‏نمایش پست‌ها با برچسب Book. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Book. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

تنهایی پر هیاهو

سی و پنج سال داخل یک زیر زمین، دستگاه پرس، شهر پراگ.

پرس کتابهای ارزشمندی که چاپشون غیر قانونی شده و جمع‌آوری شدن و باید نابود شن.

خانه‌ای پر از کتاب. تخت خوابی زیر ۲ تن کتاب روی یک قفسه.

کولی‌ها. دخترکی که پایش روی گه می‌رفت، صندلی که روی گه رفت.

آب جو.

پرس بزرگ، کارگران جدید، اخراج، آرامیدن در پرس.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

زندگی در پیش رو - رومن گاری

کتاب زندگی در پیش رو رو که داشتم می‌خوندم خیلی طول کشید. اما یهویی هفته پیش دوباره روشن شدم و تموم کردمش.

مومو تو تمام کتاب از رزا خانم حرف میزنه. اما من خیلی کم فکر میکردم که خیلی رزا خانم رو دوست بداره. با اینکه خیلی جاها گفته بود که تنها چیزی که تو دنیا داره رزا خانم هست. آخر داستان که رزا خانم تو اون دخمه میمیره، من باز هم باورم نمیشه که مومو پیشش بمونه. اما اون ۳ هفته میمونه پیش رزا خانم. پیش جسدش. مو به تنم سیخ شده بود وقتی این قسمت رو خوندم. اما واقعا ۳ هفته اونجا بود. تا حدی که همسایه‌ها از بویی که میومد در رو شکوندن اومدن تو.

عالی بود. عاشق تیکه آخر کتاب بودم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

درخت کوچک زیبای من

آمیخته‌ای از کین، طغیان و اندوه در روحم سر کشید. بی آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم فریاد زدم:
- چه مصیبتی است که آدم پدر فقیری داشته باشد...
از کفش‌های تنیسم چشم برداشتم و گالش‌هایی را که در برابرم توقف کرده بود دیدم....
درخت زیبای من

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

سورملینا

... سورمه گفت: «از این پس هر روز می‌آیم.» و هنگامی که می‌خواست برود، سری به اتاقک آیدین زد، کمی روی تخت نشست، یکی دو تا از کتاب‌ها را ورق زد، و بعد گفت: «شما یوسف نجارید؟»
آیدین گفت: «خانم سورمه.»
سورمه گفت: «سورملینا.»
آیدین گفت: «خانم سورملینا، اجازه می‌دهید من شما را دوست داشته باشم؟»
سورمه استاد. لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید. گفت: «اختیار دارید.»
آن وقت آیدین او را بوسید. با تمام محبت. او را همچون سرزمینی از پیش تعیین شده از آن خود کرد و بر آن پا گذاشت.

سمفونی مردگان
عباس معروفی