‏نمایش پست‌ها با برچسب Social. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Social. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

کارخانه بچه سازی

بچه که بودیم جنگ بود. ایران هم درست حسابی ارتشی نداشت که جلوی عراق وایسه. خمینی همینطور آدم می‌فرستاد به جای تانک جلوی عراقی‌ها.

بعد خمینی واسه اینکه ملت حواسشون از مرده‌هاشون پرت شه میگفت بکنین و بزایین که سرباز تولید بشه واسه اسلام!

حالا خامنه‌ای برگشته ریده که کنترل جمعیت یه مفهوم غربیه و ما اصلا میخوایم جمعیت رو دو برابر کنیم. بعد کمک‌های ضد بارداری حذف شد و بعد کلاسای قبل ازدواج تعطیل شد و از این حرفا. آخر هم مجلس تصویب کرد که اصلا هر دکتری که هر عمل ضد بارداری انجام بده ۲ تا ۵ سال زندانی میشه.

اون خمینی خونخوار بود و جاه‌طلب، این مرتیکه احمق قدرت‌طلب خامنه‌ای من نمی‌فهمم چه مرگشه این وسط چیکار کردن و زاییدن ملت داره، جز اینکه نون‌خور خونه‌ها بیشتر شه و ملت سرشون به سختی زنده موندنشون گرمتر شه و اونم اون وسط تو آب گل‌آلود خون مملکت رو بمکه.

شاید هم توهم این رو داره که اگه ملت زیاد شن، میفرستتشون جنگ و برنده میشه و قوی.

صد رحمت به آشغال.

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

گوگوش - داوری

گوگوش رقته تو مسابقه بهترین خواننده زن دنیا کاندیدا شده، بعد ملت هم بهش رای می‌دن.

حالا اگه یارو فکر میکرد که طرف واقعا بهترین خواننده زن دنیاست اصلا کونم نمیسوخت‌ها. مشکل من اینه که یارو میاد میگه به نظرم بهتر از گوگوش هم تو لیست هست، اما بهش رای دادم.

سوال بنده: چرا؟

البته سوال مشابهش رو وقتی که ملت پایه کروبی بودن ولی میرفتن به موسوی رای میدادن رو میپرسیدم و جوابشون رو میفهمیدم، نه اینکه به نظرم خیلی جواب قانع‌کننده‌ای باشه، ولی یه چیزی بود. مثلا طرف پراگماتیستی فکر میکرد و میگفت به هر حال کروبی رای نداره و ترجیح میدم کسی که به ایده‌آل من نزدیکتره رای بیاره. خوب اونجا یارو داره به کسی رای میده که بعدا قدرت اجرایی داره و باور داره که تو زندگیش تاثیر میذاره. (امیدوارم امر به کسی مشتبه نشه که من موافق هیچ کدومشون بودم)

حالا گوگوش الان قراره رای بیاره چه گلی به سر اینا بزنه که دارن با وجود اینکه باور دارن بهتر از اون هست بهش رای میدن؟

برا من اصلا این خواننده‌هه مهم نیست الان. من مشکلم اینه که چرا آدما نمیتونن داور بی‌غرض باشن؟

خوشحال می‌شم یکی بیاد بگه که چرا، که من اینقدر فکر نکنم که آدما خیلی گهن.

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

رینش جمهوری اسلامی به آدمها

اینکه یکی ادعا کنه که تو سیستم جمهوری اسلامی بزرگ شده و از نظر روانی سالمه مثل این میمونه که یه شیشه که با چکش آهنی خورد شده ادعا کنه که ترک بر نداشته. بنابراین من هم همچین ادعایی ندارم. فقط یه کم مشاهداتم از بقیه اذیت میکنه.

بودن با آدم‌های سالم کاری نیست که بشه به این راحتی‌ها انجام داد. کلا آدم سالم خیلی کم پیدا میشه. مخصوصا کسایی که سالها در معرض سیستم مبتذلی مثل رژیم ایران بوده باشند.

مثلا طرف ادعا میکنه که با رژیم ایران مشکل داره، بعد با تمام زیرساخت‌های اون حکومت داره زندگی میکنه.

طرف می‌آد اینجا عرق میخوره، بعد هنوز فکر میکنه سگ نجسه، خوب عموجون عرق رو همون کسی ممنوع کرده که گفته سگ نجسه، الان شما رو چه حسابی داری با یکیش حال میکنی با یکیش نه؟

این تیکه‌های دینی-مذهبی قضیه رو که بگذاریم کنار، یک دسته دیگه آدمها هستند که به شدت از نظر اجتماعی داغون شدن.

مثلا با طرف رفتیم سفر، بعد یکی که عکاسی کرده همه عکس‌ها رو بین ۳ نفری که تو سفر بودن به اشتراک گذاشته، بعد این رفته همه عکس‌هایی که خودش توش بوده رو پاک کرده. الان من سوالم اینه که اگه سانسور جمهوری اسلامی بده، پس چطوریه که شما با ۲ نفری هم که رفتی سفر نمیتونی عکس به اشتراک بذاری؟

بعد از اون بدتر رفته همون عکس‌ها رو گذاشته تو فیس‌بوک، یه عکس هم که یکی دیگه توش بوده (من) بو قیچی کرده که فقط خودش توش باشه و گذاشته اونجا. بعد باز سوال من اینه که شما علاقه‌ای نداری که حتی بگی که اون عکسا رو گرفته؟ بعد که میگی، همه نوشته‌های تو رو زیر اون عکس‌ها پاک میکنه. بعد میگن رژیم ایران خیلی وقیهه که اینقدر تابلو سانسور میکنه.

همه اینها رو که میبینم، هی پوزم میخوره که چطوری این رژیم اینقدر ریده بهمون. یعنی من تمام تلاشمم بکنم نمیتونم اینقدر به یه فرهنگ برینم.

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

طلای سرخ - جعفر پناهی

چند روز پیش خواهرم می‌پرسید که می‌رم ایران یا نه. من که قصد رفتن ندارم فعلا، ولی معمولا یه طورای خنثایی می‌دونم که نمی‌خوام برم.

این فیلم رو دیدم (راستش الان که دارم می‌نویسم نصفش رو دیدم)، و باز مثل موقع‌هایی که هر از چند‌گاهی پیش می‌آد، به صورت فعال دلم نمی‌خواد برم.

نکته اینه که من تو اون مملکت قبل از اومدنم هم کاری در راستای درست شدنش نمی‌کردم، الان هم برم تخمشو ندارم که کاری کنم. کارهایی هم که به قولی هزینشون کمتره رو اصلا پایه نیستم، تو اون سیستم کاری نیست که نیان بگیرنت و فایده‌ای داشته باشه. پس وقتایی که دوباره یادم می‌آد چه سیستم مذخرفی جریان داره، بیشتر دلم نمی‌خواد که برم.

گمونم فیلم خوبیه، چون اعصاب من رو خیلی داغون به هم ریخت.


۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

خامنه‌ای - قانون

تیتر خبر اینه: تشکر خامنه‌ای از نامزد‌های رد صلاحیت شده به دلیل تمکین به قانون.
الان قانون یعنی خودش دیگه؟ بعد مثلا گفته ما هم ممکنه یه موقعی از قانون ناراضی باشیم، ولی تمکین می‌کنیم که بلابلابلا

خوشم میاد یارو پرروئه. الان منظورش ای اینکه خودش از قانون ناراضی باشه دقیقا چیه؟ مثلا چون یه دستیه نمیتونه درست جلق بزنه از خودش ناراضی میشه؟

دیدین مثلا یارو خفن باهوشه بعد هی یه کارایی میکنه که هر دفعه پوزتون میخوره؟ این یارو هم اینقدر وقیهه که من هر دفعه کم میارم از اعتماد به نفسش.

ویرایش: پ.ن. یکی از دوستان متذکر شد که اینجا انگار دارم سعی می‌کنم با جلق زدن مثلا یه کار پست رو مثال بزنم. ولی اصلا منظورم این نیست، چون خودارضایی رو کار پستی نمیدونم. منظورم اتفاقا این بود که طرف به خودش حال میده، ولی از مدل حال دادن به خودش راضی نیست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

گه‌خوری قدرت‌مندان

من اینقدره از این سیستم گه‌خوری آدم‌هایی که قدرت دستشونه، بعد احساس خطر می‌کنند خوشم می‌آد. بعد اینقدره بیشتر خوشم می‌آد وقتی میبینم که چقدر احمقند و همشون مثل همند.

حالا اصلا چی شد که یاد این افتادم باز؟

اینجا رو دیدم، بعد یارو رسما هی داره گه می‌خوره. ترسیده یه موقع قدرت بیافته دست یکی که یه کم فرق کنه مثلا، بعد از اینا خیلی خوشش نیاد. البته کلا اینا که همشون سر تا پا یه کرباسن، ولی خوبیش الان اینه که این سری خودشون بد دهن همو سرویس کردن. یاد یارو سرتیپ ۲ سپاهه می‌افتم که بعد انتخابات دستگیر شده بود بعد می‌گفت اینا مثل اژدها می‌مونند که بچه خودشونو می‌بلعند.

بعدا که موسوی و کروبی رو بازداشت کردن من اینقدره خوشحال شدم. چون واقعا برای آدم‌هایی که برای من خیلی عزیز هستند فرقی نمی‌کنه که کدومشون سر کار باشه، همشون اون آدم‌ها رو اعدام و زندانی می‌کنند و از هیچ گونه حقی برخوردارشون نمی‌کنند. 

یا مثلا ملت یه طورایی انگار ایده‌آلشون اینه که خاتمی بیاد، بعد من نمی‌تونم یارو رو دوست بدارم، چون وقتی ریختن مهر ماه سال ۷۷ و همه مراکز آموزشی بهایی‌ها رو بستند اون مردک رییس جمهور بود. حالا من نمی‌گم خاتمی بده، اصلا برام اهمیتی نداره که چطوریه، چیزی که برام مهمه اینه که واقعا برای عزیزانم هیچ فرقی نمی‌کنه. تحت قدرت همشون دهن همه این عزیزترینان سرویسه.

بگذریم از اینکه الان خود من هم مستقل از اینکه کدوم یکی از این آخوند‌ها سر کار باشه، طبق عقیده همشون باید کشته بشم؛ ولی خوب من یکی فعلا فرار کردم و بیرون گود نشستم و خیلی احساس خطر نمی‌کنم. منتها خوبیش اینه که کلا تردیدی نمیمونه برام که هیچ کدومشون به درد من یکی نمیخورن.

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

Listen Wrold!!!

Hey world!!! You're going to the wrong direction.

What the hell is going on?

This is what you hear and/or read every day.

- UAE activist jailed for courtroom tweet. Seriously? For twitting what's been happening in his father's court? Lucky their governors for having that much oil and US alliance.
- Hamas going the same direction as Iran. It forces haircut and clothes style.
- Internet Censorship in Tunisia after the revolution. It's not the only thing; the Islamic government is moving toward a direction that people in the country criticize them by trying to shout that they are becoming another Iran after the revolution in 1978. Even the very simple activities like drinking or getting alcoholic beverages is becoming harder and harder, and more expensive. More pressure is being put on non-religious people, specially women.
- In Egypt, fresh clashes between different groups, Muslims, Christians, army, seculars, etc., it's just increasing violence entropy being observed in that country.
- North Korea vs. South Korea and US and their stupid atomic bomb and missile tests. China vs. Japan on those ridiculous islands. That part of the world the last thing needs is another war.
- Clashes in Africa that often have a group of extremists on one side; and it's sadly starving people.
- Iran with it's insane government. So unfortunate for it's people that they're living in such a strategic place of the world.
- Russia with it's re-presidential of Putin; that even Merkel just mentioned human rights problems in the country.

I'm really exhausted of this never ending list.

These days my brain is heavily busy with "Is humankind in a better situation now, compared to other era in history?" and it just can't convince me for a positive answer to the question. If the question is whether we've had a positive effect as an specie on earth, I don't think so. I'm definitely not saying that I'm in favor of a genocide on humans, I'm just angry how we made our existence pointless.

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

کافه پراگ

من هیچ وقت کافه پراگ نتونستم برم. چند بار سعی کردم ولی هر بار که رفتم تعطیل بود.

ولی خوب، از حال و هوای آدمهایی که می‌رفتن،‌ می‌شد فهمید که چطور جاییه.

حالا حکومت دلش می‌خواد زحمتش رو کمتر کنه و تو همه کافه‌ها رو یه‌جا بتونه ببینه،‌ همه کافه‌ها دوربین باید نصب کنن. البته این سوال پیش میاد که این آدمها تو حکومت اصلا پیش نیومده که ۱۹۸۴ رو بخونن؟ یا خیلی کتابای دیگه‌ی تو همین زمینه.

بعد خوب این یه کافه اون‌قدری بچه‌هاش با شرف بودن که ببنده و زیر بار این قضیه نره. هزینه‌ای که همشون پذیرفتن که بپردازن.

گریم گرفت، چون یاد همه هزینه‌هایی می‌افتم که آدم‌ها دارن هر روز می‌پردازن. تو این مورد به خصوص هم فقط بچه‌های پراگ نیستن که دارن هزینه می‌دن. این هزینه رو همه آدم‌هایی که دوست داشتن برن اونجا و حالا یه جایی که خیلی دوسش داشتن، دیگه نیست که برن، می‌دن. این چیزا خیلی واضح‌تر از بقیه هزینه‌هایی که آدم‌ها می‌دن، اجتماعیه. اینطوری محکم می‌زنه تو صورتت.

از اینجا خوندم اول البته.

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

دختران دهه شصت

این متن رو یکی از دوستام برام فرستاده بود. پیداش نکردم رو اینترنت و نمیدونم کی نوشتتش. ولی اینقدری خوب بود که ارزش یه جایی بودن رو داشته باشه. اینه که گذاشتمش اینجا. خوشحال می‌شم اگه نویسندشم پیدا بشه. درضمن اگه با متن اصلی تفاوت داره من مقصر نیستم. من عینن این رو دریافت کردم.

دختران دهه ی شصت:
به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت 
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه
در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی
بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را 
حاملگی های چهار و پنج و شش باره، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را «حرمت خون شهدا» سپید می کرد
و سپیدی تنشان را
سیاهی چادر ها پنهان

به دنیا که قدم گذاشتیم، «سیاه» رنگ زنانگی بود
و «زشت» وصف زنانگی
و «اشک» تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را «مردانه» ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور «از جلو...نظام» مردانه ایستادیم 
و با شعار «مرگ بر...» مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه 
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رته بود ، 
برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم 
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ... نه! روی گونه های مادریم 
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر «نجابت» و «عفت» خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، «محبوب» و «معصوم» شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم!
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای «مردانه حرف زدن» ، «مردانه راه رفتن» و «مردانه کار کردنمان» آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم!
آتش!
یادش به خیر!
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد!
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس، گناه، آتش، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان!
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر 
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادر ها از پدر ها مرد تر شدند
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند 
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند!
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده!
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم 
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند!
وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم
صاعقه خشکمان کرد
ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن
به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه 
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند 
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند 
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند
ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان 
حالا 
در آستانه ی سی سالگی
به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان 
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم 
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که 
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی 
هم مادر نمونه 
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند 
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما 
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم 
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم 
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را 
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس ۶ سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک!
گاهی افسوس می خوریم 
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم 
و به زن بودنمان می بالیم.

نویسنده: ناشناس

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

کمپ سرند

کلا جمهوری اسلامی سیستم گهیه که خیلی فرقی نمی‌کنه چطوری باشه. کلا گاهی اسهالی می‌شه گاهی یبس. بسته به سلیقه آدم‌ها بنابراین گاهی کمتر بده. باز هم بسته به اینکه از اسهال تجربه بدتری داشته بهشن یا یبوست.

واسه همین معمولا خیلی عصبانی نمی‌شم از چیزایی که می‌شنوم.  مثلا قوانین جدید ممنوع‌الخروجی که عملا تلاشی بود برای قانونی جلوه دادن کارهایی که تا الان می‌کردن.

یا اعلام اینکه دلار فروش‌های غیر رسمی محارب نظام شناخته می‌شن.

یا خیلی‌های دیگه. کلا نظام هر گهی که می‌خواد بخوره یا داشته می‌خورده رو به صورت قانون اعلام می‌کنه.

حالا اینا ولی چیزایی نبودن که من رو اینطوری به جوش بیارن. اما اینکه برای کسانی که رفتند و در کمپ سرند دستگیر شدند چون طبیعتا به حکومت اعتماد نداشتن و خودشون برای ساخت و ساز و کمک دست به کار شدن، در مجموع ۱۶ سال حبس و برای بعضی‌ها ۲ سال حبس بریده بشه، خیلی زور داره.

حکومت‌های دیکتاتوری خیلی وقت‌ها کاری می‌کنند که آدم‌های جامعه به جای اینکه با هم دوست باشند، به جون همدیگه بیافتند. اما معمولا آدم‌ها رو به صرف کمک به هم‌دیگه زندانی نمی‌کنند. یعنی جمهوری اسلامی در پست‌فطرتی و کثیف بازی کردن و زورگویی هیچ حد متصوری رو جا نمی‌اندازه و از همشون رد میشه.

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

انتخابات آزاد - شاملو

یه چند وقته که آتیش این «انتخابات آزاد» داغ شده. یه چیزی توش هست که خیلی دردناکه. کلا جمهوری اسلامی دو تا کار رو خیلی خوب بلده. یکی لوس کردن مفاهیم، یکی دیگه ممنوع کردن مفاهیمی که در تصورت هم نمی‌گنجیده که ممنوع باشن.

آزادی، عدالت، و خیلی مفاهیم دیگه در دوره‌های مختلف توسط این حکومت لوس شدن. اما دیگه «انتخابات آزاد» رو فکر نمی‌کردم روزی برسه که گفتنش جرم باشه. به هر حال توهم این حکومت همیشه سورپریزهای خودش رو داره.

به اینا که فکر می‌کردم، باز یاد این شعر شاملو افتادم (پایه اینکه میگه خطر مکن‌ش نیستم، ولی حسش همینه):

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما 
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند



به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                  احمد شاملو

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

دین، افیون

یه چیزی این وسط هست، اونم اینه که یه چیزایی با اینکه خیلی می‌تونن خوب باشن، ولی در عمل تو کل بشریت بیشتر دارن خراب‌کاری می‌کنن تا سازندگی. حکایت باروته مثلا؛ یا دینامیت؛ یا انرژی اتمی. همه اینا اصلا خیلی خیلی می‌تونن خوب باشن‌ها، ولی در نظام بشریت معمولا اون آدم بدا (با فرض اینکه دهن بقیه آدم‌ها رو سرویس کردن و کشتن، بد حساب بشه) هستن که زور دارن؛ چون اصلا اون‌طوریه که زوردار میشی، و اصلا بقیه آدم‌ها خیلی دلشون نمی‌خواد که زور داشته باشن. بعد این‌طوری می‌شه که هر چیزی که بتونه در راستای اهدافشون استفاده بشه رو استفاده می‌کنن، و خوب خیلی چیز هم هستن که هم می‌تونن خوب باشن هم بد (باز با فرض تعریف خوبی و بدی همونطور که گفتم).

حالا این‌طوری به اون چیزای دو لبه نگاه کنید که در مجموع، در عالم بشریت چقدر سازنده و مفرح بودن و چقدر کشنده و زجرآور. حالا اگه ما پراگماتیستی نگاه کنیم، یه طورایی خیلی از اون چیزا اگه نبودن بشریت خیلی در عذاب کمتری می‌تونست زندگی کنه، چون ابزار زور و آذار نمی‌شدن دست اون آدم بدها که زور هم دارن. خیلی دارم تخمی تخیلی می‌گم ها، می‌دونم، ولی این رو باور دارم که زندگی کوتاه‌تر و شاداب‌تر رو به زندگی بلندتر و عذاب‌اورتر ترجیح می‌دم. اینه که خیلی از دلایلی که می‌آرن برای اینکه فلان چیز تهش عمر ما رو زیاد کرده، رو من کار نمی‌کنه.

من اینا رو ننوشتم که بگم چرا این‌ها درستن، فقط گفتم که ببینید من تو چه سیستم منطقی‌ای دارم ورور می‌کنم. یعتی غلط یا درست، اینا که گفتم فرض قضیست.

حالا این وسط یکی از چیزایی که می‌تونه تو همین دسته گنجونده شه، دینه. کلا من این جمله‌ی «دین افیون ملت‌هاست» که کارل مارکس اون اول نقدی بر فلسفه هگل نوشته رو خیلی دوست دارم و کلا خیلی اون وسط افکارم می‌چرخه برا خودش. البته من معمولا به جای دین تو اون جمله همه ایدئولوژی‌های دگم رو می‌زارم. خوب بیشتر دین‌ها هم توش جا می‌شن طبیعتا. اصلا مهم نیست که دین خوبه یا بد. مهم اینه که حتی با فرض اینکه دین بتونه خیلی خوب باشه و خیلی خوب بوده باشه، فعلا داره دهن آدم‌ها رو سرویس می‌کنه بیشتر از اینکه بهشون حال بده. بدیهیه که به اونایی که با دین دهن بقیه رو صاف می‌کنن خیلی داره حال میده،‌ولی مهم اینه که چیزیه که داره دهن خیلی‌های دیگه رو سرویس می‌کنه.

باز می‌گم، این وسط اصلا مهم نیست که دین خوبه یا بد، مهم اینه که اونی که دین دستشه داره باهاش چی‌کار می‌کنه. مثلا من خیلی تو اسلام پایه این بودم که می‌گفت برای جلب رضایت خدا، رضایت بنده خدا رو جلب کنید. حالا یکی مثل این مردک سلحشور میاد تو مصاحبش می‌گه: «فروش که ملاک خوب بودن آثار نیست، اگر بعضی فیلم‌هایی که الان روی پرده سینماهای ایران نمی‌رود، در سینما‌ها اکران شود فروش آن‌ها بسیار بالا می‌رود. مکتب ما با غرب تفاوت دارد. معیارسینمای غرب دل و مردم است. معیار ما باید خدا باشد نه رضایت مردم، همیشه رضایت بنده خدارضایت خدا نیست. اما اگر کاری برای رضایت خداباشد قطعا مردم نیز آن را دوست خواهند داشت»، یعنی آدمی که دین یکی از ابزارهای زورشه، داره چیزی می‌گه که من کلا برعکسشو از همون دین دوست داشتم. بعد واسه اینکه ثابت کنه که کلا خیلی آدم مهربونی نیست می‌گه: «من شک دارم که جیرانی، کاهانی و بقیه این فیلمسازان مسلمان باشند. کسی که فیلمش باعث ترویج ضداخلاقیات شود وجوانان را منحرف کند، مسلمانی نکرده است. به حکم و حرف خدا هر کس که به مسلمانان خیانت کند و جوانان را گمراه کند، مفسد فی الارض است و خونش حلال است، این حرف من نیست فرمایش خدا است».

اصلا هم این مسلمونا نو این زمینه تنها نیستن خوب. مسیحیا به موقعش به اندازه کافی دهن بشریت رو سرویس کردن. یهودی‌ها هم که وضعشون معلومه. اصلا کلا چقدر از درگیری‌ها رو آدم‌ها و دولت‌هایی که ادعای دینی بودنشون می‌شه درست کردن و می‌کنن؟

این‌طوری می‌شه که من ترجیح می‌دم کلا به همون جمله «دین افیون ملت‌هاست» ایمان بیارم و حتی تناقضی با اینکه فرض کنم دین می‌تونسته خوب باشه، با خوب بوده نبینم. 

به صورت کاملا بی‌ربط، اصلا این چه‌جور دینیه که عملا من رو مجبور کنه از تقریبا همه آدم‌هایی که دارنش و بقیه دنیا می‌شناسنشون برائت‌جویی کنم و همچنین از بیشتر کارهایی که به اسم (اصلا مهم نیست واقعی یا ساختگی) دین انجام می‌دن؟

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

ماجرا ۲

اون موقع که این مطلب رو می‌نوشتم در واقع دیگه تقریبا می‌دونستم که دارم می‌رم کجا.

حالا اصلا کجا و چرا و اینا. چیزهایی رو می‌نویسم که خیلی تابلو برعکس دلایلی که گفتم برای رفتن از کانادا نباشه.

من هیچ وقت برای رقتن به آمریکا حتی اقدام هم نکردم. فکر نمی‌کردم جایی باشه که دوست داشته باشم زندگی کنم. اما با چیز‌هایی که می‌دونستم و شنیده بودم فکر می‌کردم که کانادا جای تقریبا خوبی باشه. جای بهتری بود، اما نه اون‌قدری که برای من جای زندگی باشه. به همه اون دلایلی که گفتم و کلی دلیل دیگه.

نکته اینه که تصور من از جامعه کانادا یک جامعه‌ی سالم و تقریبا سوسیالیستی بود که بعدا فهمیدم تصور من تنها به این دلیل وجود خارجی داشته که تمام چیزهایی که از کانادا میشنویم مقایسه با آمریکاست. اصولا برای آدم‌هایی که آمریکای شمالی زندگی می‌کنند، جایی غیر از اونجا وجود نداره برای زندگی کردن. یک سری سیستم کانادا رو بیشتر می‌پسندند و یک سری هم سیستم آمریکایی.

اون‌جا که بودم یه کم محتاطانه تر در مورد بدی‌های اونجا (یعنی چیزهایی که من دوست نداشتم) حرف می‌زدم، اما اینجا خوب لازم نیست این کار رو کنم. یعنی هم لازم نیست محتاط کنم، هم اینکه اصلا لازم نیست بگم. به آدم‌های اینجا خیلی خیلی خیلی راحت می‌تونم بگم که چرا از آمریکای شمالی خوشم نمی‌اومد، و آدم‌هایی که باهاشون حرف می‌زنم می‌فهمن. 

با یکی که تو همین موارد حرف می‌زدم، من تا گفتم مثلا از فرهنگ اونجا خوشم نمی‌آد، گفت مگه اونها فرهنگ هم دارن؟ این چه فرهنگیه که هنوز خریدشون رو می‌ریزن همه تو مشما؟ اصلا مگه می‌شه برا آدم‌هایی که فکر می‌کنن داشتن تفنگ امنیت میاره فرهنگ تعریف کرد؟ اینجا یک سری از بچه‌ها رو وقتی مدرسه می‌رن، یک سال می‌فرستن آمریکا، تنها فاییدش تجربه اونجا بودنه، وگرنه هیچ چیزی یاد نمی‌گیرن و هیچ پیشرفتی نمی‌کنن. اصلا من اینجا بیشتر از اینکه از آمریکا بد بگم، اینا برا من می‌گن و من همش رو قبول دارم.

وقتی میای اینجا، می‌بینی که تفاوت‌هایی که اصلا بین آمریکا و کانادا بوده، اونقدری زیاد نیست، فقط چون اونجا بودی این تفاوت‌ها تنها چیزی بودن که دلت رو بهشون خوش کنی.

اینجا اصلا بعد از ۱۵ ماه دوباره تاریخ و هنر رو حس کردم. من اصلا آدم هنرمندی نیستم، ولی این چیزا تو آدمهای کنارت چیزهایی می‌سازن که خیلی برای من یکی لذت‌بخشه. 

تصوری که از اینجا داشتم از واقعیت بدتر هم بود. فکر می‌کردم برای خودم چیز خوبی رو ساختم و اگه بیام احتمالا خیلی خراب می‌شه، اما خیلی بهتر از اونیه که فکر می‌کردم. درسته که جور شدن با جامعه و زندگی به عنوان یه خارجی خیلی خیلی سخت‌تر از اونجاست. اما من این رو خوب فهمیدم که اگه جامعه به این راحتی «خارجی» بپذیره، خارجی‌ها اصلا با جامعه مخلوط نمی‌شن و چیز گهی مثلا ونکوور از توش در میاد؛ محله‌های مختلف برای آدم‌ها، محله چینی‌ها، ایرانی‌ها، ایتالیایی‌ها و ... .

همه جا چیز‌هایی هستند که رو اعصابت باشن. اما این رو خوب می‌دونم که تو ونکوور شاید افسرده بالینی به حساب میومدم و اینجا با تمام مشکلاتش کاملا خوشحالم. بعد از ۱ ماه، اینجا دوستای خوبی که مال اینجا باشن و بتونم باهاشون وقت بگذرونم و از حرف زدن باهاشون لذت ببرم دارم، چیزی که بعد از ۱۵ ماه تو ونکوور نداشتم. کسانی که مجبور نباشم باهاشون در مورد بلیط اسکی و چطوری درست کردن آب‌جو تو خونه باهاشون حرف بزنم. کسانی که در مورد مشکلات سوریه و ایران و چرایی اعدام و وجود یا عدم وجودش و معضلات اروپا و ... حرف می‌زنن. درسته که هیچ گهی نمی‌خورم، ولی آگاهی چیزی تو آدم‌ها می‌سازه که بعد از دیدن آدم‌هایی که آگاهیشون صفر بود فهمیدم.

اینجا سفر هم خیلی راحت می‌تونم برم. یک ماهه که اینجا بودم و ۵ روزش رو یک کشور دیگه گذروندم. یک سفر دیگه رو هم نرفتم چون خیلی از کارای جمع کردن خونه خسته بودم، یعنی می‌شد خیلی راحت که ۲ تا باشه؛ و خیلی‌ها خوب می‌دونن که سفر برای من یعنی چی.

این پست می‌تونست خیلی طولانی‌تر بشه. اما فکر کنم همین‌قدر بس باشه.

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

باز هم اعدام

خیلی ساده و بی حاشیه‌: «برای ۲ نفر از کسانی که با سلاح سرد به شهروندی در تهران حمله کرده بودند حکم اعدام صادر شد».

من واقعا متاسفم که این آدم‌ها این‌قدر کوته‌فکرند که به گمانشان با اعدام ۲ نفر انسانی که معلوم نیست چه به‌شان گذشته که این‌گونه به هم‌نوعانشان حمله می‌کنند، می‌توانند آمار این‌گونه اعمال را پایین بیاورند. حتی به خود جرات آن نمی‌دهم که بگویم آمار این‌گونه جرائم، زیرا بر مردمان آن جامعه شرایطی حکم‌ران است که خود را در جایگاهی نمی‌بینم که بتوانم به دزدی به این شکل نام جرم بنهم.

انتظار ندارم در جامعه‌ای که آدم‌هایش از دیدن بوسه‌ی عاشقانه‌ی دو نفر احساس شرم‌ساری و حیا می‌کنند، اما برای دیدن اعدام موجودی به نام «بشر» صف می‌کشند، سرقت‌های این‌چنینی کاری بسیار ناپسند باشد. این جامعه* بسیار پایه‌ای ویران شده است.

برای بشریت تاسف می‌خورم که هنوز جوامعی دارد که گمان می‌کنند دلیل بالا بودن این حرکات کم بودن مجازات برای آن است؛ یا فکر می‌کنند که این گونه می‌توانند میزان این حرکات را تغییر دهند، بدون این‌که لحظه‌ای به خود زحمت این را بدهند که در گوشه ذهن خود جایی برای تفکر به شرایط اقتصادی‌ای که بر آن قسمت از جامعه که این آدم‌ها از آن آمده‌اند، قرار دهند.

غمگینم از این آدم‌ها. آدم‌هایی که این چنین حکم به اعدام می‌دهند این‌قدر بدبخت و ذلیلند که حتی ارزش داشتن احساس خشم من را هم ندارند**.


* متذکر می‌شوم که صد البته بنده هم جزوی از همین جامعه هستم؛ و البته که ویران شده‌ام.
** من آدم مهمی نیستم، آنها ارزش خشم هیچ بشری را ندارند، کاش می‌شد آگاهشان کرد.

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

مالیات

امروز از یه جا رد می‌شدم که این تبلیغ رو دیدم که می‌گه برید و حالشو ببرید که حساب پس‌اندازتون پیش مالیات بهش نمی‌خوره. خوب من با اینکه اصلن اصلن به دولت‌ها اعتماد ندارم، اما پایه این هستم به هر حال که مقدار مالیاتی که ملت می‌دن در حد خوبی باشه که سرویس‌های عمومی و امکانات زیادی در اختیار همه باشه. اصلا مهم نیست که این حرف درسته یا نه، اما من از جامعه‌ای که توش همچین تبلیغی دم در بانکش باشه خیلی خیلی بدم میاد. جامعه‌ای که توش مالیات ندادن ارزش حساب بشه.


عقاید

امروز با یکی از رفقا من باب نوشته اخیرش حرف می‌زدم، گفت خوب تو بلاگت بنویس بیام اونجا فحش بدم، دیدم ایده بدی نیست :ی

البته یه کم بحث خیلی زود فلسفی می‌شه و منم اصلا صلاحیت این رو ندارم که در این موارد نظر بدم. اما خوب حالا می‌گم، ولی یادتون باشه که طبق معمول خیلی می‌تونه مضخرف باشه.

نکته اینه که ملت اصلا باید به عقاید هم احترام بگذارن یا نه. یا احترام گذاشتن به عقاید هم یعنی چی و اینا. بعد خوب دوستمون به این نکته اشاره کرده بود که ملت سر عقایدشون کون همدیگه رو پاره کردن. یا یه چیزایی هست که به تاریخ مللی بر می‌گرده که اون عقاید رو داشتن و این حرفا. خوب خیلی متین بود حرفاش. اما یه سری چیزا گفتم اضافه کنم.

یکی اینکه ملت سر این چیزا معمولن بحث می‌کنن بدون اینکه اصلا سر تعاریف اولیش به تفاهم رسیده باشن.  مثلا تو همین نوشته دوستم،‌ اینکه مسلمونا دهن غیر مسلمونا و  به قول خودشون کافرها رو سرویس کردن؛ حالا می‌شه به اون عقاید احترام گذاشت یا نه؟ خوب نکته اصلا اینه که مثلا طرف عقیده داره که یارو کافر هست و نجس؛ این از اینکه به خاطر این عقیده بره کافره رو بکشه که نجاست زمین رو کم کرده باشه کاملا جداست. 

یا اون بحث نازی‌ها که کرده بود، خوب می‌شه مثلا طرف‌دار نازی‌ها بود؟ اصلا این جمله یعنی چی؟ منظور اینه که بریم همه مثلا یهودی‌ها رو بکشیم یا اینکه به نظرمون یهودی‌ها موجودات گهی هستن؟ خوب خیلی راحت اگه مورد اول باشه می‌شه گفت که غلط کردی بشین سر جات بینیم بابا. ولی اگه مورد دوم باشه خوب می‌شه سرش بحث کرد. ممکنه عقیده یارو به نظر ما خیلی مسخره و احمقانه یا هر طوری دیگه‌ای باشه، چه یهودیه چه طرف مقابلش، خوب این هم نظر ماست؛ ولی بعید می‌دونم دلیل بشه که طرف رو از اینکه این عقیده رو داشته باشه بشه محروم کرد. می‌شه باهاش حرف زد و یه سری دلیل آورد که مثلا عقایدش تو سیستم منطقی ما درست نیست. شاید سیستم منطقی ما رو پذیرفت و یه طور دیگه فکر کرد، شاید هم نه. ولی فرق ما با اونا فقط اینه که فرضیات متفاوتی داریم بنابراین نتایج متفاوتی می‌گیریم که میشه عقایدمون. البته الان به وضوح فرض کردم که ملت تو سیستم منطقی زندگی می‌کنن، به وضوح خیلی وقتا این فرض برقرار نیست.

ممکنه یکی بگه خوب یه سری عقاید دیگه خیلی تابلو غلطن. من با این حرف خیلی کنار نمیام چون به محض اینکه بخوایم بگیم یه چیزایی غلطن یه چیزایی درست، دعوامون می‌شه. ترجیح می‌دم فکر کنم که بیشتر یا اختلاف سلیقه هستن یا همون اختلاف پایه‌های منطقی؛ چون اصلا پایه نیستم که خوب و بد و درست و غلط به این راحتی قابل تعریف باشن. حالا اگه یه جماعتی در حد یک جامعه یک سری عقیده داشته باشن که من شخصا باهاشون کنار نیام، یا باید سعی کنم عوضش کنم، یا کنار بیام، یا بیام بیرون و بی‌خیال شم. مثلا مصر انتخابات شد و یارو مسلمونه برنده شد. با فرض اینکه انتخابات درست بوده، خوب ملتش اینو ترجیح دادن دیگه، ممکنه من شخصا نا‌امید شم از اون جماعت، ولی نمی‌تونم بگم نه غلط کردین عوضش کنین که. ولی خوب ممکنه رقبتم به اینکه برم اونجا کمتر شه.

اینا اصلا نتیجش این نیست که من معتقد باشم این سیستم‌ها و عقیده‌ها رو نباید در راستای تغییرشون تلاش کنیم. منظورم فقط اینه که نمی‌شه زور بگیم و مجبورشون کنیم.

یه چیز دیگه هم اینه که مثلا جامعه‌هه معتقد به ولایت فقیه باشه؛ باشه، خوش به حالش، ولی به محض اینکه بخواد به زور یه جای دیگه دست‌کاری کنه، یا اون اتقلابش رو به زور صادر کنه، یا به خاطر اختلاف عقایدش با یه سری آدم دیگه بهشون حمله کنه، دیگه ریده. از طرفی وقتی مردم خودش رو مجبور کنه که یک سری عقیده رو نداشته باشن، یا یک سری عقیده رو داشته باشن، باز هم دیگه ریده. من هیچ‌وقت به خاطر عقاید یک نفر بهش حمله نمی‌کنم، اما اگه به خاطر عقایدم بهم حمله کرد، یا دخالت کرد، وارد جنگ شده و قوانین زمان جنگ با قوانین زمان صلح کاملا متفاوت هستن.

البته خیلی بحث کلی و تخماتیکیه. یکی از دلایلش اینه که اصلا نمی‌شه خط مشخصی کشید بین عقاید و اعمال. ممکنه اصلا یک سری عقیده، عقیده به یک سری موجودیت خارجی باشه تا یک سری مفاهیم انتزاعی. مثلا یک سری اعتقاد داشته باشن یک سری سرویس‌ها بایدعمومی و در اختیار همه باشن، یک سری بر عکس. حالا اینا چطوری با هم برخورد کنن و از چه ابزارهایی حق استفاده دارن؟

شاید قبلا آدم‌ها اینقدر متفاوت فکر نمی‌کردن یا اینکه آدم‌هایی که متفاوت فکر می‌کردن اینقدر کنار هم نبودن، واسه همین خیلی راحت‌تر به این نتیجه می‌رسیدن که با هم دعوا کنن و بجنگن سر عقایدشون، ولی الان خیلی تفاوت‌ها زیاد شده و ملت یه طورایی به این نتیجه رسیدن که بهتره تفاوت‌ها رو بپذیرن، وگرنه یه سره باید بجنگن. اما واقعا تفاوت‌ها خیلی وقت‌ها متناقض می‌شن و در مقابل هم قرار می‌گیرن. حالا اینکه چطوری این تناقض‌ها باید حل بشه و کی این حق و صلاحیت رو داره که  بگه در این مواقع چه باید کرد (منظورم در تک تک مواقعه)، نظر خاصی ندارم.

وای چقدر خذعول گفتم. ولی مزه داد :ی

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

قانون و خلاقیت

مطمئن نیستم اول راهنمایی بودم یا سوم راهنمایی. معلم اجتماعی یا همچین چیزی برگشت گفت خلاقیت اینه که آدم در حیطه استانداردها بتونه کار جدید کنه، من برگشتم گفتم نه، خلاقیت اینه که آدم مرزهای استانداردها رو گسترش بده.

اون موقع معلمه از حرف من خوشش اومد و گفت براش بنویسم که چی گفتم.

این یادم اومد چون یک سری آدم هستن که همیشه همه قوانین رو دنبال می‌کنن و هیچ وقت هم این سوال براشون پیش نمی‌آد که یه قانون چرا گذاشته شده بوده.

مثل این می‌مونه که مثلا مسلمونا کلی قانون رو دنبال می‌کنن که دینشون گفته و اصلا کسی به این فکر نمی‌کنه که یه سری قانون الان ممکنه کار نکنن هر چقدر هم که تخماتیک باشن.

من معمولا این رو نمی‌گم، ولی یه جایی در عمق وجودم همیشه این هست که فکر می‌کنه خیلی از قوانین مال آدم‌های احمق و خنگه. کلا قصد این رو ندارم که بگم این عقیده درسته، چون کاملا باعث هرج و مرج می‌شه همچین چیزی. اما برای تک تک قوانینی که دنبال می‌کنم باید خودم رو یک طوری قانع کرده باشم. حتی اگر دلیلش این باشه که زور بالا سرم باشه، زورش باید کافی باشه که من رو قانع کنه.

مخصوصا اگه پایه قوانینی که وضع شده طوری باشه که من اصلا پایش نباشم، باز اگه یه کم پایه‌هه رو قبول بدارم، اگه یه سری جا پایه قانون‌ها نباشم ممکنه راحت‌تر کوتاه بیام. اما نه همیشه.

همه این مضخرفات رو گفتم چون یک سری آدم دورم داشتن یک سری قانون خیلی خیلی احمقانه وضع شده توسط دپارتمان آی-تی رو دنبال می‌کردن که هیچ منطقی پشتش نبود.

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

ماجرا ۱

داستان از همین پارسال شروع شد. از همون موقعی که دندون من شکست و ۴ تا بیمه گفتن به تخمم و خوابگاه ۲۱۰۰ دلار جریمم کرد برای بیرون اومدن ازش و کشور و آدماشو موضوع کارم و همه‌چی به صورت همه باهمی گه نمود. شاید بد نباشه که این حرف‌ها رو بدونید کسی می‌زنه که توی ونکوور کانادا زندگی کرده برای بیش از یک سال و دانشجوی دکترای یو بی سی هست و یه کم هم بیشتر از میانگین دانشجوها پول می‌گیره.

یک. می‌گفتن که کانادا خیلی سیستم بیمه خوبی داره و همه بیمه هستن و اینا. اولا که ما چون خارجی هستیم باید به هر حال ماهی ۶۴ دلار کوفتی بریزیم تو حلق دولت که حتی ساده‌ترین قرص‌ها رو هم پولشو نده. من اگه بیمه تکمیلی دانشگاه نبود باید ۱۰ دلار برای هر قرص (۱۰۰ دلار برای یک ورق) از قرص‌های میگرن میدادم، که الان فقط ۲۰٪ از اون پول رو میدم. قبلا به اندازه کافی سر این سیستم داغونشون غرغر کردم. فقط در این حد یاد‌آور شم که یکی از دوستان زنش به دلیل اینکه MRI رو دیر انجام دادن (بعد از ۵ یا ۶ ماه) مرد (فوت شد). یکی دیگه از دوستان جمجمش در ناحیه پشت بینی سوراخ کوچکی داشت که مایعی از بینیش می‌آمد و ۲ سال به او گفته بودند که مشکل حساسیت دارد و آخر هم در ایران به او گفتند که مایع از داخل جمجمه است و باید فورا تحت عمل قرار گیرد. دیگه تا آخرش رو برید.(این دوستمون زندست البته).

دو. اینجا یک طورهایی کاپیتالیسم با لیبرالیسم قاطی شده و از اون سیستم لیبرال چیزی به انسان‌ها نمی‌رسه، چون همش رو قبلا شرکت‌های بزرگ برداشتن. اینجا به اصطلاح آزاد هستید، یعنی مثلا می‌توانید اینترنت در خانه نداشته باشید، اما اگر بخواهید باید خیلی پول بدهید چون کلا ۲ تا شرکت هستند که به صورت انبوه اینترنت تامین میکنند که به صورت اتفاقی قیمت دقیقا یکسانی دارند و هر دو گران هستند. در تمام قراردادهایی که امضا می‌کنید طرفی که شرکت قرار دارد هیچ مسئولیتی قبول نکرده و هر موقع می‌تواند هر کاری بکند، چون آزاد است که این قرارداد را به شما بدهد و شما هم آزاد هستید که امضا نکنید. اما در واقع چاره دیگری ندارید. احمقانه‌ترین موردی که الان به یادم می‌آید، این است که شما وقتی کارمند شوید ۱۰٪ از حقوقتان به صورت اجباری برای بیمه بیکاری برداشته می‌شود و قید می‌شود که وقتی بازنشسته شدید ممکن است پول نداشته باشند به شما بدهند (چون آزاد هستند که این قرارداد را با شما داشته باشند و شما اگر دوست نداشته باشید می‌توانید کار نکنید)!!!!

سه. من اینجا از کارم و استادم و ماهیت دانشگاه که یک شرکت بزرگ برای ایجاد گردش مالی، جذب ارز از خارج، و درآمد است به هیچ وجه خوشم نمی‌آید. اصلا هرچه هم بیشتر گذشته بیشتر بدم آمده. یک زمانی استادم می‌گفت اگر تحمل کنی ۲.۵ ساله دکترا رو میگیری، ولی انصافا علاقه‌ای به گرفتن یک کاغذپاره از این دانشگاه و استاد ندارم. من که خودم می‌دونم قدر بز حالیم نبود و چیزی اینجا بهم داره اضافه نمیشه. فقط وقت تلف کردنه.

چهار. به همون دلیل که مورد ۲ رو باعث میشه، اینجا دانشجوها محکوم که زجر کشیدن و داشتن در‌آمد کمینه هستند. یک دانشجوی معمولی در یک دپارتمان معمولی، در این شهر کوفتی ۱۹ هزار دلار سالی می‌گیرد (ذوق نکنید بقیشو بخونید) که باید حدود ۵ هزار به دانشگاه شهریه بدهد، ۱۰ هزار هزینه سکونت در یک اتاق در خوابگاه یا خانه مشترک با کسی دیگر.  ۴ هزار هم به زحمت به هزینه خوراک می‌رسد. اگه کسی گفته که اینجا خیلی خوش می‌گذره، منظورش اینه که بدون پول گرفتن از مامان بابا جانش نمی‌میره. این برای خیلی از بچه‌ها که مخصوصا از کشور‌های داغونی مثل ایران اومدن خیلی هم غنیمت حساب شده ظاهرا. اما از زندگی خبری نیست.

پنج. اینجا مقدار بسیار زیادی مهاجر از کشور‌های دیکتاتور زده‌ای مثل ایران و چین داره. همین باعث می‌شه که آدم‌ها فکر کنند که همین که کسی نمیاد تو خونشون دستگیرشون کنه و حق دارن روسری سرشون نکنند و اینترنت تا حد زیادی فیلتر نیست، یعنی بهشت. آدم‌های اینجا هیچ دیدی نسبت به آزادی و حقوق انسانی ندارند و در بسیاری از موارد اصلا انسان‌های آزاد و آزاده‌ای نیستند. اینجا آدم‌ها هنوز درگیر تابو‌های جنسی و سنت‌های اجتماعی هستند. از طرف دیگه انسان‌ها از جامعه جدا و بسیار تنها هستند. توی این شهر کوفتی به صورت جدی بزرگترین معظل (نمیدونم با کدوم ز مینویسنش) اجتماعی مطرح اینه که مردم از جامعه جدا هستند. مورد دیگه هم اینه که اینجا جامعه‌ای به عنوان کانادایی نیست که شما بیاید و باهاش اخت بشید. جامعه به دسته‌های متفاوت فرهنگی دسته‌بندی شده و هیچ کدوم به اندازه کافی قدرت نداشتند که بقیه رو در خود حل کنند. بنابراین ایرانی‌های مهاجر، ایرانی‌های دانشجو، چینی‌ها (که خودشون طبیعتا خیلی تا گروه دارند)، و بسیاری دیگر رو اینجا می‌بینید. چیزه شلم شولواییه خلاصه. خوبیش اینه که سختیه جور شدن با فرهنگ جامعه رو تحمل نمی‌کنید، اما خوب جامعه‌ای هم نیست که اصلا بهش وارد شید. فوقش یک ایران کوچیک شده از آدم‌های از اون در‌اومده.

دلیل باز هم هست، اما خیلی نوشتم، بسته دیگه تا همین‌جاشم زیادی زر زدم. ساعت‌ها با دوستان بحث کردم و نتیجش هم این شد که من از اینجا خوشم نمی‌آد (و واقعا نمی‌بینم دلیلی که خوشم بیاد) و تصمیم به این شد که کار رو یکسره کنم و از اینجا گورم رو گم کنم. این تصمیم تقریبا ۵ یا ۶ ماه پیش گرفته شد.

ادامه دارد...

پ.ن. من اصولا پست‌هام رو ویرایش نمی‌کنم، اما ممکنه به این پست اضافه بشه. اگه چیزی اضافه بشه بعد از این توضیح خواهد بود.

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

بیرون گود

بیرون گود که نشسته باشی، بهتره خفه شی و هیچی نگی.

فقط خبرها رو می‌خونی و اعصابت کیری میشه که چرا تو این اوضاع بلبشو، هیچ گهی نمی‌خوری.

زلزله اومده و دولت و سپاه به جای اینکه کمک کنند، از تمام روش‌های موجود برای مسدود کردن راه‌های کمک‌های مردم هم استفاده می‌کنند. فیلم‌برداری ممنوع می‌شه، اجناس رو جمع‌آوری می‌کنند و تقسیم نمی‌کنند، حساب‌های بانکی که بهشون پول وارد می‌شه رو مسدود می‌کنند، و کلا جو کمک رو امنیتی می‌کنند طوری که کمک کردن فرقی با فعالیت سیاسی نداره دیگه.

از اون طرف اسرائیل که دست کمی از جمهوری اسلامی نداره نقشه‌های حمله به ایران رو لو می‌ده و اعلام می‌کنه که با یک حمله ۱ ماهه و هزینه جون ۵۰۰ نفر اسرائیلی، می‌تونه غائله بمب ایران رو هم بیاره.

دولت خودش رو کاملا کشیده کنار و اون وسط یکی میاد پیشنهاد می‌ده واسه یک سال آینده کمیته اجرایی برای اداره مملکت تشکیل بدیم. تورم سر به فلک کشیده و حتی بعد از ماه رمضون قیمت‌ها نجومی بالا می‌رن. با ملت از ایران در اومده که حرف می‌زنی هیچ ایده‌ای از وضعیت ایران ندارن، ایرانی که من ۱ سال پیش ازش در اومدم، چه برسه به وضعیت الان. آدم‌ها حتی باورشون نمی‌شه که سکه ۵۰۰ تومانی خیلی وقته که ضرب شدن.

خلاصه اوضاع کیری و اعصاب از اون بدتر.

۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

قوانین تازه در روسیه

روسیه تصویب کرده که سازمان‌های غیر دولتی حق ندارن از خارج کمک مالی بگیرن، در ضمن کسی تهمت و افترا هم جریمه سنگینی خواهد داشت.

چند وقتی شده که روسیه داره بعد از اومدن پوتین از این قوانین تصویب می‌کنه. هر بار که من همچین خبری رو می‌خونم احساس می‌کنم که روسیه به ایران نزدیکتر شده، منظورم اینه که شرایط اجتماعی توش به ایران نزدیکتر شده. روسیه مثل آمریکا دیکتاتوری رو اعمال نمی‌کنه، ظاهرا در پی روش‌های قدیمی‌تر می‌ره.

متاسفم برای هم‌کره‌ای‌های روسیه‌ای عزیز که مجبورن دوباره با همچین شرایطی روبه‌رو بشن.