقعیت فرمان‌روا نیست.

بازپرس: بازپرس کسی هست که دستور دستگیری شما رو صادر کرده و یا صادر می‌کنه. نکته جالب هم این بود که خیلی از آدم‌ها دستگیر می‌شدند بعد دستور بازداشت براشون صادر می‌شد. دستور بازداشت عمومی صادر شده بود برای هر کسی که تو خیابون می‌خواستند بگیرن. بعدا به صورت خاص دستور بازداشت صادر می‌شد. درضمن بازپرس مسئول تفهیم اتهام به متهم هم هست. همه آدم‌ها تو همون روزهای اول معمولا توسط بازپرس کشیک اوین تفهیم اتهام می‌شدند. اون بازپرس تو یه اتاق تو قرنطینه می‌نشست و آدم‌ها رو دونه دونه صدا می‌کردند برای تفهیم اتهام.

بازجو و بازجویی: هااااا؟ این همون آقا بدست. بهش می‌گن کارشناس پرونده. کلا کلمه بازجو خیلی شنیده نمی‌شه. البته اون اول کسانی که دستگیر شده بودند تعدادشون خیلی خیلی بیشتر از اونی بود که بشه ازشون بازجویی کرد. روال اینطوری بود که صبح زود تا نیمه‌شب بازجویی گروهی انجام می‌شد. با اتوبوس گروهی به ۲۴۰ منتقل می‌شدند و روی زمین و صندلی می‌نشستند. بعد برگه بازجویی به همه داده می‌شد. بعد اونطور که یادمه ۱۳ تا سوال خونده می‌شد و همه می‌نوشتند و بعدش به اون‌ها جواب می‌دادند. اونجا چشم‌بندی در کار نبود. بازجوها بالاسر برگه‌ها راه می‌رفتند و گاهی سوال‌هایی به قضیه برای بعضی‌ها اضافه می‌کردند. کاملا شانسی بود. سوال‌هایی از قبیل اینکه خانواده چه کار می‌کنند و کجا دستگیر شدید و اتوبیوگرافی و این‌ها. بامزه این بود که یکی اونجا بی‌سواد بود و کنار دستیش براش می‌نوشت. بعد از نوشتن همه به قرنطینه برمی‌گشتند.

کیفرخواست: می‌شد چیزی که بازپرس پرونده به عنوان اتهام بعد از تحقیقات اولیه (یک سری بازجویی) اعلام می‌کرد و شما هم دفاع آخر رو می‌نویسید. گاهی بعد از این‌کار بازپرس قرار بازداشت رو به قرار وثیقه تبدیل می‌کنه. یعنی یکی باید وثیقه بذاره و شما آزاد بشید. گاهی هم به قرار کفالت. که این قرار کفالت فقط یک نفر ضامن عملا می‌خواست.

بیشتر کسانی که دستگیر می‌شدند به دادگاه نمی‌رسیدند و آزاد می‌شدند. یعنی با قرار کفالت یا وثیقه. اما پرونده‌ها به فراموشی سپرده نمی‌شد. یکی از بچه‌ها ۲ سال بعد رفته بود عدم سوء پیشینه بگیره، بهش گفته بودند باید بره دادگاه تکلیفش معلوم شه. البته کاریش نداشتن. اما تعداد زیادی از پرونده‌ها هنوز باز مونده اصولا.

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

سکس و خود ارضایی

بخشی از شماره ۲ رادیو فنگ.

البته بحث رو خیلی خوب باز کردن و پیش بردن. این هم که اینجا گذاشتم منظورش این نیست که این کارها بد هستند. فقط میگه که این راه حل نیست. بقیش رو می‌تونید گوش کنید.

:

اینکه ما جدا بکنیم یه تعدادی از بچه‌های کار رو، و فکر بکنیم که این مسئله اینجوری حل می‌شه، منظورم اینه، با گسترش کمی سازمان‌های از این دست فکر می‌کنیم که این مسئله حل میشه. نه هیچ‌وقت این مسئله حل نمی‌شه. سازمان‌های خیریه همیشه عقب می‌مونن از چیزی که می‌خوان بهش بپردازن، همیشه جا مونده هستند. هیچوقت نمی‌رسن.

چون مکانیزم اجتماعی‌ای که داره کار کودک رو تولید می‌کنه بسیار سریع‌تر از اینا کار می‌کنه. یکی، دوتا، سه‌تا، نمی‌رسن. هیچ وقت نمی‌رسن و فقط یک جایی برای تخلیه احساسات سانتیمانتالیسمی خودشون پیدا می‌کنن که آره من الان یه کار خیلی مهمی کردم. من کمک کردم به کار کودک. ولی این اتفاق نمی‌افته.

می‌دونین می‌خوام چی بگم؟ فرقش مثل سکس و خودارضایی می‌مونه. طرف بیشتر خودش ارضا می‌شه و فکر می‌کنه کاری کرده. ولی تو جهان واقعی تغییری که مادی و واقعیه اتفاق نیافتاده.

یک مالزیایی

دیروز با یکی از بچه‌ها که از مالزی بود صحبت می‌کردم.

در مورد اینکه اونجا مسلمون زیاده و اصلا کشور مسلمون حساب می‌شه یا نه صحبت می‌کردیم. اونجا اینطوریه که بعد از اینکه استقلال گرفته، چون تعداد غیر مسلمونا زیاد بوده قانون‌ها رو کاملا ۲ قسمت نوشتن. برای مسلمان‌ها و غیر مسلمان‌ها. قوانین طلاق، مصرف الکل و هر چیزی که به این قسمت مربوط بشه، و کسی مسلمان حساب می‌شه که باباش اینا مسلمان بوده باشند.

بعد صحبت ادامه داشت، در مورد ایران صحبت می‌کردیم، بعد از یه مدت رسیدیم به اینجا که اختلاف دانش و باورهای آدم‌ها در ایران، از تهران و شهرهای بزرگ تا شهرهای کوچک و روستاها خیلی زیاده و متاسفانه سیستم آموزش دست حکومت مونده. خیلی با تعجب پرسید مگه آموزش غیر دولتی ندارین؟ خواستم بهش بگم اون رفقا که می‌رفتن جنوب‌شهر آموزش می‌دادن فکر کنم بیشترشون درگیر دادگاه و زندان و اینگونه چیزهان. و برام جالب بود که برای آدم‌ها آموزش غیردولتی خیلی بدیهیه.

رادیو

خیلی خلاصه، من ۲ تا رادیوی خوب پیدا کردم این مدت. یکیشون جمعه‌ها منتشر میشه. یکی دیگه ۲۴ ساعته هست.

اولی خیلی روش کار میشه، دومی آهنگ‌های خوبی پخش می‌کنه.

رادیو فنگ و رادیو آنلاین

رادیو فنگ این شماره رو به کودکان کار اختصاص داده، خوب بود.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

شبزده

عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز

خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

اوین - قرنطینه ۱ - ۲۴۰

اوین زندانیست که امروز بیشتر به عنوان بازداشت‌گاه از آن استفاده می‌شود. به خصوص بعد از انتخابات سال ۸۸ تمام ظرفیت‌های این مکان استفاده شد. البته ظرفیت که چه عرض شود، در مکانی که ۱۲۴ نفر ظرفیت داشت و به گفته وکیل بند اگر ۱۲۶ نفر در آن مکان نگه‌داری شوند حتما دعوا به راه است، تا ۱۰۰۰ نفر جا دادند. وکیل بند به همین دلیل هم که شده، احترام خاصی برای بچه‌ها قائل بود.

آنجا قرنطینه بند ۱ اوین بود. اولین جایی که بعد از ورود به اوین بعد از رد شدن از درب ورودی دیده می‌شود. منظور از بودن آن مکان این بوده که کسانی که قرار بوده به بند ۱ بروند حداقل ۲ روز آنجا باشند تا از نداشتن بیماری خاص اطمینان حاصل شود. روزهای اول کسی حق تداشت به صورت ۲ نفره روی یک تخت بخوابد. در روزهای خیلی شلوغ همه تخت‌ها ۲ نفره بودند، همه مساحت زمین پر شده بود از بازداشتی‌ها، ردیف به ردیف همه می‌خوابیدند. سپس بهداری بخش تخلیه شد، بعد هم انباری‌ها. آخرین مکان‌ها برای خوابیدن راهروها و هواخوری بود.

ساختار قرنطینه بند ۱

برق‌کاری که برای سرویس کولر آمده بود می‌گفت یک ماه است که ما داریم اینجا را برای شما آماده می‌کنیم. این را کمتر از یک هفته بعد از انتخابات می‌گفت.

روزهای اول همه با هم به هواخوری می‌رفتند برای صرف موادی که به عنوان غذا داده می‌شد. روزهای بعد همه با هم جا نمی‌شدند، اتاق‌ها نوبتی می‌رفتند. غذای خاصی هم نبود. بندگان خدا برای ۴۰۰ نفر شام سفارش می‌دادند، تا شام ۲ تا اتوبوس دیگر آدم اضافه شده بود، مجبور بودند آب غذا را اضافه کنند و سهمیه برنج را کم کنند.


تلفن هم فقط ۳ عدد بود که به هیچ صورتی نمی‌شد به این راحتی‌ها نوبت گرفت. تمام فکر و حقه‌هایی که هر کسی بلد بود در راستای استفاده از تلفن صرف می‌شد.

البته قبل از اینکه آدم‌ها به قرنطینه بند ۱ بیایند تقریبا ۲ روز جایی بودند که وقتی به قرنطینه وارد می‌شدند احساس می‌کردند بهشت است. آنجا ۲۴۰ بود. ساختمانی که به دلیل پیش‌بینی انجام شده، از قبل یک طبقه از آن را به ۲۰۹ داده بودند و ورود به آن ممنوع بود. همان ۲ ۳ روز اول بعد از انتخابات تعداد افراد اینقدر زیاد بود که تقریبا به صورت تمام‌وقت آنجا از بازداشت شدگان ثبت نام به عمل می‌آوردند. این کار با ثبت اثر ۱۰ انگشت و اعلام مشخصات انجام می‌شد. پرونده افراد اولین برگه‌های خود را آنجا آغاز می‌کرد.

ساختار ۲۴۰

در سلول‌هایی که انفرادی محسوب می‌شدند و دستشویی و توالت و حمام داشتند، ابتدا ۶ نفر و سپس تا ۱۱ نفر جا دادند. شب بازداشتی‌ها به پا و زانوی همدیگر تکیه می‌دادند و می‌خوابیدند. کسانی که توسط وزارت اطلاعات به صورت خیلی خاص پیگیری می‌شدند همان‌جا اولین بازجویی‌ها را شروع می‌کردند. خیلی زود هم از آنجا می‌رفتند. خیلی‌ها فکر می‌کردند آنها آزاد می‌شوند، اما آنها فقط به ۲۰۹ منتقل می‌شدند.

یکی از آنها کیوان صمیمی بود که خیلی زود به ۲۰۹ منتقل شده بود و بچه‌ها فکر می‌کردند که آزاد شده. اما بعدا در ۲۰۹ دیده می‌شد.

بعد از ثبت نام در ۲۰۴ بود که تازه همه به قرنطینه منتقل می‌شدند.

البته داستان به قرنطینه لزوما خاتمه پیدا نمی‌کرد.

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

تابعیت

اینجا تو بی‌بی‌سی نوشته بود:
سه روز پیش رامین مهمانپرست، سخنگوی وزارت خارجه ایران،گفته بود که براساس ماده ۹۸۹ قانون مدنی، داشتن تابعیت خارجی، فرد را از هرگونه مشاغل دولتی محروم می کند و براساس قانون اساسی جمهوری اسلامی هم، ایران تابعیت مضاعف را به رسمیت نمی شناسد.

من هم قبلا شنیده بودم که اگه تابعیت یک جای دیگه رو داشته باشید، چون ایرانی بودید حق ندارید با تابعیت دوم خودتون برید ایران و حتما باید با تابعیت ایرانی وارد بشید.

خوب احمقانست دیگه.

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

فلسطین

این بنده خدا آقای محمود عباس رفته سازمان ملل سخنرانی کرده. متن کامل سخنرانی اینجا هست. بنده خدا خیلی هم بی‌ربط نگفته. فقط خواسته که اونور رودخونه مال خودشون باشه. اینیکی ور رودخونه اسرائیل.

بعد خوب به صورت یک کم عملی سعی کرده پیشنهاد بده. هرچند همین‌ها رو هم که گفته این اسرائیل شاکیه و نمی‌ذاره که اجرا بشه.

حالا این وسط خامنه‌ای اومده گفته: "مدعای ما آزادی فلسطین است، نه آزادی بخشی از فلسطین. هر طرحی که بخواهد فلسطین را تقسیم کند، یکسره مردود است. طرح دو دولت که لباس حق به جانب پذیرش دولت فلسطین به عضویت سازمان ملل را بر آن پوشانده‌اند، چیزی جز تن دادن به خواسته صهیونیست ها، یعنی پذیرش دولت صهیونیستی در سرزمین فلسطین نیست. این به معنی پایمال کردن حق ملت فلسطین، نادیده گرفتن حق تاریخی آوارگان فلسطینی و حتی تهدید حق فلسطینیان ساکن سرزمین های ۱۹۴۸ است."

بعد خوب خالد مشعل در واکنش به اقدام هفته گذشته محمود عباس، رییس تشکیلات خودگردان فلسطینی در مجمع عمومی سازمان ملل در زمینه درخواست تشکیل کشور فلسطین گفت: "معلوم نبود آن کشوری که پشنهاد و درخواست تشکیل آن شد، کجاست؟"

جنبش حماس کنترل غزه را بر عهده دارد و محمود عباس کنترل کرانه باختری رود اردن را در دست دارد.

این ۳ پاراگراف از بی‌بی‌سی بود البته. حالا من نمی‌دونم. آقاجان این حماس اگه خیلی شاخه خوب بره واسه خودش یه کشور مدعی شه مثلا فلسطین ۲. بعد هر کاری می‌خواد بکنه واسه جمهوری اسلامی. اون بنده خدا محمود عباس هم اگه اینا کرم نریزن یه کاری واسه خودش می‌کنه و احتمالا خیلی راحت‌تر به نتیجه‌ای که می‌خواد می‌رسه.

من اصلا پایه اسرائیل نیستم. ولی این جناب خامنه‌ای اگه می‌تونست بی‌خیال منافعش بشه و از کون فلسطینی‌ها بکشه بیرون خیلی وضعیتشون بهتر می‌شد. ولی خوب زهی خیال باطل که این جانی قدرت‌طلب به این سادگی‌ها بیخیال بشه.

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

Politicians

It's said that "being POLITE makes people happier".

That's true; but as a consequence, POLITICIANS use POLITENESS as a tool to tell people lies and still make them happy.

OK, I don't feel any kind of desire to use that tool.

بهنام - نهال

بهنام گنجی پنجشنبه خودکشی کرد.
نهال سحابی پنجشنبه خودکشی کرد.

چرا؟ زندان فقط به خاطر اینکه دوست کوهیار گودرزی بودن؟ اگه اینقدر از آدمایی مثل کوهیار می‌ترسین که خوبه.

یعنی گه به قبر من بگیرن که نشستم اینجا عین این آدم‌های شاد روزگار دارم کد می‌زنم که ۴ تا سلول از هم جدا شن.
گه به قبر من بگیرن که ۲ سال تمام بعد از فقط ۱۰۵ روز زندان همچین ساکت شدم که صدا از مورچه شنیدید از من هم شنیدید.

ریدیم داداش. تعارف که نداریم.

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

Washrooms

من همیشه برام سوال بود که فرق بین توالت زنانه با مردانه چیه.

تو ایران که بودیم یه شب‌هایی که می‌موندم دانشگاه و هیچ کسی نبود می‌رفتم گاهی دستشویی دخترا. ولی هیچ فرقی نمی‌کرد. فقط گاهی آیینه اونا مرتب‌تر و بزرگتر بود.

اینجا هم خیلی این کنجکاوی رو داشتم. البته یه کم واضحتر می‌شه اینجا. مثلا خوب دخترا چون خیلی قابلیت هدف‌گیری و اینا ندارن از اون دستشویی سرپایی ها به دردشون نمی‌خوره و خوب قاعدتا ندارن. اما اینجا یه فرق باحال دیگه هم بود. تو دستشویی اونا گاهی از این دستگاه‌ها که تامپون و نواربهداشتی می‌فروشه گذاشتن. ایده خوبیه‌ها. فکر کردم چقدر کار این بندگان خدا رو راحت می‌کنه و استرس رو کم می‌کنه.

ولی انصافا فرق دیگه‌ای ندارن فکر کنم.

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

Edmonton

اینجا که اومده بودم اول کار خوب لپ‌تاپ نداشتم. بعد از یک هفته هم رسیدم به یک هفته که ۲شنبه هم تعطیل بود. به یکی از دوستام که تو ادمونتون بود گفتم بیام اونجا هستین؟ گفت آره.

از بچه‌های دانشگاه تهران بودم. خلاصه رفتم پیش فاطمه و میثم. دستشون درد نکنه حسابی وقت گذاشتن و ۲ ۳ روز تعطیل کردن کار و زندگی رو.

روز اول رفتیم یه جا که صبحونه نهار باهم بخوریم. اینا از اونجا که آخر هفته‌ها همیشه دیر بیدار می‌شن یه پدیده‌ای دارن به اسم برانچ که همون وسطا می‌خورنش. بعد هم رفتیم خرید و من اگه به خودم بود به این سادگی‌ها از این خرید‌ها نمی‌رفتم. رفتیم یک جایی که هرچی اضافه اومده بود آورده بودن اونجا و ارزون‌تر می‌دادن.



روز بعد هم رفتیم طبیعت گردی. خیلی خوب بود. ۱۰ کیلومتر راه رفتیم و نهار و اینا.


روز آخر هم رفتیم پاساژ بزرگ ادمونتون.

و شهر بازی توی اونجا


با تشکر فراوان از

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

reverse ssh tunneling

It's obvious that I need to connect to my computer at work, from my computer at home.

The problem is that the lab computer is behind a firewall in a NAT. They provide us a web based interface to access our computers which is awful.

A naive idea is that to run an agent on the lab computer to hook some file on the web, read commands from there, and place results somewhere there. But there should be a way in open source world to do that easier. I was sure that guys did that before.

So I googled "reverse ssh to a computer on a nat". That was the first thing which I could search for. And that was really the answer. "Reverse SSH Tunneling" is the way you can do that. Then I used this page.

But I used my own computer at home to work as server. Yes I did a port forwarding on my router which is always alive. But I don't want my home computer be on all the times. So I have to find a way to make sure that the line is up even there is a disconnection for whatever reason; even restarting my home computer.

Googling something like "automatic ssh reconnect" yields to the solution. I choose this page and saved it as a script on my lab computer. So I run it under a terminal when I turn on my lab computer. I couldn't give it to "at" command. I don't know why it didn't work but that works for me.

The last thing is that I want ssh to be done without any password requirement. So I googled "automatic ssh login" and used this page for that. The last problem was that I already generated a private key for myself and set a password for that. Now I want to remove that password so that the ssh is done completely automatic.

So this is what I googled: "how to remove password from generated private key". And using this page I removed the password from my private key and replaced the new one with the old one.

OK, let's go home and work from there ;)

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

eye check

بالاخره به چشم‌پزشکی راه پیدا کردم. بعد از کلی وقت گرفتن و اینا رفتم اونجا. دکتره یه آقای پیری بود. بعد رفتم توی مطب نشستم تا دکتر بیاد. وسایل رو که نگاه کردم انگاره که اومدم موزه‌ی وسایل چشم‌پزشکی. من از وقتی سه سال و شش ماهم بود عینک می‌زنم ولی هیچ‌وقت یادم نیست که وسایل مطب تو تهران اینقدر قدیمی بوده باشه. حتی از لامپ اون دستگاه معلوم بود که خیلی قدیمیه. گمانم ۲۰ ۳۰ سالی حداقل عمر اون وسایل بود. البته خود دکتر هم همچین جوون نبود، سن بابابزرگ ۲۸ سال پیش فوت شده‌ی من رو داشت فکر کنم.

بعد آقاهه اومد و من مدارک رو نشون دادم و به این نتیجه رسید که معاینه کنه. بعد که معاینه کرد و چشم من رو دید، گفت خیلی خوب عمل شده، پوزش خورده بود. بعد گفت خیلی هم خوب ترمیم پیدا کرده. اصلا دیگه اگه من بودم می‌گفتم از این قطره‌ها نریزی. الان دیگه چشمت کاملا درست شده. یعنی معلوم بود با این دستگاه‌هایی که اینا دارن نمی‌شه اینطوری عمل کرد. طرف هیجان‌زده شده بود چشم من رو دیده بود. خوب اسکلا شما که این همه پول می‌گیرید برید دستگاه بخرید. فقط بابت ویزیت ساده از من ۱۷۵ دلار گرفت. البته بیمه یه مقادیری از این رو بعدا در قالب چک قاعدتا به من می‌ده.

نکته باحالش همچین مکالمه‌ای بود:
- پس ایران عمل کردی
- آره
- تهران؟
- اوهوم
- الان که از ایران در اومدی اومدی یه جای دیگه نظرت چیه؟
- خوب خیلی خوبه اون تو خیلی داغونه. دیگه همه دارن می‌رن زندان و سیستم کاملا داغون شده و اینا.
- نمی‌دونم چطوری هم‌چون کشوری به اینجا می‌رسه. خیلی خوب بود. اون موقع که شاه بود خیلی درست‌تر بود.
- آره ولی اون موقع هم خوب مردم راضی نبودن.
- آره آره، می‌دونم. اما اینا پس چرا این‌طوری شدن؟
- مردم فکر می‌کردن سیستم مذهبی جواب می‌ده. ولی خوب نمیده.
- آره وقتی ملت می‌خوان با خدا کار کنن و به حرفای اون گوش کنن و با اون حرف بزنن این‌طوری میشه.
- نه لزوما مذهبی. همه سیستم‌های ایدئولوژیک این‌طوری می‌شن.
- آره. خداهه می‌تونه هر چیزی باشه.


خیلی خوب بود دیدم همچین آدمی اینجا. چون اینجا اصلا به این سادگی‌ها آدم درست حسابی این‌طوری پیدا نمیشه. خوشحالم کرد دیدنش. کاش می‌شد باهاش دوست شد.

laptop

من دو تا اشتباه استراتژیک کردم در مورد خریدهام قبل از اومدن.

اولیش این بود که تو ایران قبل از اینکه بیام اینجا موبایل خریدم. اونجا ۸۵۰ پول موبایل دادم در صورتی که اینجا ۲۰۰ بود.

دومیش هم این بود که من ایران لپ‌تاپ رو گذاشتم که از اینجا بخرم. اما اینجا اصلا لپ‌تاپ خوب پیدا نمی‌شه. اگه می‌خواین آشغال بخرین خوب خوبه خیلی هم ارزونه. اما لپ‌تاپ درست حسابی پیدا نمی‌شه. بعد از کلی گشتن مجبور شدم آنلاین سفارش بدم. اونم مشکلات خودشو داشت چون من هنوز ویزا کارت ندارم و مجبور شدیم با کارت دوستم بخریم و سر آدرسش گیر دادن و از این چیزا خلاصه.

حالا مگه لپ‌تاپ میاد لامثب. تا از چین بره ژاپن از اونجا بره آلاسکا از اوجا بره ۲ تا ایالت آمریکا تو جنوب کانادا و بیاد اینجا خوب طول می‌کشه. اینقدر دیر اومد که رفتم یکی خریدم. البته ارزون بود. تو مایه‌های ۲۷۰ دلار. تو این مایه‌ها بود که سرعت تایپ من از نوشته شدنش تو براوزر بیشتر بود. بعد که بالاخره لپ‌تاپ من به آدرس اشتباه رفت و برگشت و اینا و رسید دست من، منم رفتم اون یکی رو پسش دادم.

حالا خوبه اینا این سیستم پس گرفتن رو دارن. وگرنه که خیلی رو اعصاب بود.

Socialism - Health Care

اینجا انگاری اینطوریه که خوب از یک طرف مستعمره انگلیسه و کلی از اونجا چیز میز داره. مثلا خیلی نوشتنشون به اونها نزدیکتره. از یک طرف هم که روی سر آمریکا نشسته و کاملا با اونا رابطه داره. حالا من نمیفهمم که این سیستم سوسیالیستی دوستیش از کجا اومده. من خودم خیلی پایه اون سیستم هستم و به صورت واضحی حالم از آمریکا به هم می‌خوره. اما اینا هم ریدن.

مثلا سیستم خدمات درمانی اینا خیلی داغونه. اینطوریه که تو هیچ طوره نمیتونی خودت بلند شی بری دکتر متخصص یا بری آزمایشگاه. یه راههایی وجود داره اما خوب اینطوریه که چون خیلی پیچوندنیه، خیلی هم گرونه. بعد اینجا آزمایشگاه درست درمون اصلا زیاد نیست. وقت آزمایشگاه که میخوان بدن جونشون بالا میاد.

یکی از دوستان پاش درد میکرد. برای زانوش رفت دکتر. بعد از چند ماه که دکتر مسکن می‌داد و از این چیزا، تازه نوشت برای آزمایش. بعد از آزمایش هم ننیجه این شد که باید عمل می‌کرد و عمل کرد. اما به این سادگی که نبود. این فرایند یک سال و نیم طول کشید.

یکی دیگه از بچه‌ها هم حالش بد بود رفت دکتر. دکتر گفت اضطراری نیستی و باید بری ام‌آرآی بدی. اما وقت آزمایش برای ۵ ماه بعد داده شد. بعد از ۵ ماه که آزمایش داد دیر شده بود و دوستمون مرد. اصلا هم شوخی نمیکنم، مرد. حالا یکی نیست بگه اولا مردک دکتر، آزمایش اسمش روشه، آزمایشه، گذاشتنش که ببینی طرف چیزیش هست یا نه. اگه قرار بود تو بفهمی که دیگه آزمایشه رو نمیذاشتن. بعد هم اینکه آخه این چه سیستمیه که شما گذاشتین که تو این شهر به این گندگی اینقدر تعداد دستگاه‌هاتون کمه که مجبورید ۵ ماه بعد وقت بدید؟

یکی نیست به اینا بفهمونه که سیستم سوسیالیستی معنیش فقط این نیست که همه یه طور باشن. قراره توش همه خوب باشن. نه اینکه همه بدبخت باشن. خوب دوست عزیز ریدی دیگه.

از یک طرف سیستم اینطوری بالا آوردن از طرف دیگه مقداری از مالیاتی که ما میدیم میره برای انگلیس. اصلا یک وضعیتی.

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

rapidbaz

یکی از راه‌هایی که از جاهایی که می‌شه فایل آپلود کرد فایل بگیری اینه که از rapidbaz استفاده کنی. اینجا، یعنی در مملکت کفر، امتحان کردم، اینکه بدی اون برات بگیره به صرفه نیست. چون دانلود کردن فایل با یک کانکشن از خود این سایت‌ها به صورت ساده سریع‌تره :ی

آقای رپیدباز خیلی خوبه ولی خوب پهنای باند سرورهاش اصلا زیاد نیست. البته برای اینترنت نداشته ایران خوبه.

هااا نمیدونم چرا به رپیدباز گفتم آقا. منظوری نداشتم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

SHIT

اگه گفتین بدترین چیز تو ممالک کفر چیه؟

اسهال

آخه مگه لامسب کون گه اسهالی با دستمال پاک می‌شه

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

Multiple Answers in Dynamic Programming

I was to code a dynamic programming to find a solution to a problem. That was straight forward until they wanted me to output multiple best solutions. At first I tried to solve if using that dynamic table but then I modeled the problem into a graph.

The problem was though modeled as k-shortest paths in a directed acyclic graph (DAG) which is well studied between graph algorithms designers.

Finally I decided to use this "Finding k shortest paths" paper by Eppstein and existing source codes. Amazing, I completely satisfied and enjoyed reading the paper.

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

Go Karting

بله. بالاخره من هم رفتم کارتینگ. اینجا اینقدر رانندگی‌ها حوصله سربر میشه که آدم ترجیح میده بره کارتینگ. ایران خیلی لازم نمیشد. همینطوری رانندگی لذتبخش بود.

ولی خوب شد که یک دلیلی برای گواهینامه گرفتنم پیدا شد. چون یه ماشینای بهتری بودن که فقط با گواهینامه میشد بگیری. اما تو این معمولی‌ها اینا خیلی خوب نبودن. همش عقب میموندن. برم یه کلاس بالاتر ببینم اونجا چطوریه.

هاااا. اینجا بود.

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

Algorithm Design

Designing some combinatorial algorithms and coding them in C makes me really hot. Love you algorithm world.

Furthermore, thinking about computational complexity of my algorithms makes me come.

Pub Virginity

بله. آخر هفته پیش محض گردش و دیدار دوستان رفتم ادمونتون. حالا در مورد خود سفر مینویسم. اما در حال حاضر نکته فقط اون پاب بود که رفتیم.

با میثم و فاطمه رفتیم پاب. بنده قبل از این در همچنین اماکن لهو و لعبی حاظر نگشته بودم. اما خوب بالاخره با دوستان رفتیم. خیلی خیلی جای دوست داشتنی و سنتی و بامزه‌ای بود.

یه پاب ایرلندی سنتی بسیار باحال.

دم در آقاهه گفت که کارت شناسایی نشون بدین. من هم همراهم نبود. البته گیر دادن هم داشت چون من در مورد این اماکن باکره بودم و خوب بود که ۲ نفر همراه داشتم. خلاصه آقاهه مال میثم و فاطمه رو دید و هر ۳ رو راه داد. اونجا هم با دوستان یکی از این آبجوهای قهوه‌ای پررنگ نوش جان کردیم و بکارت خود را باز گردانیدیم.

اما آقا نکته خوب دیگش این بود که من یه خورشت ایرلندی سفارش دادم، بعد وقتی آورد دقیقا آبگوشت خودمون بود. اصلا هم شوخی نمیکنم از رفقا بپرسید :ی

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

Vancouver

خوب بالاخره ویزای من هم اومد. من هم ظرف ۱ روز اومدم اینجا. یعنی الان تو ونکور هستم. حالا دارم کشف و اینا میکنم اینجا رو.

اینا اصلآ آدمهای آزاد و رهایی نیستن. ولی خوب دارن طوری زندگی میکنن که دوست دارن. خودشون خیلی راضی به نظر میان.

ولی رانندگیهاشون اصلآ خوب نیست. خیلی یواش میرن :ی

کلن اینجا شماله. همیشه همینطوریه ظاهرا. هوا گرمه ولی نه خیلی. حالا ببینیم در ادامه چی پیش میاد.

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

سفارت - ویزا - بلیط

این پست برای افراد معتقد به بهداشت کلامی مضر میباشد.

مراحل انجام کار:

میری سایت سفارت کانادا رو زیر و رو میکنی که بفهمی چه کارایی باید بکنی. اونجا نوشته که پست کنید بهتره و مدارک کامل باشه خیلی خوبه و در غیر این صورت‌ها کونتون میذاریم و اینا. بعد نوشته که کلا پاسپورت رو هم پس نمیدیم و گه خوردین که تو این ۴ ماه ممکنه که پاسپورت بخواین. اصلا غلط کردی که چون ما نوشتیم ۸ هفته طول میکشه فکر کردی ۸ هفته طول میکشه. ما راست کردیم که امسال ۱۶ هفته طول بکشه (در بهترین حالت. میتونه بیشتر هم بشه. به تو هم ربطی نداره که خیلی ها زودتر گرفتن و فهمیدی که هیچ نظمی نداره)

بعد شما میری همه مدارک رو آماده میکنی و در صورتی که اونها رو آماده نمیکرده ۱ ماه زودتر میتونستی بفرستی مدارک رو برای سفارت. بعد از ۳ ماه که ویزات نیومد اینا رو میفهمی:

اگه پست کرده باشی طرف دم در سفارت میگه که خوب برو از پست جواب بگیر. به ما چه. رسما خوب کس میگه.
اگه پست نکرده باشی یه کد داری که باهاش راحت میتونی پیگیری کنی در صورتی که با پست اون کد رو بهت نمیدن.
اگه پست نکرده باشی زودتر کارات انجام میشه.
اگه مدارک رو ناقص بفرستی حتی ممکنه که کارات زودتر هم انجام بشه. حداقلش اینه که اون وسط میفهمی که مدارکت داره بررسی میشه. البته یه موقع هم طرف حال نمیکنه و کلا مدارکت رو پس میفرسته. اما یه چیزی مثل عدم سو پیشینه رو دلیلی نداره که با مدارکت بفرستی.
بعد میفهمی که هر موقع که دلت می‌خواسته میتونستی بری پاسپورت رو بگیری.

کلا نتیجه‌ای که میگیری اینه که غلط کردی فکر کردی اینا دروغ نمیگن و درست کار میکنن و اینا. سیستم ایرانی بازی محض میباشد.

نتیجه هم این میشه که میری بلیط رو کنسل میکنی و اعصابت در بهترین حالت تخمی و در بدترین حالت کیری میشه. حالا هر موقع که لطف کنن و جواب تو رو بدن تو یه خاکی تو سرت میریزی. تازه خیلی هم خوشحال میباشی که حداقل میدونی که مدارکت الان تو اتاوا هست و هنوز نیومده تهران.

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

حجاب - شرکت

تو شرکت یکی از بچه‌ها روی پنجره یکی از اتاق‌ها که ۲ تا از دخترها هم توی اون اتاق بودن نوشته بود خواهرم حجاب متانت توست. بچه‌ها هم در حرکت اول روسری‌ها رو در آوردن و در حرکت بعدی یک عکس پرینت گرفته و چسبوندن روی همون نوشته.

نکته‌ای که ذهن من رو مشغول می‌کنه اینه که این آدم‌ها هنوز هم قاطی آدم‌هایی هستند که ما فکر می‌کنیم که موجودات متمدنی هستند. اما دیده می‌شه که نه، همین نزدیکی خودمون همچین آدم‌هایی پیدا می‌شن.

تاسف آوره.

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

gnome shell weather indicator

I needed weather indicator for my Gnome3 desktop. But I couldn't compile gnome-shell-extension-weather on my machine. So I tried http://fpmurphy.com/gnome-shell-extensions/weather-1.1.tar.gz. This one needed an API key from http://www.worldweatheronline.com. I got it, but in the README file it is mentioned that I should provide a US ZIPCODE.

After a while I found that instead of providing a ZIPCODE, I can set ZIPCODE to "Tehran" and that worked well for me.

Now I have a weather indicator/forecast for my Gnome3 desktop.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

ماسال

رفتیم ماسال. در استان گیلان. گفته بودند که بالای کوه هست و جنگل و ابر و این حرفا. به نظر نزدیک مقصد میومدیم. اما خبری از کوه نبود. مگر این کوه‌های دور.



از طاهرگوراب رد شدیم و رفتیم بالاتر.



مسیر هم دیگه جنگلی و کوهستانی شد.



رسیدیم به ماسال و رفتیم بالاترین نقطه مسیر آسفالت که هتل کوهسار بود. قرار بود دو تا کلبه بگیریم اما طرف بامبول درآورد و بعد از ۲ ساعت که اونجا الاف شده بودیم بیخیال شدیم و رفتیم بالاتر. رسیدیم به یک جایی که هم نهار میداد هم جا. یه کم هم که موندیم مه شد. اول آفتاب بود. ابر اومد پایین. مه شد. بعد مه رفت پایینتر و آسمون ما صاف شد. شب همه ستاره‌ها معلوم بودن. کهکشان راه شیری هم معلوم بود. صبح دوباره مه شد. عالی بود.


و برگشتیم.

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

بکارت - شرکت

قدیم‌ترها موضوع بکارت و ازدواج و سکس قبل از ازدواج خیلی داغ بود. یادمه که هر روز خودمون رو جر می‌دادیم تا در این موارد یک سری آدم رو قانع کنیم. بحث در مورد حقوق زن و عقدنامه و حقوقی که معتقد بودیم باید توش نوشته بشه هم زیاد می‌شد. اما خوب چند سال که گذشت دیگه این بحث‌ها تبدیل شدن به پیش‌فرض اکثر آدم‌ها.

این رو هم بگم که باکره بودن پسر و دختر نداره. به کسی می‌گم باکره که سکس نداشته بوده باشه.

دیگه بحثی در مورد اینکه فلانی باکره هست یا نه نمی‌شد. دیگه کسی فرض نمی‌کرد که باکره بودن خوبه. می‌دونم که خیلی‌ها هنوز اندر خم پرده بکارت دختر‌ها سکس نداشتن پسرها موندن. منظورم اینه که اینقدر زیاد شدیم که دیگه دور و بر خودمون این بحث‌ها نمی‌شد. کم کم به اینجا رسید که نرمال جامعه دور و بر ما این شده بود که طرف تجربه سکس داشته بوده باشه تا حداقل اگه می‌خواد ازدواج کنه واسه این نباشه که با یکی می‌خواد بخوابه.

وقتی دیدن خیلی جامعه داره به این سمت پیش میره اومدن یک سری از این سایت‌ها راه انداختن که واسه ازدواج موقت هست. خوب فرقی نمیکرد. ملت می‌رن اونتو می‌گن ما میخوایم سکس بداریم و یکی رو انتخواب می‌کنن. حالا من نمی‌دونم اون سایت چی داره که با بقیه جامعه فرق میداره. اون قانونی میشه و بقیش غیر قانونی.

حالا بگذریم.

تو شرکت ما یک نفر بود که همیشه سر این چیزها بحث میکردیم. البته هنوز هم هست. اما بعد از یک مدت به این نتیجه رسید که اون یک نفره و بقیه شرکت در مقابلش هستن. اما یکی دیگه اومده که اون هم مثل قبلی فکر میکنه و بدبختانه هم اتاقی من شده. من به ناچار یکی دو بار باهاش بحث کردم. اما یادم رفته بود که مغز این آدمها مثل سنگ شده و اصلا قابل تغییر نیست. خود طرف میگه که پذیرفتنش برای من سخته. اما باز هم زیر بار نمیره. به هر حال تا اینجا بحث کردیم. ولی بعد از این پشت خط قرمزه ;)

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

worldcommunitygrid.org

خوبه حالا احساس نمی‌کنم که از لپ‌تاپم خوب استفاده نمی‌کنم. :)

رفتم اینجا عضو شدم و دارم پروژه‌های این بندگان خدا رو اجرا می‌کنم.

اینطوریه که شما عضو که می‌شید، یک برنامه کوچیک می‌گیرید و اجرا می‌کنید اون رو. بعد می‌رید می‌گید که من می‌خوام تو فلان پروژه‌ها باشم. اون برنامه هم براساس اینکه چه مقدار کامپیوتر شما منابع آزاد داره، ازش استفاده می‌کنه و نتایج رو برای سرور میفرسته. خیلی سادست. شاید یک حداقل کاریه که میشه واسه علم کرد.

اهرابیان

استاد دانشکده علوم دانشگاه تهران، خانم دکتر اهرابیان درگذشت. او چند سال بود که از بیماری سرطان رنج می‌برد.

من بارها باهاش دعوا کرده بودم. با من همیشه کل‌کل می‌کرد. یه دفعه بهش گفتم چرا حالا به من گیر میدید؟ گفت به تو گیر ندم به کی گیر بدم؟

یک بار من و علیرضا فتوحی نشسته بودیم توی ماشینش، میگفت همه دانشجوهای من رفتن. بهترین دانشجو و باهوشترین دانشجوی من موندن ایران. خیلی دوست داشتنی بود. مامان بود واسه خودش تو اون دانشکده. دلم می‌خواست زنگ بزنم بهش بگم که علیرضا که دید رفت، من هم بالاخره از یه جایی پذیرش گرفتم. خوشحال شه. اما رفت.

آخرین بار سر دفاع مونا دیدمش. و آخرین بار که صداشو شنیدم تلفنی بود و اصلا صداش خوب نبود.

روحت شاد اهرابیان.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

زندگی در پیش رو - رومن گاری

کتاب زندگی در پیش رو رو که داشتم می‌خوندم خیلی طول کشید. اما یهویی هفته پیش دوباره روشن شدم و تموم کردمش.

مومو تو تمام کتاب از رزا خانم حرف میزنه. اما من خیلی کم فکر میکردم که خیلی رزا خانم رو دوست بداره. با اینکه خیلی جاها گفته بود که تنها چیزی که تو دنیا داره رزا خانم هست. آخر داستان که رزا خانم تو اون دخمه میمیره، من باز هم باورم نمیشه که مومو پیشش بمونه. اما اون ۳ هفته میمونه پیش رزا خانم. پیش جسدش. مو به تنم سیخ شده بود وقتی این قسمت رو خوندم. اما واقعا ۳ هفته اونجا بود. تا حدی که همسایه‌ها از بویی که میومد در رو شکوندن اومدن تو.

عالی بود. عاشق تیکه آخر کتاب بودم.

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

Gnome3 applet

Not having gnome applets in Gnome3 made me use KDE for a while. Today I found this page and I'm happy to use Gnome3 again :)

پیرمرد

پریشب رفتم بقالی یه چی بخرم. کنار مغازه یه پیرمردی نشسته بود داشت روزنامه می‌خوند. از اینا که تمام موهاشون سفید شده. شب هم بود. نور مغازه روی روزنامه رو روشن میکرد یه کم. اما چشماش خیلی خیلی ضعیف بودن. هیچی نمیدید. عینک هم نداشت. یه ذره‌بین گرفته بود رو روزنامه و به سختی داشت می‌خوند. از خودم خجالت کشیدم. ماها خیلی راحت‌طلب شدیم. یک مشت موجود تیتیش مامانی داغون.
عاشق پیرمرده شدم.

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

بدن

دیشب رفتم باشگاه. اتفاقا خیلی هم حوصله نداشتم برم. یعنی اینطوریه که رفتنش سخته. کون تنگی می‌خواد. ولی وقتی می‌رم خوش میگذره و دوست می‌دارم. بعد این استاد کلاس شیهان صالحی وسط کلاس گفت هرکی روکش پا داره ببنده. فهمیدم دهنم سرویسه. حالا کی حال مبارزه داره. گرم کردن هم واسش نداشت خیلی. شروع شد. فکر کنم حداقل ۲۰ دقیقه داشتیم مبارزه می‌کردیم. با آدمهای مختلف. اما این دفعه پررو بازی در آوردم و همش با بچه‌هایی که خیلی قویتر بودن وایسادم مبارزه کردم. ۳ تا از انگشتای یه پام هم که از قبل مشکل داشت، تو همون مبارزه اول یا دوم ضربه خورد و دیگه از اون پام نتونستم استفاده کنم. خلاصه دهنم سرویس شد. وقتی از باشگاه در اومدم هیچ کجای بدنم نبود که درد نکنه. دیافراگمم که اینقدر ضربه خورده بود کاملا اذیت میکرد. نتونستم غذا بخورم. مفصلهای انگشتای پام هم یه از درد میسوخت. تو راه اینقدر درد داشتم که نزدیک بود بالا بیارم. خونه پام رو با نوار کشی بستم.

ولی خیلی خیلی خیلی خوب بود. اعتماد به نفسم یه مرحله رفت بالا. قشنگ یک مرحله رفتم بالا. مدتهای زیادی بود که دلم میخواست بدنم رو تو این حالت ببینم که بتونه جلوی این همه ضربه وایسه و نیفته. عالی بود.

خوشحالم.

فقط قوز بالا قوزش اینه که صبح که بیدار شدم دیدم گردنم هم گرفته :)))

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

عباس نوذری

خواستم تاکید کرده باشم که هنوز هم وقتی به این فکر می‌کنم که عباس نوذری استاد راهنمای فوق لیسانسم بود بهش افتخار می‌کنم و دوستش می‌دارم و هیجان‌زده می‌شم.

دوستش دارم :)

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

اخلاق


اینجا طرف ۳ تا عکس گذاشته که بگه مثلا ووووزیلا از کجا اومده. قضیه فقط خندست. ولی نکته عکس‌ها اینه که واقعین. یعنی یک همچین آدمهایی هستن تو دنیا.


نکته می‌دونید چیه؟ اینکه بقیه دنیا به خاطر این همه ارتباطات و اینها، خیلی به هم شبیه شدن. ولی جاهایی که هنوز از بقیه دنیا ایزوله هستند، سلیقه‌هاشون به بقیه نزدیک نشده. خوب اتفاقی که میافته اینه که به نظر بقیه ممکنه که خنده‌دار بیان. ولی چیزی که من ازش دوست داشتم این بود که واقعا آدمها می‌تونند این‌همه متفاوت باشند. تمام این حرف‌هایی هم که در مورد اخلاق و این چیزا زده میشه مزخرف محض می‌باشد. همچین لباس‌هایی اونجا اصلا بد و عجیب نیستند. خیلی هم ارزشمند هستند.




۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

خودفروشی

قراره بریم بانک ملت جلسه.
- راستی فردا تیشرت نپوش.
- من نمیام.
- به هر حال.
- خوب نمیام دیگه.
- خوب پیرهن نپوش. با کت بیا.
- کت ندارم.

بچه‌ها میگن که قبلا یه روز که پیرهن پوشیدی.

- آره. پیرهن نارنجیه.
- خوب همونو بپوش.
- باشه.


اما راضی نیستم. حاضر نیستم کسی بهم بگه چی بپوش. دلم نمیخواد حق نداشته باشم لباس خودم رو انتخاب کنم. احمقانست. به حریم شخصی من تجاوز شده و من شاکیم. پس میرم میگم که فردا نمیام. اون پیرهن نارنجی رو هم نمیپوشم. اصلا تو جلسه‌ای که آدم‌هاش شعورشون در حدیه که به پیرهن من گیر میدن شرکت نمیکنم.

من بانک انصار هم با تیشرت رفتم.

کلا من با کار کردن تو این خراب شده از اول مشکل داشتم. ولی خوب آدم مجبوره دیگه. درسته که دارم خودفروشی میکنم تا پول در بیارم. ولی دلم نمیخواد بیشتر از این خودم رو بفروشم. البته کلا پول درآوردن اینطوریه که واقعا داری خودت رو میفروشی. اما خوب هر چیزی قیمتی داره. واقعا این قسمت از من به این ارزونی‌ها نیست. قبلا هم نفروختمش. سر چیزای خیلی خیلی با ارزشتر نفروختم.

Working!

Here people suck, including me.

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

مذاکره

روزبه: کنار همه قابلیت‌هایی که داری، قابلیت مذاکره کردن نداری.
من: اوهوم.
روزبه: استادا هم همینطورین ها. ممکنه تو یه جایی قلدر بازی در بیاری طرف حال کنه. اون عباس نوذریه. بقیه لذوما اینطوری نیستن.
من: اوهوم.

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

مختوم قلی

راستی را
مختوم
من به تقدیر و به پیشانی و اینگونه اباطیل
ندارم باور.
اگر از من شنوایی داری
می‌گویم
هر کسی قطره‌ی خُردی‌ست در این رودِ عظیم
که به تنهایی بی‌معنی و بی‌خاصیت است،
و فشارِ آب است
آن ناچاری
که جهت‌بخشِ حقیقی‌ست.
ابلهان
بگذار
اسمش را
تقدیر کنند.


حرفِ من این است:
قطره‌ها باید آگاه شوند
که به هم‌کوشی
بی‌شک
می‌توان بر جهتِ تقدیری فایق شد.



بی‌گمان ناآگاهی‌ست
آنچه آسان‌جو را وامی‌دارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر
و مقدّر را
چیزی پندارد
که نمی‌یابد تغییر.



رودِ سردرشیب این را مفتِ خود می‌شمرد؛
رودِ سردرشیب
به همین ناآگاهی زنده‌ست،
و به نیروی همین باورِ تقدیری
زنده و تازَنده‌ست.

احمد شاملو

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

خلوت

قبلا در مورد پرایوسی نوشته بودم. الان هم یه مشکلاتی تو همون مایه‌ها پیدا کردم. البته نه دقیقا. من الان هم تو فیسبوک هستم هم تو توییتر هم گودر. وبلاگ هم که ملاحظه می‌فرمایید که دارم. اما وقتی می‌خوام یه چیزی بگم یا بنویسم تو کدومش این کار رو بکنم؟

از اینکه کلی آدم که نمی‌شناسمشون تو فیسبوک بودن و همه چیز که می‌نوشتم رو می‌خوندن خوشم نمیومد و رفتم محدودش کردم. ولی خوب یه موقع‌ها اصلا نمی‌دونم که یه چیزی رو کجا بنویسم. یعنی انگاری اینکه دلم می‌خواد بنویسم. ولی دلم نمی‌خوام مسئولیتی در قبالش داشته باشم. یا نمیدونم، یه طورایی از تو فیسبوک نوشتن خوشم نمی‌آد. الان تنها دلیلی که ازش بیرون نیومدم اینه که دلم میخواد از بقیه خبر داشته باشم. با فلسفه توییتر هم مشکل دارم. انگار که همه اومدن تو خونت نشستن. ملت کردنشون رو هم اونجا گزارش میدن.

یه طورایی اصلا دلم می‌خواد که انگار از همش بیام بیرون و فقط یه ایمیل ساده داشته باشم و یه وبلاگ قدیمی و ساده واسه خودم. اینجا وقتی مینویسم خیلی احساس بهتری دارم. ولی خوب اینطوری میشم عین این بابابزرگ‌ها که اصلا حرف بچه‌ها رو نمیفهمن. من واقعا ارتباط برقرار نمیکنم باهاشون.

آرامش ذهنم رو به هم میزنن.

نشانی

عصبیم از سیستمی که توش از مدل لباس پوشیدن یکی تو یه روز بتونی بفهمی که اون روز تو بانک از طرف شرکت کار داشته یا نه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

این خشونت دوست داشتنی - نسوان



چند روز پیش من این مطلب رو از وبلاگ نسوان به اشتراک گذاشته بودم که یکی از دوستان نظر خوبی روش داشت. بنابراین من هم متن پست نسوان رو می‌ذارم هم متن نظر دوستم رو.

نسوان مطلقه معلقه:
-------------------------------------------------------
اولین بار که اتفاق افتاد سال سوم ازدواجم بود . اصغر اشفته خونه رسید و به زمین و زمان فحش میداد باکسی دعواش شده بود و معلوم بود فشار زیادی رو تحمل می کنه .بشدت احساس میکرد بهش نامردی شده و….من مثل یک ربات گوشه ای فقط نگاه میکردم و نگرانی توام با ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود . میترسیدم سکته کنه …بسمتش رفتم اما نمی دونم از ترس بود یا چی که زبونم به حرف زدن نمی چرخید نشوندمش و بغلش کردم و تند تند فقط تکرار میکردم … اروم باش اروم باش ……. یک زمانی گذشت و این در بغل گرفتن ، شد ، شروع یک هم اغوشی ….یک خشونت بی سابقه در حرکاتش و حتی لمس کردنش …… درد می کشیدم اما نمی خواستم اعتراضی کنم …دلم میخواست اینطوری ارومش کنم …… این اولین تجربه من از یک سکس خشن بود و چند روز تمام بدنم درد میکرد .

البته اینم بگم که احساس میکردم اصغر از این اتفاق شرمنده است . چون تا چند روز نگاهش رو از من می دزدید و وقتی به رختخواب میومد که مطمن باشه من خوابم ….چند ماه بعد این اتفاق تکرار شد بدون اینکه اینبار دعوایی کرده باشه… اما احساس میکردم از این نوع رابطه همراه با خشونت بسیار لذت می بره و واقعا اون زمان برام سوال بود که ایا این نوع رابطه رو برای خشونتش دوست داره یا برای خود رابطه و یکنواخت نبودنش و فرق داشتن با دیگر مواقع و راستش می ترسیدم از اینکه این خشونت باشه که براش جایگزین لذت بدنی شده و همین ترس بود که باعث شد درموردش حرف بزنم و اعتراض کنم و دیگه هم تکرار نشد

دوم

چند ماه پیش از مرد خواستم که خشونت بخرج دهد …نمی دانم چرا …اما دلم میخواست کسی کتکم بزند و ازارم دهد …. هنوزم نمی دانم چرا دلم چنین چیزی را خواست … مرد هاج واج نگاهم میکرد و نمی دانست شوخی می کنم یا جدی ام …برای اینکه بفهمانم ، تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که توی گوشش بزنم و فحش بدهم …فحش های سخیفی که نمی دانستم از کجا یاد گرفته بودم … و این کلید انفجار باروت مرد بود دلم میخواست زجر بکشم …باتمام وجود.موهایم را دور دستش می پیچید و توی صورتم میزد و التش را دردهانم می گذاشت و سرم را محکم فشار میداد تا احساس خفگی کنم و کبود شوم ….راستش یک جاهایی دلم میخواست کلید off را بزنم و تمامش کنم اما یک حس مرا به لذت بیشتر و کسب خشونت دیوانه وارتر ترغیب میکرد

سوم

به اتفاق ان شب خیلی فکر کردم . اینکه چرا چنین چیزی را خواستم مهم نیست ..حتی اینکه خودم در سالهای دور چنین چیزی را نخواستم ، هم ، مهم نیست … اما اینکه این مقدار از خشونت در هریک ازما وجود دارد و براحتی هم می تواند از حالت بالقوه بودن تبدیل به فعلیت شود برایم عجیب است . من ادم ساکتی هستم اینرا همه اطرافیانم اذعان دارند .ان مرد هم ادم فهیمی بود و بسیار مودب و بادیسپلین ….اما وقتی همین ادمهای ساکت ، که نه مشکل خاصی دارند و نه تحت خشونت هستند این قابلیت را دارند که چنین خشن عمل کنند و بدتر اینکه، از خشونت ، حتی برای لحظاتی کوتاه در زندگی ، لذت ، ببرند ، برای من بسیار عجیب است

اینکه در هریک ازما دیوی چنین سرکش و خشمگین وجود دارد که کنترل ان هم بدست ماست که شاید بر بسیاری از اعمال عادی خودمان هم کنترل درستی نداریم .کمی ترسناک بنظر میرسد . اینکه ابزاری مثل عرف یا قانون یا دین برای کنترل این خشم سرکش در هریک از ماهست بسیار خوب است اما در مملکتی که دین و عرف و قانون دارد روز بروز جایگاه خود را از دست میدهد ایا نباید هرروز شاهد خشونت های افسار گسیخته تر باشیم ؟

چهارم

میشد از این نوشته برای وجود خشونت جنسی در جامعه نتیجه گیری کرد و برایش تاسف خورد . دراصل هم علت خلق این نوشته شنیدن خبری مبنی بر تجاوز سیزده نوجوان به یک دختر بود و خاموش کردن سیگار برروی بدن ان دختر…اما وقتی ما این روزها شاهد خشونت و بی اخلاقی در همه ابعاد در جامعه هستیم از دعواهای خیابانی تا بگومگوهای و بداخلاقی های بین مسوولان مملکتی پس فکر کردم باید بسیار فراتر از بررسی یک نوع از خشونت به ان نگاه کرد . وقتی پیش درامد خشونت که همانا دروغ ، تهمت و ناسزا و بدگویی است ، در همه ابعاد از سایت های اینترنتی تا روزنامه ها و رسانه ها و حتی صحبت های معمولی بین ادمها اینچنین رایج و مرسوم شده ایا نباید از روزهای اینده ترسید ؟

خشونت در همه ما به یک اندازه وجود دارد اما مشکل اینجاست در کشورما ابزار کنترلی ان روز بروز دارد قدرت خود را از دست میدهد ….. و این بنظر من بسیار ترسناک است.

پی نوشت برای بعضی ار رجال نیمه محترم و جوگیر .. .

نوشته ها و تجربه های شخصی من نباید مستمسکی شود که زنان از خشونت در رابطه لذت می برند . لطفا به هیچ وجه چنین برداشتی ننمایید و به گیرنده های خود دست نزنید ..دیوانگی از اینجانب است

-------------------------------------------------------

نظر دوستم:

اول
خشونت کنترل نشده و رفتار خشونت آمیز با یک انسان، نباید توجیه پذیر بشه، چون نهایتی نداره. خشونت کنترل نشده میشه خشونتی که فرد بهش اشراف نداره. ( اختیار ش رو نداره)
احساسات، هر احساسی، میتونه به رابطه جنسی کیفیت بده، این احساس میتونه عشق، محبت، مالکیت، در اختیار بودن و خشونت باشه. در واقع چیزی که آدمی به دنبالشه یک ” احساس قوی ” هست، و بنا بر اصل ” تنوع دلپزیره”، این احساس قوی میتونه تغییر کنه. ولی برای انسانهایی که بالغن و در یک رابطه خودوشون رو مسئول سلامت خود و طرفشون میدونن، باید یک ”دکمه ی خروج” از این احساسات قوی باشه. یا به عبارتی،‌ این بازی احساسی صرفا بازی باشه و کنترل شده. ولی لذت بردن از یک احساس فوق العاده قوی در رابطه جنسی به نظر طبیعی میآد.

دوم
من اینطور فهمیدم که به صورت کلی، هر فردی یک نوع ” نهایت احساسی ” رو برای روابط جنسیش ترجیه میده، ولی دوست داره بعضی مواقع بقیه احساسات رو هم امتحان کنه.

برای خشونت و احساساتی که عموما در سکس میتونن آزار دهنده باشن، قرار دادن یک ” کلمه ی امنیت ” ( کلمه ای که با گفتنش بازی احساسی تموم میشه) توصیه میشه.

سوم

خشونت یک احساس هست. شاید فرقش با بقیه احساسات اینه که در صورت کنترل نشدن، میتونه ضررهای آشکارتری به فرد و اطرافیانش بزنه. مثل هر احساس دیگه ای،‌ فرد باید به خشونتش اشراف داشته باشه. بدونه که الآن خشنه و اینو بتونه کنترل کنه. اینکه در تمام انسانها وجود داره به صرفه ترسناک نیست. فک کنم راه حل اینه که روش های کنترل خشونت در جامعه ارائه بشه.

چهارم

اینکه شما، عده ای، خیلی از افراد ، ( عمدتا زنها) پذیرای خشونت در سکس هستن نکته ی تاسف باری نیست. ولی قضیه اینه که آیا واقعا این خشونته که میخوان؟ یا مثلا دوست دارن پارتنرشون رو قدرتمند ببینن و در اون صحنه اعمال خشونت به خودشون توسط پارتنر، اثباتی بر این قدرت میدونن؟
آیا اگه انتخاب این رو داشتن که یک سکس با تمامیت احساس عاشقانه داشته باشن، یا یک سکس با یک رابطه ی بدون خشونت dominan/submission داشته باشن، باز هم سکس با خشونت رو انتخاب میکردن؟
و یه سوال دیگه اینه، آیا در هیچ جای این رابطه واقعا دارن تحقیر یا قربانی میشن؟‌آیا این یک بازیه یا اونا وسیله ای میشن برای رها شدن مرد از خشونت کنترل نشدش؟‌

نهایتا اینکه،
خشونت نباید در جامعه توجیه شده باشه. باید مرز بین یک بازی سکسی با خشونت کنترل شده و یک خشونت کنترل نشده معلوم باشه. قضیه تجاوزی که مطرح کردین، حاصل خیلی چیزهای دیگه در جامعه غیر از مثلا میل زنها به تجربه ی خشونت هست. مسئله خشونت مهار نشده و تجاوز به وجود یک انسان هست که همچین اتفاقی رو میافرینه. و البته خیلی خیلی دلایل اجتماعیه دیگه. بله، ترسناک هست. اینکه تا چه حد خشن بودن و خشونت کنترل نشده در جامعه ی ما توجیه شده خیلی ترسناکه. اینکه دلیل خیلی افراد برای خیلی کارها صرفا اینه ” خوب من عصبانی شدم/بودم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

Metal

قبل از اینکه علیرضا بره، یکی دو هفته پیش، نمی‌دونم چی شد که دوباره چند تا آهنگ متال برام گذاشت و یه کم گوش کردم و به نظرم خیلی آرومتر از قبل میومدن.

ظاهرا ذهن من حسابی از قبل شلوغتر شده که اینطوری فکر کرده. شاید هم قدرت مدیریت کردن اون مقدار صدا رو قبلا نداشته که الان داره. وقتی که گوش می‌کردم اصلا به نظرم نمیومد که شلوغه. اتفاقا خیلی هم آروم بود و بسیار لذت‌بخش.

حالا هم چند روز شده که دارم متالیکا گوش می‌کنم. خیلی دوست داشتنیه برام. احساس می‌کنم که اینا قشنگ تو یه طبقه دیگه دارن کار میکنن.

الان هم دارم این رو گوش میدم:

Metallica - Garage Inc. (1998)

twitter + empathy

I used to the twitter plugin for the pidgin. Actually I used to pidgin. I think it's been for 2 releases that Fedora replaced pidgin with empathy as default IM. I didn't use empathy since this last release of Fedora 15. The integration of empathy with GNOME 3 seduces me to use that; but it doesn't have a twitter plugin.

After googling a litter I found here which can be used to communicate with twitter server using my own gtalk account. It's better than the old pidgin plugin because I don't have to have an extra account enabled in my IM.

Cool.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

حال بد

اصلا حالم خوب نیست.
اخبار اصلا خوب نیست.
قصاص. کور کردن.
جنایت.
دیکتاتوری. کشتار.
هرج و مرج.
تجاوز وسط انقلاب.
شیرینی به مناسبت کشته شدن یه آدم.
.....

اصلا خوب نیست اوضاع. خیلی بده.

شهرستانک / آهار

فصل شکوفه شد و من گفتم خوب حیف میشه اگه نرم شهرستانک و اون همه شکوفه رو نبینم. بعد اینطوری بود که من ۳ سال پیش با محمدرضا و وحید رفته بودم و GPS داشتیم و راه رو خوب پیدا کردیم. امثال قرار بود با یکی از دوستام برم ولی نشد و تصمیم گرفتم تنها برم.

بعد اینطوری بود که جمعه می‌خواستم برم مسافرت و برای همین شب پنجشنبه تصمیم گرفتم که برم. از خونه که می‌خواستم راه بیفتم هوا ابری بود. هواشناسی رو که نگاه کردم بارونی بود. کوه خیلی به نظر unstable میومد هواش. اما راه افتادم. به پارک‌وی که رسیدم زیر بارون بودم. اما به پایین دربند که رسیدم همه داشت خوب می‌شد. خلاصه ساعت ۷ عصر اواسط اردیبهشت از پایین دربند راه افتادم. من که راه افتادم تو کوه یک هوای شرجی بود که هیچ بارونی نمیومد و هرچی هم که گذشت هوا صافتر شد. به عمرم تو کوه اینقدر عرق نکرده بودم. خیلی زیاد. خیلی.

نکته‌ی بسیار خوب قضیه این بود که هیچ کس تو راه نبود. هیچ کس. همه چیز هم تمیز بود. حتی مغازه‌ها هم بیشترشون تعطیل بودن. یواش یواش بالا رفتم و حدود ۹:۲۰ بود که رسیدم به شیرپلا. سر راه البته یه عدسی خوردم اونجا که طناب‌ها شروع میشن. پناهگاه پایین بسته بود که من بیشتر دوستش دارم و رفتم پناهگاه بالا. اونجا یه ۱۰۰ نفر از ارتش اومده بودن. بنده خدا سربازای فلک‌زده رو آورده بودن تمرین. تا ۱۰ اونجا بودم و بعدش کون مبارک رو به سختی جمع نموده و راه افتادم. وقتی می‌خواستم راه بیفتم آقاهه گفت که واسه برگشت دیر شده نمی‌خوای بمونی؟ گفتم من تازه دارم میرم بالا :ی

توی راه باز هم هیچکسی نبود. اما شب بود و ابهت کوه بدجوری میگرفت. مجبور شدم اون چراغ قوه رو بذارم روی سرم که یه کم نور جلوم باشه و نترسم. دوست داشتم که اینقدر قوی بود. احساس می‌کردم که با یه حریف خیلی قوی دارم مبارزه می‌کنم و کاملا دارم ارتقاع پیدا می‌کنم. هوا سرد شد. باد میومد. هوا طوری بود که گوشم حسابی منجمد شده بود. فقط چون می‌خواستم بهش غلبه کنم ادامه میدادم. ۱۲ که به پناهگاه رسیدم رفتم تو و دیدم تو پناهگاه سنگ سیاه هم هیچ‌کس نیست. دقیقا تنها. خیلی خوب بود. احساسی بود که هرگز تجربه نکرده بودم. اونجا، تو اون ارفاع، تنها. عالی بود. استراحت و نسکافه و خواب. ساعت گذاشتم برای ۵:۳۰.

حدود ۴ بود که بیدار شدم و صدا میومد. دقت کردم دیدم صدای باد نیست. صدای آدم نیست. صدای در نیست. سرم رو آوردم از کیسه خواب بیرون و بلافاصله صدا قطع شد. چراغ انداختم و چیزی ندیدم. رفتم تو کیسه خواب. دوباره این صدا اومد. دوباره اومدم بیرون و باز صدا قطع شد. بعد از مدتی شک کردم و توی کوله رو نگاه کردم. چیزی ندیدم. ولی باز هم ادامه داشت. تا اینکه دیدم ۲ تا موش کوچولوی مامانی عین اینها که تو کارتونها میبینیم زده به کوله و نون و آجیل می‌خورن. کوله رو بستم و دوباره خوابیدم. باز صدا اومد. دیدم داره یکیشون دنبال یه راه واسه ورود به کوله پیدا میکنه :)) خلاصه دیگه خوابم نبرد و بیدار شدم و چای خوردم و راه افتادم. خیلی هوا خوب بود. سحر بود. آفتاب طلوع می‌کرد و البته باد سرد زیادی میومد. قبل از ۸ بود که رسیدم به قله توچال. باز هم تو پناهگاه تنها بودم. ۸ از اونجا دراومدم و شمال رو نگاه کردم. گرخیده بودم که الان من از کدوم اینها برم پایین که برسم به شهرستانک. تمام تخم مبارک رو جمع کرده و راه افتادم. گفتم بالاخری به یه جایی می‌رسم دیگه.

رفتم پایین و یه راهی از دور دیدم و رفتم که برسم به اون. همینطوری رفتم پایینتر و رسیدم به یه روستا. اونجا ۱۱ بود. از یکی که داشت رو زمینش کار میکرد پرسیدم که اینجا کجاست؟ گفت ما به اینجا می‌گیم. سوگِنه. پرسیدم که همینطوری برم میرسم به شهرستانک؟ گفت نه شهرستانک پشت این کوهه. یه کم سخته از اینجا بری اونجا.

اینجا بود که فهمیدم یه کوه اشتباه پیچیدم :ی

ولی راضی بودم. چون خیلی ده بود. کاملا ارضام میکرد. یه جا نشستم که نهار بخورم. یه آبی میومد نوشیدنی و یه درخت گیلاس پر از شکوفه بالای سرم و سایه. خیلی خیلی ایده‌آل بود.

اونجا همه خونه‌ها با حلبی ساخته شده بودن.


بعد رفتم پایینتر و بالاخره فهمیدم که اومدم آهار :ی اما خوب بود. راضی بودم. سفر تنهایی خوبی بود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

ته‌نشین

قشنگ منو هم می‌زنه. ته مزه‌ی اعماق وجودم رو حس می‌کنه و شروع می‌کنه به هم زدن تا اونجا که هرچی هست بیاد بالا. خیلی کمن کسایی که اینطوری من رو می‌چشن. زیر و رو شدن لذت‌بخشی بود.

هندل کردن یه آدم کله شق تو بحث اصلا کار ساده‌ای نیست. از قدرت این آدم‌ها خوشم میاد.

۲ ساعت از تمامش لذت بردم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

عقد

ملت ما یا سنتی هستند که برای کردن/شدن دائم و شرعی می‌رن پیش آخوندهای معمولی و سنتی
یا
روشنفکر هستند که می‌رن پیش آخوندهای روشنفکر. ظاهرا اگه خیلی خفن باشن می‌رن اجازه نمودن و نموده شدن رو از یکی مثل خاتمی می‌گیرن. مثل اینکه بیشتر میچسبه.

ولی واقعا روشنفکرن هااااا!!!!

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

جدایی نادر از سیمین

دیروز با دوستام رفتیم جدایی نادر از سیمین رو دیدیم. فیلمی بود که یک سری از واقعیت‌های خیلی تلخ فرهنگ کنونی خیلی از ایرانی‌ها رو نشون می‌داد. البته مشکل من باهاش این بود که واقعیت رو نشون می‌داد، اما تلخ و اشتباه بودنش رو نه. فقط کسی می‌تونست بفهمه که تلخه که اگه خودش بود اون کارها رو نمی‌کرد. اگه یه آدم طبیعی جامعه رو بذاری اونجا احساس می‌کنه که همه چیز عادیه.

کارگردانی فیلم به نظرم داغون و افتضاح بود. سرشار از اشتباه بود. کند بود. ۲ ساعت مذخرف ساخته شده بود که می‌شد همون مذخرفات رو تو ۲۰ دقیقه نمایش داد.

من که شخصا ۱ ساعت بیشتر نتونستم تحمل کنم و از سینما اومدم بیرون. ولی خوب بود که ببینم مردم از چی داره خوششون میاد.

متاسفم

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

غصه

وقتی خوشحال باشی ولی کسی نباشه که بهش منتقل کنی، مثل یه خازن می‌مونی که خیلی راحت ممکنه بترکه.

کسی رو اینجا حس نمی‌کنم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

I hate the US

آقا ما یه بسته فرستادیم، گفته بودن ۳ روزه می‌رسه، بعد از ۶ روز تازه رسیده آمریکا، که اصلا قرار بود بره کانادا، بعد اونجا واسه ما زده:

Clearance delay

آخه بسته کاغذی رو هم اینا نگه می‌دارن که چی بشه؟ یعنی مملکت از اون داغونتر من سراغ ندارم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

سربازی

الان ۱۰ روزه که دیگه سرباز نیستم و مجبور نیستم صبح زود بیدار شم و برم خودم رو یک جایی معرفی کنم. احساس آزادی از چیزی که بود، من رو برای آزاد بودن هوایی کرده و دارم حسرتشو می‌خورم.

به امید آزادی

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

مسکر

من و تو ، درخت و بارون...


من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ دوري رو بره تا دم ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي :
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

" احمد شاملو "

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

پول بده کونم بذار

اول بگم که هرکی از کلمات رکیک خوشش نمیاد نخونه.

از قدیم یه داستان بوده که پادشاهه می‌خواسته مالیات رو زیاد کنه، وزیرش میگه بکن. شاه میگه مردم اعتراض می‌کنند، وزیر میگه کاریت نباشه با من. بعد از اینکه مردم اعتراض کردن وزیر میگه هر کسی بخواد از دروازه شهر رد بشه باید یک بار ترتیبش داده شه. کشاورزا یعنی باید صبح و عصر می‌دادن. بعد از یک مدت اعتراض می‌کنند که آقا، بکنش رو زیاد کنید که تو صف وای نستیم.

حالا شده حکایت ما. هرچی که سر مردم بیاری، هیچ مشکلی پیش نمیاد. کافیه یکی بدترش رو سرشون بیاری تا سرشون به کار جدید گرم بشه. کافیه به هر کدومشون یک امتیازاتی احیانا بدی تا راضی بشن. یا از این هم بدتر، کافیه که احساس کنند که اگه اعتراض کنند به ضررشون تموم میشه. عینهو گوسفندانی رااااااام حرف گوش می‌کنند.

حالا تو هم اگه بری اعتراض کنی میشی آدم بده، اصلا اینا راضین از این چوب کلفتی که در ماتحتشون فرو رفته، همین که تکون نخوره زیاد خودش خیلی خوبه. کافیه فقط بهش عادت کنند. همین که شرایط عوض نشه تو کونشون عروسی میشه. بعد تو میدونی که اینا همشون اینطورین ها، ولی خوب برخورد دوباره باهاش، دوباره کونتو میسوزونه دیگه. چون اگه قرار بود عادت کنی که میشدی اصلا عین اونها.

تازه از این بدتر اینه که یکی اون وسط برگرده بگه مثلا شرکت مال فلانیه، قوانینشم اون تعیین میکنه. خوب ببینم، اگه من مدیر جایی باشم و گذاشتن کون مردم تو اون سیستم جرم نباشه، من حق دارم کون همه زیر دستی‌ها هر روز بذارم؟ تازه اگه اینطوری باشه، بعنی تو سیستم سرمایه‌داری که خیلی‌ها بالاتر از خیلی‌ها هستن (یعنی همین گهی که ما توش هستیم)، فقط بالاسری‌ها حق تصمیم‌گیری و تعیین تکلیف برای بقیه رو دارن؟ خیلی برای من جالبه که آدما بتونن به خودشون بقبولونن که طرف صرفا چون پول داره، حق داره هر تصمیمی بگیره.

این وسط بیشترین چیزی که کون من رو می‌سوزونه همین آدم‌هان، نه سیستم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

وبلاگ دوستان

اینطوریه که من آدم خیلی تنبلی هستم تو تماس گرفتن با دوستام. بعد هر روز صبح که میام نگاه می‌کنم ببینم وبلاگشون چیز جدیدی داره یا نه. بعد اگه داشته باشه احساس می‌کنم باهاشون حرف زدم و خوشحال می‌شم. روزایی که میام و وبلاگ هیچ‌کس مطلب نداره تنها می‌شم.
همین.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

Home Work

امروز می‌خواستم تو خونه کار کنم. رفتم شرکت و پورت‌های لازم رو برای دسترسی به سرورم آماده کردم. بعد اومدم خونه و شروع کردم به کار. واسه یه کار دیگه لازم داشتم که به یک vpn وصل باشم. همه چیز خوب بود اما سرعت vpn کم بود و ارتباط من با سرور رو مختل میکرد. بعد به این موجود با شعور گفتم بسته‌های مربوط به سرور رو از vpn نفرسته که البته یه کم اذیت کرد. اما آخرش قانع شد که انجام بده. حالا حسابی خوشحالم :ی