‏نمایش پست‌ها با برچسب Personal. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Personal. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

سفرهای تابسنانی

من معمولا خیلی سخت می‌گیرم سر نوشتن (حالا نه که خیلی هم تحفه می‌نویسم). ولی خیلی وقت‌ها دلم می‌خواد بنویسم که وقت ندارم اون طوری که می‌خوام بشه.

حالا الانم خیلی وقت بود که می‌خواستم سفرهام رو بنویسم با عکس، که تنبلیم میاد.

این تابستون خیلی خوب بود (باید قبول کرد که تابستون دیگه عملا تموم شده :ی).

رفتیم بارسلونا. یکی از دوستام از ایران داشت واسه یه کنفرانس میومد که منم رفتم ببینمش، ولی رفتنی یه ماشین گرفتیم و ۵ نفری روندیم تقریبا ۱۲۰۰ کیلومتر تا اونجا. خیلی مزه داد. ۵ روز فکر کنم سفر بود که حسابی خوش گذشت. بارسلونا رو خیلی دوست دارم، شهر خیلی خیلی خوبیه.

رفتیم فرایبورگ (Freiburg). یکی از بچه‌های CouchSurfing تو یکی از دورهمی‌ها گفت که یه مکان داره که می‌تونیم بریم پلاس شیم و فقط یه کیسه‌خواب لازمه. که ما هم رفتیم و یه ۲۰ نفری شدیم. سفر خوبی شد آخر هفته‌ای.

چند وقت بعدش واسه یه دورهمی کاری (NGS Symposium) رفتیم ۲ روز که اون هم خیلی خوب گذشت و کلی یاد گرفتیم.

یه مدرسه تابستونی بود تو لیپاری (یه جزیره شمال سیسیلی) که هم خیلی یاد گرفتیم هم خیلی خوش گذروندیم. مدرسه‌ی خیلی خیلی خوبی بود و سفر لذیذی و آدم‌های نازنین تازه‌ای.

۲ هفته یه ماشین کرایه کردیم رفتیم چک و لهستان که ۳۰۰۰ کیلومتر روندیم و کلی شهر دیدیم. یکی از بهترین سفرهام بود. واسه این یکی انصافا باید جدا بنویسم.

بعد هم یه کنفرانس بود که ۱ هفته لهستان بودم و بازی کانادا کوبا والیبال رو هم رفتیم دیدیم. اون هم کنفرانس بدی نبود، ولی برای من یه کم زیاده تئوری بود.

الان دیگه برگشتم سر کار و باید به کنفرانس بعدی اگه بشه برسم :)

همین.
ریدم با این نوشتنم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

شرکت قدیم

اینطور که من فهمیدم شرکتی که من قبلا توش کار میکردم واسه یکی از بخشها نیرو لازم داره و چند جا آگهی استخدامش رو دیدم.

یه سری هم بچه‌ها سوال داشتن که تو شرکت اصلا چیکار میکنن و اینا، که خوب گفتم به عنوان یکی از اعضای سابق میتونم اینجا بنویسم بکله بروبکز استفاده کردن.

البته باید متذکر بشم که من از آگوست ۲۰۱۱ به اینور تو اون شرکت نبودم دیگه، پس اطلاعاتم اصلا به روز نیست، ولی دلیلم برای در اومدن این بود که داشتم از ایران در میومدم، نه اینکه شرکت چیز خیلی کوفتی بود.

این شرکت یه موقعی یه تیم تو شرکت کیش‌ویر بود (که الان شده توسن) که کارش تحقوق و توسعه بود. چند نفر بودیم که هرچی تکنولوژی و علم به نظرمون به درد میخورد رو میرفتیم سراغش. هدف هم این بود که کشف تقلب تو داده‌های بانکی کنیم.

من شخصا کارم رو با خوندم یه کتاب Data Mining شروع کردم. یعنی ۲ یا ۳ نفر بودیم که کتاب رو تقسیم کردیم و خوندیم. یه سری دیگه بچه‌ها هم کارهای بیشتر فنی می‌کردن. مثلا با Oracle یا Microsoft Solutions سعی میکردن که داده‌ها رو خوب نشون بدن. از اون ۳ نفر ۲ تامون الان ایران نیستیم و اون یکی از مدیرعامل شرکتیه که الان هست.

بعد که پیش رفتیم یه کم پروژه‌ها معلومتر شدن و کم‌کم گروه‌ها شکل گرفتن و شرکت هم به عنوان یه شرکت دختر از کیش‌ویر جدا شد.

من مدتی تو تیمی کار کردم که الان داره نیرو استخدام می‌کنه، که بهش میگفتیم OI. اونجا هدف این بود که تراکنش‌ها رو ار سروری که تراکنش‌ها رو real time داره پروسس میکنه بگیریم و زیر ۱۰ میلی‌ثانیه بهش جواب بدیم که ریسش این تراکنش چقدره. بنابر‌این شروع کردیم که درست کردن یه سری ساختمان داده که کارمون رو راه بندازه، مثلا از یه خاصیت احمقانه تو شماره کارت‌های بانکی استفاده کردیم که دسترسی به داده رو تو (1)O داشته باشیم. بعد یک سری کار آماری کردیم که رفتار مشتریها و ترمینالها و کارمند‌های بانک رو در بیاریم و پارامترهای توزیع‌های احتمالشون رو ذخیره کنیم. بعد هر تراکنش که میاد نگاه میکنیم ببینیم این تراکنش چقدر محتمل هست و ریسک در بیاریم. یه سری هم کار با Neural Networks, Kernel Methods, Decision Trees کردیم که یادم نمیاد چیا قرار بود بره تو محیط عملیاتی چیا نه. ولی خوب هر کدوم از الگوریتم‌ها اگه یه چیز بهترش پیدا میشد جایگزین میشد طبیعتا. همه مدل‌ها هم هر چند وقت یه بار باید پارامترهاشون با داده‌های جدید به‌روز میشد.

تو تیکه فنی هم اول قرار بود از آپاچی استفاده کنیم واسه گرفتن تراکنش‌ها، دیدیم یواشه، یکی از بچه‌‌ها یه چیزی تو C به جا اون گذاشت که خوب پایدار بود و سریع. پشت سیستم هم یه اوراکل بود که یه پروسس دیگه اون تو مینوشت و واسه خودش بافر خودش رو داشت، چون اوراکلی که داشتیم اون موقع یه چیزی تو مایه‌های ۹ میلی‌ثانیه فقط طول میکشید بنویسه تو جدول یا یه همچین چیزی.

تا جایی که یادم میاد اون موقع که من داشتم در میومدم، یه تیم رو قسمت داده‌کاوی کار میکرد، یه تیم پیاده‌سازی و عملیاتی کردن قضیه. تو قسمت عملیاتی همه‌چی ++C بود و داده‌کاوی تو جاوا و اراکل و این چیزا.

حالا چرا سایت شرکت با مایکروسافته؟ چون اون یکی تیم که مسئول این کاره، با ابزارهای مایکروسافت کار میکنه.

آیا کدهایی که زده میشه متن‌بازه؟ نه لزوما، ولی گاهی حتا تو تیم دات‌نتی یه ماجول‌هایی رو گیت‌هاب میره.

فضای شرکت چطوری بود؟ تو همین بلاگ کلی خاطره هست در موردش. پست‌هایی که بعد از مهر یا آبان ۸۸ در مورد شرکت باشه یعنی مال این شرکته فکر کنم. اینم گوگلش.

ویرایش:
یکی اینکه ظاهرا وبسایت شرکت اصلا الان دیگه دست بچه‌های شرکت نیست و یه شرکت دیگه به نام صفرویک مسئولشه. من شخصا هیچوقت سایت شرکت رو دوست نداشتم و هنوزم به نظرم چیز خیلی خیلی داغونی میاد.

یکی دیگه اینکه در حال حاضر تنها ماژول‌هایی که رو گیت‌هاب رفتن از طرف تیم UI بوده که با دات‌نت و محصولات مایکروسافتی کار میکنن. اینجا میشه دید ماژول‌ها رو.

یکی دیگه اینکه آخرین تیمی که من یه طورایی مسئولش بودم همین تیم UI بود، و تمام کارها رو خیلی مرتب با Agile پیش می‌بردیم و فکر میکنم که هنوزم میبرن. نکتش این بود که این کار باعث میشد معمولا تیم سر زمان‌بندی‌هاش باشه، چون واقعی بودن، ولی بقیه تیم‌ها و رئیس من خیلی از این سیستم خوششون نمیومد. ولی ما کار خودمون رو می‌کردیم. از نظر مدیریتی و سیستم کار کردن اون تیم مورد علاقه من بوده و هست. ولی خوب با محصولات مایکروسافت کار می‌کنن دیگه، واسه یکی مثل من و خیلی‌های دیگه که وقتی کد سی و سی‌پلاس‌پلاس می‌زنن آبشون میاد جذابیت کمتری داره، ولی کار توش خیلی خیلی لذت‌بخش بود برام، هرچند فکر کنم یک خط کد هم اونجا نزدم.

نکته آخر اینکه همون‌طور که اول قضیه گفتم، من نزدیک شاید ۳ سال هست که اونجا نیستم، پس میتونه خیلی تغییر کرده باشه.

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

درس - کافه

توی کافه نشستم. یه کافه وسط شهر. اینجا هم شهری نیست که وسطش از مثلا هفت‌تیر تا کارگر باشه (مثلا)، اینجا کل شهر از هفت‌تیر تا کارگرٍ. یه خیابون شاید به طول یک کیلومتر که همه مغازه‌ها اونجان. حالا وسط اون خیابون یه کافه‌ی اینترنت‌دار هست که من توش گاهی درس می‌خونم (استارباکس). البته دلیل اصلی من واسه اینجا اومدن اینه که سیستم خنک‌کننده هوا داره که بیشتر جاها پیدا نمیشه این حوالی.

من هم یه کافی با یه مافین بلوبری گرفتم واسه صبحونه خوردم.

حالا فکر کن نشستم اینجا و دارم درس یادگیری آماری رو می‌خونم که امتحانش رو دارم. یهویی می‌بینم بیرون مثل دوش داره بارون میاد و مردمی که رد می‌شن با چترهای رنگی رنگی دارن میان و میرن. البته زیاد نیستن، همچین شهری روز یکشنبه واقعا تعطیله، آدم‌ها هم تعطیل می‌کنن.

بر عکس روزهای دیگه هم که بیشتر آدمها خسته از کار یا خرید میان اینجا یه کافی می‌خورن و میرن، امروز بیشتر آدم‌ها کسایی هستن که دارن درس می‌خونن اینجا. یه آهنگ جَز هم گذاشته که حسابی حس درس خوندن به آدم میده.

همین - خوشحال بودم اومدم نوشتم.

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

طلای سرخ - جعفر پناهی

چند روز پیش خواهرم می‌پرسید که می‌رم ایران یا نه. من که قصد رفتن ندارم فعلا، ولی معمولا یه طورای خنثایی می‌دونم که نمی‌خوام برم.

این فیلم رو دیدم (راستش الان که دارم می‌نویسم نصفش رو دیدم)، و باز مثل موقع‌هایی که هر از چند‌گاهی پیش می‌آد، به صورت فعال دلم نمی‌خواد برم.

نکته اینه که من تو اون مملکت قبل از اومدنم هم کاری در راستای درست شدنش نمی‌کردم، الان هم برم تخمشو ندارم که کاری کنم. کارهایی هم که به قولی هزینشون کمتره رو اصلا پایه نیستم، تو اون سیستم کاری نیست که نیان بگیرنت و فایده‌ای داشته باشه. پس وقتایی که دوباره یادم می‌آد چه سیستم مذخرفی جریان داره، بیشتر دلم نمی‌خواد که برم.

گمونم فیلم خوبیه، چون اعصاب من رو خیلی داغون به هم ریخت.


۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

پیرزن و دفترش

 کارت بانک رو می‌ذارم توی ماشین که ازش پول بگیرم. یه سالنه که دو طرفش رو به خیابون ماشین‌های خودکار بانک داره. با شیشه‌های بزرگ یه سالن ساخته شده که روبروت خیابونه و پشتت شعبه‌ی بانک. تم رنگی بانک کلا زرده. همه چی توش زرد رنگه. حتی منوهای ماشین خودکار. دم شیشه‌هایی که رو به خیابون هستند یه پله مانند فلزی نقره‌ای رنگ سرتاسر اون سمت سالن رو گرفته. 

گوشه‌ی سالن، روی همون سکوی فلزی، کلی کاغذ و دفتر و یه کیف ولو شده. ارتفاع سکو شاید به زانو هم نرسه. یه پیرزن خیلی پیری با موهایی تمام سفید که دیگه یک دست هم از سرش در نیومدن و اینجا و اونجای سرش رو کم‌پشت گذاشتن، همون موهاش رو با کش بسته و خم شده داره یه کارایی با اون کاغذها می‌کنه. صدای کارت تو دستگاه گذاشتن من رو که می‌شنوه یه کم نگران برمی‌گرده نگاه می‌کنه. شاید چون احساس می‌کنه اطلاعات اون دفترچه خیلی شخصی باشند. تمام تلاشم رو می‌کنم که احساس کنه اصلا بهش توجهی نمی‌کنم. بر می‌گرده و به کارش ادامه می‌ده. زیر چشمی نگاه می‌کنم و می‌بینم که یک طرف صفحه‌ای که بازه توی دفتر، یک کارت ویزیت چسبیده و یک چیزهایی هم زیرش نوشته شده. پیرزن مشغول مالیدن چسب ماتیکی پشت یه کارت ویزیت دیگست. اون رو می‌چسبونه همون صفحه‌ی مقابل توی همون دفتر. یکی دو تا هم رسید داره که اون‌ها رو هم داره آماده می‌کنه یک طوری توی همون صفحه جا بده. گمونم رفته تو شعبه کارش رو انجام داده و حالا داره همه کاغذهای مهم رو توی اون دفتر مرتب می‌کنه چون احساس می‌کنه اگه الان این کار رو نکنه و بذاره بره خونه، یادش می‌ره یا ممکنه که گم کنه بعضی از اون کاغذها رو.

احساسی که اون پیرزن نسبت به دفترش داره تمام وجودم رو به لرزه می‌اندازه. احتمالا اگه اون دفتر گم شه، تمام شماره‌های تلفنش، شماره حساب‌هاش، رمزهای عبورش برای گرفتن پول از بانک و همه چیزهای مهمی که دیگه به خاطر سنش نمی‌تونه به یاد بسپره گم می‌شن. ترجیح می‌دم اون نگاه نگرانش که اول کرد، برای این بوده باشه که احساس می‌کنه اطلاعات اون دفتر خیلی مهم هستن تا اینکه احساس نگرانی کرده باشه که به نظر من پسر جوون یلا قبا آدم کودنی بیاد. خیلی دلم می‌خواست ازش عکس بگیرم. اما اصلا نمی‌خواستم فکر کنه که داره کار عجیبی می‌کنه. می‌تونستم تمام روز رو باهاش کاغدهاش رو مرتب کنم.

پول رو می‌گیرم از دستگاه و می‌رم که سوار تراموا بشم. ایستگاه دقیقا روبروی بانکه. نگاهم رو نمی‌تونم از روی پیرزن بردارم. قطار می‌آد و من رو از اون‌جا می‌کنه می‌بره.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

کمپوت گیلاس

شاید دبستانی بودیم، من و پسرخاله‌ی هم‌سنم و داداش ۴ سال کوچکترش نشستیم و مامانشون داره دونه دونه بهمون از تو شیشه کمپوت گیلاس، گیلاس میده. من وسط نشسته بودم و اون ۲ تا دو طرف من. یک دور از چپ به راست یک گیلاس، یک دور از راست به چپ. کاملا عادلانه، فقط نکته اینه که من هر دفعه که نوبتم میشه یک گیلاس گیرم می‌آد، اون ۲ تا هر دفعه ۲ تا گیلاس گیرشون میاد.

اون موقع خیلی به این موضوع فکر کردم که چطور الان میتونم ثابت کنم که خاله‌ی محترم داره عادلانه گیلاس‌ها رو تقسیم نمیکنه. اما نشد که نشد.

قضیه از این قرار بود که شوهر یکی دیگه از خاله‌ها تو سیل گیر کرده بود و تو بیمارستان کل دست و پاش تو گچ بود و خلاصه رفته بودیم عیادت، بعدشم که رفته بودیم خونه خاله‌ی شوهر مریض‌دار، یکی از کمپوت‌ها رو خیلی ولخرجی کرده بودن و داده بودن به ما. یادم هم نیست که چرا بقیه نبودن و فقط ما ۳تا بودیم. شاید تنها راهی بوده که ما رو یک جا بتمرگونند و تکون نخوریم. اما یادمه که ته تهش ما خیلی خوشحال بودیم که شوهرخاله‌هه اینطوری شده، چون ما هم کمپوت گیلاس گیرمون اومد، هم یک دور همی مفتی غیر عیدی.

هنوز هم که میرم تو مغازه یکی از خریدهام هر هفته یک شیشه کمپوت گیلاسه، البته کمپوت‌های اینجا دیگه مثل ایران خوشمزه نیست، ولی کمپوت گیلاسه دیگه.

گمان نکنم آسیب‌های روانی‌ای که ما آدم‌های اون دوره تو ایران دیدیم، به این سادگی‌ها از روانمون پاک شه؛ ولی حداقل الان پولم به کمپوت گیلاس میرسه.

پ.ن. خیلی ننه من قریبم بازی در آوردم، خیلی بهتر از اونیم که از این نوشته به نظر می‌آد :ی

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

Google Map - Tehran

امروز یکی از بچه‌ها یه لینک به به جایی تو تهران گذاشته بود، بعد رقتم تو گوگل مپ و همه مسیر‌هایی که بیشتر وقت‌ها می‌رفتم تو تهران رو از تو نقشه دنبال کردم. خیلی ترافیک بود :ی ولی خیلی خوش گذشت :ی

یکی از چیزهایی که دلم براش تنگ میشه تو تهران، ناشناس بودنه. اینجا خیلی زود همه رو میشناسی و هر جا که بری چند نفر آشنا می‌بینی. ناشناس بودن مشخصه شهرای بزرگی مثل تهرانه، چیزی که دوستش داشتم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

Misc...

Easter: A long annoying loooong weekend.

I'd got a new headphone. I'm in a cafe using my old headphone, and it sucks.

I finally could get one of these keyboards. I feel a huge difference in the comfort level, specially because it's specifically emacs friendly.

As time passes, I feel having a baby is more and more none-sense.

For some ridiculous reason, I'm not sure about my insurance status.

Germans are tall, so the secretary is not used to requests for footrests.

Wow, lots of crap going on in my mind.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

Photo Copyright

-me: Do you have my photos?
-secretary: Yes, but a printed version of them.
-m: How do I get the original version?
-s: Hmm, you don't, this is only for you to decide which one you want us to use in certain occasions like brochures or something.
-m: Oh, so I don't want any of them.
-s: Actually if you want one of them to be used, you should sign an agreement for the copyright to allow them to use it. They are afraid if you would go and print them for your families and give them to people.
-m: If I don't have my photo, I don't want anyone else to have them.
-s: Okay, I haven't figured out the details about the copyright of the photos how MPI will own them. I suspect after we own them, we can do whatever we want, including that we can give them also to you.
-m: Then I'll wait until you figure that out.
-s: Sure, and you can mention that you don't allow them to use your photo unless you yourself own it too.

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

آمار ویزیت بلاگ

داشتم آمار ویزیت از بلاگم رو نگاه می‌کردم که دو نکته جالب نظرم رو جلب کرد.

یکی اینکه از ایران بیننده داشتم!!! مگه اینکه از IPM یکی دیده باشه که بعید می‌دونم، قاعدتا دوستان فیلترچی و حکومت‌چی بی‌کار تشریف دارن و یه دیدی هم اینوری میزنن.

یکی دیگه اینکه مقدار زیادی از بازدید داره از روسیه میاد. من نه دوستی اونجا دارم نه روسی می‌نویسم. به نظر میاد که بیشتر وی‌پی‌ان‌هایی (VPN) که دوستان تو ایران استفاده می‌کنند سرورشون تو روسیه‌ست. همچین حس امنیت نمی‌کردم اگه ایران بودم و یه سروری تو روسیه همه اطلاعات وب‌گردی من رو می‌داشت.

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

ماجرا ۲

اون موقع که این مطلب رو می‌نوشتم در واقع دیگه تقریبا می‌دونستم که دارم می‌رم کجا.

حالا اصلا کجا و چرا و اینا. چیزهایی رو می‌نویسم که خیلی تابلو برعکس دلایلی که گفتم برای رفتن از کانادا نباشه.

من هیچ وقت برای رقتن به آمریکا حتی اقدام هم نکردم. فکر نمی‌کردم جایی باشه که دوست داشته باشم زندگی کنم. اما با چیز‌هایی که می‌دونستم و شنیده بودم فکر می‌کردم که کانادا جای تقریبا خوبی باشه. جای بهتری بود، اما نه اون‌قدری که برای من جای زندگی باشه. به همه اون دلایلی که گفتم و کلی دلیل دیگه.

نکته اینه که تصور من از جامعه کانادا یک جامعه‌ی سالم و تقریبا سوسیالیستی بود که بعدا فهمیدم تصور من تنها به این دلیل وجود خارجی داشته که تمام چیزهایی که از کانادا میشنویم مقایسه با آمریکاست. اصولا برای آدم‌هایی که آمریکای شمالی زندگی می‌کنند، جایی غیر از اونجا وجود نداره برای زندگی کردن. یک سری سیستم کانادا رو بیشتر می‌پسندند و یک سری هم سیستم آمریکایی.

اون‌جا که بودم یه کم محتاطانه تر در مورد بدی‌های اونجا (یعنی چیزهایی که من دوست نداشتم) حرف می‌زدم، اما اینجا خوب لازم نیست این کار رو کنم. یعنی هم لازم نیست محتاط کنم، هم اینکه اصلا لازم نیست بگم. به آدم‌های اینجا خیلی خیلی خیلی راحت می‌تونم بگم که چرا از آمریکای شمالی خوشم نمی‌اومد، و آدم‌هایی که باهاشون حرف می‌زنم می‌فهمن. 

با یکی که تو همین موارد حرف می‌زدم، من تا گفتم مثلا از فرهنگ اونجا خوشم نمی‌آد، گفت مگه اونها فرهنگ هم دارن؟ این چه فرهنگیه که هنوز خریدشون رو می‌ریزن همه تو مشما؟ اصلا مگه می‌شه برا آدم‌هایی که فکر می‌کنن داشتن تفنگ امنیت میاره فرهنگ تعریف کرد؟ اینجا یک سری از بچه‌ها رو وقتی مدرسه می‌رن، یک سال می‌فرستن آمریکا، تنها فاییدش تجربه اونجا بودنه، وگرنه هیچ چیزی یاد نمی‌گیرن و هیچ پیشرفتی نمی‌کنن. اصلا من اینجا بیشتر از اینکه از آمریکا بد بگم، اینا برا من می‌گن و من همش رو قبول دارم.

وقتی میای اینجا، می‌بینی که تفاوت‌هایی که اصلا بین آمریکا و کانادا بوده، اونقدری زیاد نیست، فقط چون اونجا بودی این تفاوت‌ها تنها چیزی بودن که دلت رو بهشون خوش کنی.

اینجا اصلا بعد از ۱۵ ماه دوباره تاریخ و هنر رو حس کردم. من اصلا آدم هنرمندی نیستم، ولی این چیزا تو آدمهای کنارت چیزهایی می‌سازن که خیلی برای من یکی لذت‌بخشه. 

تصوری که از اینجا داشتم از واقعیت بدتر هم بود. فکر می‌کردم برای خودم چیز خوبی رو ساختم و اگه بیام احتمالا خیلی خراب می‌شه، اما خیلی بهتر از اونیه که فکر می‌کردم. درسته که جور شدن با جامعه و زندگی به عنوان یه خارجی خیلی خیلی سخت‌تر از اونجاست. اما من این رو خوب فهمیدم که اگه جامعه به این راحتی «خارجی» بپذیره، خارجی‌ها اصلا با جامعه مخلوط نمی‌شن و چیز گهی مثلا ونکوور از توش در میاد؛ محله‌های مختلف برای آدم‌ها، محله چینی‌ها، ایرانی‌ها، ایتالیایی‌ها و ... .

همه جا چیز‌هایی هستند که رو اعصابت باشن. اما این رو خوب می‌دونم که تو ونکوور شاید افسرده بالینی به حساب میومدم و اینجا با تمام مشکلاتش کاملا خوشحالم. بعد از ۱ ماه، اینجا دوستای خوبی که مال اینجا باشن و بتونم باهاشون وقت بگذرونم و از حرف زدن باهاشون لذت ببرم دارم، چیزی که بعد از ۱۵ ماه تو ونکوور نداشتم. کسانی که مجبور نباشم باهاشون در مورد بلیط اسکی و چطوری درست کردن آب‌جو تو خونه باهاشون حرف بزنم. کسانی که در مورد مشکلات سوریه و ایران و چرایی اعدام و وجود یا عدم وجودش و معضلات اروپا و ... حرف می‌زنن. درسته که هیچ گهی نمی‌خورم، ولی آگاهی چیزی تو آدم‌ها می‌سازه که بعد از دیدن آدم‌هایی که آگاهیشون صفر بود فهمیدم.

اینجا سفر هم خیلی راحت می‌تونم برم. یک ماهه که اینجا بودم و ۵ روزش رو یک کشور دیگه گذروندم. یک سفر دیگه رو هم نرفتم چون خیلی از کارای جمع کردن خونه خسته بودم، یعنی می‌شد خیلی راحت که ۲ تا باشه؛ و خیلی‌ها خوب می‌دونن که سفر برای من یعنی چی.

این پست می‌تونست خیلی طولانی‌تر بشه. اما فکر کنم همین‌قدر بس باشه.

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

روز اول - آلمان

قبل از اومدن یک طورهایی سر احساسی (emotionally numb، نمی‌دونم با کدوم س بود) شده بودم. نمی‌دونستم چه احساسی دارم چون اصلا چیزی احساس نمی‌کردم. روزهای آخر یه کم استرس جم کردن وسایل و اومدن گرفتم که چیز مهمی نبود. یه طورهایی خوشحال نبودم، چون بیش از یک سال جایی بودم که سرشار از چیزهای بد بود. نه طرز فکر آدم‌هاش رو دوست داشتم نه سیستم کلی در جریان رو. مثلا طرف رو کلا ۴ بار دیدی بعد می‌گه یعنی دلت برا من تنگ نمی‌شه؟ خوب شرمنده رابطه‌های شما در این حده که با دوستانتون همین‌قدر رابطه دارید، ما اینطوری نیستیم.

اه، باز شروع کردم به غر زدن، خیلی وقت بود خودم رو خاموش کرده بودم از اونجا غر نزنم. بسته دیگه.

حالا اصلا نمی‌خواستم غصه بنویسم که، خواستم بگم اینجا که اومدم، حداقل اولش اینقدر بهم حال داده تا اینجا که کلا شنگولم کرده.

دیشب از اون باجه‌ی پاسپورت چک کنی که داشتم رد می‌شدم، طرف حتی نپرسید حالت چطوره، نگاه کرد خودش و خوند و مهر زد و من اومدم. واسه آدم‌های بدبختی مثل ما که انتظار داریم به هر مرزی که می‌رسیم دهنمون رو سرویس کنند و تو آمریکا و کانادا هم که همین کار رو می‌کردند، این واقعا شاد کننده بود برای من.

بعد هم سوار تاکسی شدم تا جایی که می‌خواستم برم، و تو مسیر یه تیکه‌هایی اتوبان بود، بعد باید قیافه من رو می‌دیدید وقتی تابلوی انتهای منطقه محدودیت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت رو دیدم :ی تاکسی هم به صورت قانونی ۱۵۰ تا می‌رفت. عاااااالی بود.

امروز صبح هم وقتی بیدار شدم برف اومده بود و آلمان جهره سفیدش رو به ما نشون داد. بعد رفتم صبحونه بخورم دیدم کالباس واقعی گذاشتن :ی خیلی خیلی خیلی چسبید.

بعد هم تو قطار بودم که طرف از اونجا که دارم می‌رم ایمیل زد که چطوری و اینا. خلاصه تا اینجا، اینجا تونست منو از بی‌حسی در بیاره.



۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

قانون و خلاقیت

مطمئن نیستم اول راهنمایی بودم یا سوم راهنمایی. معلم اجتماعی یا همچین چیزی برگشت گفت خلاقیت اینه که آدم در حیطه استانداردها بتونه کار جدید کنه، من برگشتم گفتم نه، خلاقیت اینه که آدم مرزهای استانداردها رو گسترش بده.

اون موقع معلمه از حرف من خوشش اومد و گفت براش بنویسم که چی گفتم.

این یادم اومد چون یک سری آدم هستن که همیشه همه قوانین رو دنبال می‌کنن و هیچ وقت هم این سوال براشون پیش نمی‌آد که یه قانون چرا گذاشته شده بوده.

مثل این می‌مونه که مثلا مسلمونا کلی قانون رو دنبال می‌کنن که دینشون گفته و اصلا کسی به این فکر نمی‌کنه که یه سری قانون الان ممکنه کار نکنن هر چقدر هم که تخماتیک باشن.

من معمولا این رو نمی‌گم، ولی یه جایی در عمق وجودم همیشه این هست که فکر می‌کنه خیلی از قوانین مال آدم‌های احمق و خنگه. کلا قصد این رو ندارم که بگم این عقیده درسته، چون کاملا باعث هرج و مرج می‌شه همچین چیزی. اما برای تک تک قوانینی که دنبال می‌کنم باید خودم رو یک طوری قانع کرده باشم. حتی اگر دلیلش این باشه که زور بالا سرم باشه، زورش باید کافی باشه که من رو قانع کنه.

مخصوصا اگه پایه قوانینی که وضع شده طوری باشه که من اصلا پایش نباشم، باز اگه یه کم پایه‌هه رو قبول بدارم، اگه یه سری جا پایه قانون‌ها نباشم ممکنه راحت‌تر کوتاه بیام. اما نه همیشه.

همه این مضخرفات رو گفتم چون یک سری آدم دورم داشتن یک سری قانون خیلی خیلی احمقانه وضع شده توسط دپارتمان آی-تی رو دنبال می‌کردن که هیچ منطقی پشتش نبود.

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

روشنک و محسن

دیشب بعد از مدت‌ها با روشنک حرف می‌زدم. روشنک و محسن جزو ارزشمندترین آدم‌هایی هستن که تو زندگیم بودن. الان خوب خیلی دورن و خیلی کم ازشون خبر دارم برای همین متاسفانه تو زندگیم نیستن.

اون موقع‌ها که با این جماعت بودم و حرف می‌زدیم/می‌زدن، بهترین دوران زندگیم محسوب می‌شه. دیشب یه ریزه در حد چند جمله که حرف زدیم یاد اون موقع‌ها افتادم و خیلی خیلی دلم تنگ شد. برا آدم‌هاش و برا حرف‌هاش.

برای حتی ۲۰۶ مامان روشنک که من بدون گواهینامه نزدیک بود یک بار باهاش بزنم به ماشین خاله روشنک که مامانش هم توش بود.

کاش یک موقعی دوباره نزدیک باشند. من خیلی آدم «کاشکی« مسلکی نیستم، ولی این آدم‌ها هم خیلی نیستند و ادبیات من خیلی پایین‌تر از اونیه که بتونه منش این جماعت رو توصیف کنه.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

top coder policy


گفتم بعد نود بوقی برم یه کم کد خوب بزنم. واسه همین رفتم تاپ کدر ثبت نام کنم. بعد دیدم طبق معمول همچین چیزی رو باید قبول کنم براش:

We reserve the right, in our sole discretion, to revoke any and all privileges associated with accessing and/or competing on our Web site, and to take any other action we deem appropriate including but not limited to terminating or suspending your use of www.topcoder.com, for no reason or any reason whatsoever, including improper use of this Web site or failure to comply with these Terms of Use.

یا در قسمتی دیگر داریم:

These Terms of Use are governed by the laws of the Commonwealth of Massachusetts. You hereby agree to submit to the exclusive jurisdiction of the courts of the Commonwealth of Massachusetts. To the extent that applicable laws have mandatory application to this agreement or give you the right to bring action in any other courts, the above limitations may not apply to you. Use of this Web site is unauthorized in any jurisdiction that does not give full effect to all provisions of these Terms of Use.

قدیما زندگی خیلی راحت‌تر بود وقتی فکر می‌کردم می‌شه احساس امنیت داشت از دست شرکت‌ها. ولی خوب نمی‌شه.

اینم نشد. زد حال بدی بود آخر شبی. می‌خواستم کد بزنم محض تفریح.

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

Requiem For a Dream

من خیلی از فیلم‌ها رو اول یه آهنگی از متنشون شنیدم و فکر کردم فیلمی که آهنگش اون بوده حتما  شایسته دیده شدنه. آخرین فیلمی که این‌طوری دیدم Blade Runner بود.

دیروز یه از خدا بی‌خبری آهنگ Requiem For a Dream رو گذاشته بود یه جایی. گوش کردم و به خاطر آهنگش گفتم برم فیلم رو ببینم.

امشب فیلمش رو دیدم. مدتی بود که فیلمی به این خوبی ندیده بودم، عالی بود. ولی خوشحالم که ۳ دقیقه آخرش به آهنگ پایانی و تیتراژ آخرش گذشت، چون واقعا نمی‌تونستم بیشترش رو تحمل کنم. البته دیدنش برای من به سختی دیدن Bitter Moon نبود، ولی این به این خاطر باشه شاید که اون موقع که Bitter Moon رو دیدم تحملم کمتر بوده. البته گاها سناریو‌هایی تو ذهنم می‌اومد که خوشحال بودم نویسنده اون‌ها رو دنبال نکرده (توی Requiem For a Dream).

خلاصه اینکه به طرز مازوخیستی‌ای از دیدن این فیلم‌ها لذت می‌برم، اما نمی‌تونم دُز بالایی رو به خودم اعمال کنم. شاید فیلم بعدی Dogville باشه از این دست، اما حداقل آهنگش که جذبم نکرد. ببینیم کی می‌بینمش.

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

بچه مثبت

یکی از استونی اومده پیشم چند روز بمونه، بعد بنده خدا خیلی سعی می‌کنه خوب باشه، ولی خیلی رو اعصابه.

همون شب اول می‌گم چایی می‌خوری؟ می‌گه فقط سبز. می‌گم چرا؟ کافئین نمی‌خوری؟ می‌گه نه نمی‌خورم.
روز اول که از خواب بیدار شدم دیدم همه ظرف‌ها شسته شده و خونه مرتب شده و اینا. خوب گفتم دستش درد نکنه. ولی هی مرتب می‌کنه من نمی‌تونم لیوانمو راحت پیدا کنم. خونه هم اینقدر مرتب شده که خیلی رو اعصابه، یه طوریه.
بعد شب می‌گه بریم سوشی بخوریم، رفتیم اونجا رول آووکادو سفارش می‌ده، می‌گم مگه سبزی‌خواری؟ می‌گه آره.
اینا تازه سال ۹۲ از روسیه جدا شدن، بحث روس‌ها و ودکا شد، می‌گم اگه دوست داشتی ودکا هست می‌تونی بخوری، می‌گه الکل نمی‌خورم.
یه سری دیگه می‌گفت سرد بود امروز و اینا، می‌گم اگه خواستی قرص سرماخوردگی هست، می‌گه من و قرص؟ میوه می‌خورم.
آخرشم بهش گفتم مگه تو مامان مسیحی؟ (مریم مقدسشون نمیدونم چی می‌گن بهش)، بعد جدی می‌گه شاید بعدن شدم. بیچاره بچش.

کلا کم‌کم دیگه رو اعصابه بنده‌خدا.

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

ماجرا ۱

داستان از همین پارسال شروع شد. از همون موقعی که دندون من شکست و ۴ تا بیمه گفتن به تخمم و خوابگاه ۲۱۰۰ دلار جریمم کرد برای بیرون اومدن ازش و کشور و آدماشو موضوع کارم و همه‌چی به صورت همه باهمی گه نمود. شاید بد نباشه که این حرف‌ها رو بدونید کسی می‌زنه که توی ونکوور کانادا زندگی کرده برای بیش از یک سال و دانشجوی دکترای یو بی سی هست و یه کم هم بیشتر از میانگین دانشجوها پول می‌گیره.

یک. می‌گفتن که کانادا خیلی سیستم بیمه خوبی داره و همه بیمه هستن و اینا. اولا که ما چون خارجی هستیم باید به هر حال ماهی ۶۴ دلار کوفتی بریزیم تو حلق دولت که حتی ساده‌ترین قرص‌ها رو هم پولشو نده. من اگه بیمه تکمیلی دانشگاه نبود باید ۱۰ دلار برای هر قرص (۱۰۰ دلار برای یک ورق) از قرص‌های میگرن میدادم، که الان فقط ۲۰٪ از اون پول رو میدم. قبلا به اندازه کافی سر این سیستم داغونشون غرغر کردم. فقط در این حد یاد‌آور شم که یکی از دوستان زنش به دلیل اینکه MRI رو دیر انجام دادن (بعد از ۵ یا ۶ ماه) مرد (فوت شد). یکی دیگه از دوستان جمجمش در ناحیه پشت بینی سوراخ کوچکی داشت که مایعی از بینیش می‌آمد و ۲ سال به او گفته بودند که مشکل حساسیت دارد و آخر هم در ایران به او گفتند که مایع از داخل جمجمه است و باید فورا تحت عمل قرار گیرد. دیگه تا آخرش رو برید.(این دوستمون زندست البته).

دو. اینجا یک طورهایی کاپیتالیسم با لیبرالیسم قاطی شده و از اون سیستم لیبرال چیزی به انسان‌ها نمی‌رسه، چون همش رو قبلا شرکت‌های بزرگ برداشتن. اینجا به اصطلاح آزاد هستید، یعنی مثلا می‌توانید اینترنت در خانه نداشته باشید، اما اگر بخواهید باید خیلی پول بدهید چون کلا ۲ تا شرکت هستند که به صورت انبوه اینترنت تامین میکنند که به صورت اتفاقی قیمت دقیقا یکسانی دارند و هر دو گران هستند. در تمام قراردادهایی که امضا می‌کنید طرفی که شرکت قرار دارد هیچ مسئولیتی قبول نکرده و هر موقع می‌تواند هر کاری بکند، چون آزاد است که این قرارداد را به شما بدهد و شما هم آزاد هستید که امضا نکنید. اما در واقع چاره دیگری ندارید. احمقانه‌ترین موردی که الان به یادم می‌آید، این است که شما وقتی کارمند شوید ۱۰٪ از حقوقتان به صورت اجباری برای بیمه بیکاری برداشته می‌شود و قید می‌شود که وقتی بازنشسته شدید ممکن است پول نداشته باشند به شما بدهند (چون آزاد هستند که این قرارداد را با شما داشته باشند و شما اگر دوست نداشته باشید می‌توانید کار نکنید)!!!!

سه. من اینجا از کارم و استادم و ماهیت دانشگاه که یک شرکت بزرگ برای ایجاد گردش مالی، جذب ارز از خارج، و درآمد است به هیچ وجه خوشم نمی‌آید. اصلا هرچه هم بیشتر گذشته بیشتر بدم آمده. یک زمانی استادم می‌گفت اگر تحمل کنی ۲.۵ ساله دکترا رو میگیری، ولی انصافا علاقه‌ای به گرفتن یک کاغذپاره از این دانشگاه و استاد ندارم. من که خودم می‌دونم قدر بز حالیم نبود و چیزی اینجا بهم داره اضافه نمیشه. فقط وقت تلف کردنه.

چهار. به همون دلیل که مورد ۲ رو باعث میشه، اینجا دانشجوها محکوم که زجر کشیدن و داشتن در‌آمد کمینه هستند. یک دانشجوی معمولی در یک دپارتمان معمولی، در این شهر کوفتی ۱۹ هزار دلار سالی می‌گیرد (ذوق نکنید بقیشو بخونید) که باید حدود ۵ هزار به دانشگاه شهریه بدهد، ۱۰ هزار هزینه سکونت در یک اتاق در خوابگاه یا خانه مشترک با کسی دیگر.  ۴ هزار هم به زحمت به هزینه خوراک می‌رسد. اگه کسی گفته که اینجا خیلی خوش می‌گذره، منظورش اینه که بدون پول گرفتن از مامان بابا جانش نمی‌میره. این برای خیلی از بچه‌ها که مخصوصا از کشور‌های داغونی مثل ایران اومدن خیلی هم غنیمت حساب شده ظاهرا. اما از زندگی خبری نیست.

پنج. اینجا مقدار بسیار زیادی مهاجر از کشور‌های دیکتاتور زده‌ای مثل ایران و چین داره. همین باعث می‌شه که آدم‌ها فکر کنند که همین که کسی نمیاد تو خونشون دستگیرشون کنه و حق دارن روسری سرشون نکنند و اینترنت تا حد زیادی فیلتر نیست، یعنی بهشت. آدم‌های اینجا هیچ دیدی نسبت به آزادی و حقوق انسانی ندارند و در بسیاری از موارد اصلا انسان‌های آزاد و آزاده‌ای نیستند. اینجا آدم‌ها هنوز درگیر تابو‌های جنسی و سنت‌های اجتماعی هستند. از طرف دیگه انسان‌ها از جامعه جدا و بسیار تنها هستند. توی این شهر کوفتی به صورت جدی بزرگترین معظل (نمیدونم با کدوم ز مینویسنش) اجتماعی مطرح اینه که مردم از جامعه جدا هستند. مورد دیگه هم اینه که اینجا جامعه‌ای به عنوان کانادایی نیست که شما بیاید و باهاش اخت بشید. جامعه به دسته‌های متفاوت فرهنگی دسته‌بندی شده و هیچ کدوم به اندازه کافی قدرت نداشتند که بقیه رو در خود حل کنند. بنابراین ایرانی‌های مهاجر، ایرانی‌های دانشجو، چینی‌ها (که خودشون طبیعتا خیلی تا گروه دارند)، و بسیاری دیگر رو اینجا می‌بینید. چیزه شلم شولواییه خلاصه. خوبیش اینه که سختیه جور شدن با فرهنگ جامعه رو تحمل نمی‌کنید، اما خوب جامعه‌ای هم نیست که اصلا بهش وارد شید. فوقش یک ایران کوچیک شده از آدم‌های از اون در‌اومده.

دلیل باز هم هست، اما خیلی نوشتم، بسته دیگه تا همین‌جاشم زیادی زر زدم. ساعت‌ها با دوستان بحث کردم و نتیجش هم این شد که من از اینجا خوشم نمی‌آد (و واقعا نمی‌بینم دلیلی که خوشم بیاد) و تصمیم به این شد که کار رو یکسره کنم و از اینجا گورم رو گم کنم. این تصمیم تقریبا ۵ یا ۶ ماه پیش گرفته شد.

ادامه دارد...

پ.ن. من اصولا پست‌هام رو ویرایش نمی‌کنم، اما ممکنه به این پست اضافه بشه. اگه چیزی اضافه بشه بعد از این توضیح خواهد بود.