۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

سربازی

الان ۱۰ روزه که دیگه سرباز نیستم و مجبور نیستم صبح زود بیدار شم و برم خودم رو یک جایی معرفی کنم. احساس آزادی از چیزی که بود، من رو برای آزاد بودن هوایی کرده و دارم حسرتشو می‌خورم.

به امید آزادی

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

مسکر

من و تو ، درخت و بارون...


من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ دوري رو بره تا دم ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي :
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

" احمد شاملو "

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

پول بده کونم بذار

اول بگم که هرکی از کلمات رکیک خوشش نمیاد نخونه.

از قدیم یه داستان بوده که پادشاهه می‌خواسته مالیات رو زیاد کنه، وزیرش میگه بکن. شاه میگه مردم اعتراض می‌کنند، وزیر میگه کاریت نباشه با من. بعد از اینکه مردم اعتراض کردن وزیر میگه هر کسی بخواد از دروازه شهر رد بشه باید یک بار ترتیبش داده شه. کشاورزا یعنی باید صبح و عصر می‌دادن. بعد از یک مدت اعتراض می‌کنند که آقا، بکنش رو زیاد کنید که تو صف وای نستیم.

حالا شده حکایت ما. هرچی که سر مردم بیاری، هیچ مشکلی پیش نمیاد. کافیه یکی بدترش رو سرشون بیاری تا سرشون به کار جدید گرم بشه. کافیه به هر کدومشون یک امتیازاتی احیانا بدی تا راضی بشن. یا از این هم بدتر، کافیه که احساس کنند که اگه اعتراض کنند به ضررشون تموم میشه. عینهو گوسفندانی رااااااام حرف گوش می‌کنند.

حالا تو هم اگه بری اعتراض کنی میشی آدم بده، اصلا اینا راضین از این چوب کلفتی که در ماتحتشون فرو رفته، همین که تکون نخوره زیاد خودش خیلی خوبه. کافیه فقط بهش عادت کنند. همین که شرایط عوض نشه تو کونشون عروسی میشه. بعد تو میدونی که اینا همشون اینطورین ها، ولی خوب برخورد دوباره باهاش، دوباره کونتو میسوزونه دیگه. چون اگه قرار بود عادت کنی که میشدی اصلا عین اونها.

تازه از این بدتر اینه که یکی اون وسط برگرده بگه مثلا شرکت مال فلانیه، قوانینشم اون تعیین میکنه. خوب ببینم، اگه من مدیر جایی باشم و گذاشتن کون مردم تو اون سیستم جرم نباشه، من حق دارم کون همه زیر دستی‌ها هر روز بذارم؟ تازه اگه اینطوری باشه، بعنی تو سیستم سرمایه‌داری که خیلی‌ها بالاتر از خیلی‌ها هستن (یعنی همین گهی که ما توش هستیم)، فقط بالاسری‌ها حق تصمیم‌گیری و تعیین تکلیف برای بقیه رو دارن؟ خیلی برای من جالبه که آدما بتونن به خودشون بقبولونن که طرف صرفا چون پول داره، حق داره هر تصمیمی بگیره.

این وسط بیشترین چیزی که کون من رو می‌سوزونه همین آدم‌هان، نه سیستم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

وبلاگ دوستان

اینطوریه که من آدم خیلی تنبلی هستم تو تماس گرفتن با دوستام. بعد هر روز صبح که میام نگاه می‌کنم ببینم وبلاگشون چیز جدیدی داره یا نه. بعد اگه داشته باشه احساس می‌کنم باهاشون حرف زدم و خوشحال می‌شم. روزایی که میام و وبلاگ هیچ‌کس مطلب نداره تنها می‌شم.
همین.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

Home Work

امروز می‌خواستم تو خونه کار کنم. رفتم شرکت و پورت‌های لازم رو برای دسترسی به سرورم آماده کردم. بعد اومدم خونه و شروع کردم به کار. واسه یه کار دیگه لازم داشتم که به یک vpn وصل باشم. همه چیز خوب بود اما سرعت vpn کم بود و ارتباط من با سرور رو مختل میکرد. بعد به این موجود با شعور گفتم بسته‌های مربوط به سرور رو از vpn نفرسته که البته یه کم اذیت کرد. اما آخرش قانع شد که انجام بده. حالا حسابی خوشحالم :ی

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

n900

امروز کلی با گوشیم حال کردم. شبکه GSM فقط یکی از شبکه‌هایی هست که گوشیم ازش زنگ می‌خوره. به همراه یه SIP و یک gtalk و یک skype خیلی جالب می‌شه قضیه. یهو گوشیت که زنگ می‌خوره هیچ ایده‌ای نداری که از کدوم طرف داره زنگ می‌خوره. ولی خوب بود. کلی چسبید بهم.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

محدودیت

به طرز کاملا بارزی الان از محدودیت‌هایی که برای دخترها وجود داره شاکیم. خیلی هم شاکیم. طوری شده که اصلا دلم نمی‌خواد به کسی بگم بیا بریم بیرون.

قشنگ اینطوری شده که به هر کسی که می‌گی، باید بره کلی تلاش کنه که بتونه ۲ ساعت بیرون باشه و این به طرز عذاب آوری روی روان من داره راه می‌ره. اصلا هم حوصله بحث کردن سر اینکه چرا اینطوریه و تقصیر کیه و تقصیر کی نیست رو ندارم. الان رو این حالتم که وقتی کسی همچین برخوردی می‌کنه کاملا شاکی می‌شم. و احتمالا همه این آدم‌ها هم می‌تونن تا صبح بنشینن و برای من توضیح بدن که چرا اینطوری شده. ولی احتمالا نمی‌دونن که خود من می‌تونم خیلی بیشتر از اونها در این مورد توضیح بدم و توجیه کنم.

اما نکته مهم چیزیه که اتفاق میفته و اصلا دوست داشتنی نیست. حالا دلیلش هرچی که می‌خواد باشه.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

مریضی مامان

مامان دوباره مریض شده. دکتر بهش گفته بود که آسمش آلرژیک هست. اما باز هم تو خونه رعایت نکردن و نفت تو چاه توالت ریختن و دوباره آسم گرفته. باید حداقل ۲ روز بخوابه بیمارستان. اگه مریضی عادی بود مشکلی نبود. اما اینکه از رعایت نکردن باشه حسابی اعصابمو خورد میکنه که الان هم کرده.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

این روزها

این روزها تازه سربازی تو جای جدید شروع شده. هنوز جام معلوم نیست. رو هوام. اساس‌کشی هم که کردیم و خونه به هم ریختست. کار شرکت هم خیلی زیاده. صبح از خونه در میام و میرم سربازی. بعدش شرکت. بعدش خونه. هنوز نتونستم یه استراحتی بکنم.
ولی اوضاع خوبه :)

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

AT vs. ATX


امروز یهویی یاد کیس‌های AT افتادم. همون‌ها که دکمه‌های power اون‌ها رو اگه می‌زدی یهو خاموش می‌شد کامپیوتر. بعد یه کیس‌هایی اومده بود که ایطوری نبود و بهش می‌گفتن کیس ATX. دکمه power رو که می‌زدی windows ازت می‌پرسید که خاموش کنم؟ یا اینکه درست خاموش می‌شد. عجب تکنولوژی‌ای بودهاااا :ی

بعد یه اتفاق بسیار جالبی چندین سال بعد افتاد. اونم اینکه ملت لپ‌تاپ خریدن. بعد خوب این جعبه‌ها هم دکمه power شون همونطوری بود. ولی مشکل اینجا بود که وقتی windows هنگ می‌کرد دیگه دکمه reset نداشتن :))) نگو باید اون دکمه power رو نگه می‌داشتی :))))