۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

سفرهای تابسنانی

من معمولا خیلی سخت می‌گیرم سر نوشتن (حالا نه که خیلی هم تحفه می‌نویسم). ولی خیلی وقت‌ها دلم می‌خواد بنویسم که وقت ندارم اون طوری که می‌خوام بشه.

حالا الانم خیلی وقت بود که می‌خواستم سفرهام رو بنویسم با عکس، که تنبلیم میاد.

این تابستون خیلی خوب بود (باید قبول کرد که تابستون دیگه عملا تموم شده :ی).

رفتیم بارسلونا. یکی از دوستام از ایران داشت واسه یه کنفرانس میومد که منم رفتم ببینمش، ولی رفتنی یه ماشین گرفتیم و ۵ نفری روندیم تقریبا ۱۲۰۰ کیلومتر تا اونجا. خیلی مزه داد. ۵ روز فکر کنم سفر بود که حسابی خوش گذشت. بارسلونا رو خیلی دوست دارم، شهر خیلی خیلی خوبیه.

رفتیم فرایبورگ (Freiburg). یکی از بچه‌های CouchSurfing تو یکی از دورهمی‌ها گفت که یه مکان داره که می‌تونیم بریم پلاس شیم و فقط یه کیسه‌خواب لازمه. که ما هم رفتیم و یه ۲۰ نفری شدیم. سفر خوبی شد آخر هفته‌ای.

چند وقت بعدش واسه یه دورهمی کاری (NGS Symposium) رفتیم ۲ روز که اون هم خیلی خوب گذشت و کلی یاد گرفتیم.

یه مدرسه تابستونی بود تو لیپاری (یه جزیره شمال سیسیلی) که هم خیلی یاد گرفتیم هم خیلی خوش گذروندیم. مدرسه‌ی خیلی خیلی خوبی بود و سفر لذیذی و آدم‌های نازنین تازه‌ای.

۲ هفته یه ماشین کرایه کردیم رفتیم چک و لهستان که ۳۰۰۰ کیلومتر روندیم و کلی شهر دیدیم. یکی از بهترین سفرهام بود. واسه این یکی انصافا باید جدا بنویسم.

بعد هم یه کنفرانس بود که ۱ هفته لهستان بودم و بازی کانادا کوبا والیبال رو هم رفتیم دیدیم. اون هم کنفرانس بدی نبود، ولی برای من یه کم زیاده تئوری بود.

الان دیگه برگشتم سر کار و باید به کنفرانس بعدی اگه بشه برسم :)

همین.
ریدم با این نوشتنم.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

کارخانه بچه سازی

بچه که بودیم جنگ بود. ایران هم درست حسابی ارتشی نداشت که جلوی عراق وایسه. خمینی همینطور آدم می‌فرستاد به جای تانک جلوی عراقی‌ها.

بعد خمینی واسه اینکه ملت حواسشون از مرده‌هاشون پرت شه میگفت بکنین و بزایین که سرباز تولید بشه واسه اسلام!

حالا خامنه‌ای برگشته ریده که کنترل جمعیت یه مفهوم غربیه و ما اصلا میخوایم جمعیت رو دو برابر کنیم. بعد کمک‌های ضد بارداری حذف شد و بعد کلاسای قبل ازدواج تعطیل شد و از این حرفا. آخر هم مجلس تصویب کرد که اصلا هر دکتری که هر عمل ضد بارداری انجام بده ۲ تا ۵ سال زندانی میشه.

اون خمینی خونخوار بود و جاه‌طلب، این مرتیکه احمق قدرت‌طلب خامنه‌ای من نمی‌فهمم چه مرگشه این وسط چیکار کردن و زاییدن ملت داره، جز اینکه نون‌خور خونه‌ها بیشتر شه و ملت سرشون به سختی زنده موندنشون گرمتر شه و اونم اون وسط تو آب گل‌آلود خون مملکت رو بمکه.

شاید هم توهم این رو داره که اگه ملت زیاد شن، میفرستتشون جنگ و برنده میشه و قوی.

صد رحمت به آشغال.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

شرکت قدیم

اینطور که من فهمیدم شرکتی که من قبلا توش کار میکردم واسه یکی از بخشها نیرو لازم داره و چند جا آگهی استخدامش رو دیدم.

یه سری هم بچه‌ها سوال داشتن که تو شرکت اصلا چیکار میکنن و اینا، که خوب گفتم به عنوان یکی از اعضای سابق میتونم اینجا بنویسم بکله بروبکز استفاده کردن.

البته باید متذکر بشم که من از آگوست ۲۰۱۱ به اینور تو اون شرکت نبودم دیگه، پس اطلاعاتم اصلا به روز نیست، ولی دلیلم برای در اومدن این بود که داشتم از ایران در میومدم، نه اینکه شرکت چیز خیلی کوفتی بود.

این شرکت یه موقعی یه تیم تو شرکت کیش‌ویر بود (که الان شده توسن) که کارش تحقوق و توسعه بود. چند نفر بودیم که هرچی تکنولوژی و علم به نظرمون به درد میخورد رو میرفتیم سراغش. هدف هم این بود که کشف تقلب تو داده‌های بانکی کنیم.

من شخصا کارم رو با خوندم یه کتاب Data Mining شروع کردم. یعنی ۲ یا ۳ نفر بودیم که کتاب رو تقسیم کردیم و خوندیم. یه سری دیگه بچه‌ها هم کارهای بیشتر فنی می‌کردن. مثلا با Oracle یا Microsoft Solutions سعی میکردن که داده‌ها رو خوب نشون بدن. از اون ۳ نفر ۲ تامون الان ایران نیستیم و اون یکی از مدیرعامل شرکتیه که الان هست.

بعد که پیش رفتیم یه کم پروژه‌ها معلومتر شدن و کم‌کم گروه‌ها شکل گرفتن و شرکت هم به عنوان یه شرکت دختر از کیش‌ویر جدا شد.

من مدتی تو تیمی کار کردم که الان داره نیرو استخدام می‌کنه، که بهش میگفتیم OI. اونجا هدف این بود که تراکنش‌ها رو ار سروری که تراکنش‌ها رو real time داره پروسس میکنه بگیریم و زیر ۱۰ میلی‌ثانیه بهش جواب بدیم که ریسش این تراکنش چقدره. بنابر‌این شروع کردیم که درست کردن یه سری ساختمان داده که کارمون رو راه بندازه، مثلا از یه خاصیت احمقانه تو شماره کارت‌های بانکی استفاده کردیم که دسترسی به داده رو تو (1)O داشته باشیم. بعد یک سری کار آماری کردیم که رفتار مشتریها و ترمینالها و کارمند‌های بانک رو در بیاریم و پارامترهای توزیع‌های احتمالشون رو ذخیره کنیم. بعد هر تراکنش که میاد نگاه میکنیم ببینیم این تراکنش چقدر محتمل هست و ریسک در بیاریم. یه سری هم کار با Neural Networks, Kernel Methods, Decision Trees کردیم که یادم نمیاد چیا قرار بود بره تو محیط عملیاتی چیا نه. ولی خوب هر کدوم از الگوریتم‌ها اگه یه چیز بهترش پیدا میشد جایگزین میشد طبیعتا. همه مدل‌ها هم هر چند وقت یه بار باید پارامترهاشون با داده‌های جدید به‌روز میشد.

تو تیکه فنی هم اول قرار بود از آپاچی استفاده کنیم واسه گرفتن تراکنش‌ها، دیدیم یواشه، یکی از بچه‌‌ها یه چیزی تو C به جا اون گذاشت که خوب پایدار بود و سریع. پشت سیستم هم یه اوراکل بود که یه پروسس دیگه اون تو مینوشت و واسه خودش بافر خودش رو داشت، چون اوراکلی که داشتیم اون موقع یه چیزی تو مایه‌های ۹ میلی‌ثانیه فقط طول میکشید بنویسه تو جدول یا یه همچین چیزی.

تا جایی که یادم میاد اون موقع که من داشتم در میومدم، یه تیم رو قسمت داده‌کاوی کار میکرد، یه تیم پیاده‌سازی و عملیاتی کردن قضیه. تو قسمت عملیاتی همه‌چی ++C بود و داده‌کاوی تو جاوا و اراکل و این چیزا.

حالا چرا سایت شرکت با مایکروسافته؟ چون اون یکی تیم که مسئول این کاره، با ابزارهای مایکروسافت کار میکنه.

آیا کدهایی که زده میشه متن‌بازه؟ نه لزوما، ولی گاهی حتا تو تیم دات‌نتی یه ماجول‌هایی رو گیت‌هاب میره.

فضای شرکت چطوری بود؟ تو همین بلاگ کلی خاطره هست در موردش. پست‌هایی که بعد از مهر یا آبان ۸۸ در مورد شرکت باشه یعنی مال این شرکته فکر کنم. اینم گوگلش.

ویرایش:
یکی اینکه ظاهرا وبسایت شرکت اصلا الان دیگه دست بچه‌های شرکت نیست و یه شرکت دیگه به نام صفرویک مسئولشه. من شخصا هیچوقت سایت شرکت رو دوست نداشتم و هنوزم به نظرم چیز خیلی خیلی داغونی میاد.

یکی دیگه اینکه در حال حاضر تنها ماژول‌هایی که رو گیت‌هاب رفتن از طرف تیم UI بوده که با دات‌نت و محصولات مایکروسافتی کار میکنن. اینجا میشه دید ماژول‌ها رو.

یکی دیگه اینکه آخرین تیمی که من یه طورایی مسئولش بودم همین تیم UI بود، و تمام کارها رو خیلی مرتب با Agile پیش می‌بردیم و فکر میکنم که هنوزم میبرن. نکتش این بود که این کار باعث میشد معمولا تیم سر زمان‌بندی‌هاش باشه، چون واقعی بودن، ولی بقیه تیم‌ها و رئیس من خیلی از این سیستم خوششون نمیومد. ولی ما کار خودمون رو می‌کردیم. از نظر مدیریتی و سیستم کار کردن اون تیم مورد علاقه من بوده و هست. ولی خوب با محصولات مایکروسافت کار می‌کنن دیگه، واسه یکی مثل من و خیلی‌های دیگه که وقتی کد سی و سی‌پلاس‌پلاس می‌زنن آبشون میاد جذابیت کمتری داره، ولی کار توش خیلی خیلی لذت‌بخش بود برام، هرچند فکر کنم یک خط کد هم اونجا نزدم.

نکته آخر اینکه همون‌طور که اول قضیه گفتم، من نزدیک شاید ۳ سال هست که اونجا نیستم، پس میتونه خیلی تغییر کرده باشه.

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

درس - کافه

توی کافه نشستم. یه کافه وسط شهر. اینجا هم شهری نیست که وسطش از مثلا هفت‌تیر تا کارگر باشه (مثلا)، اینجا کل شهر از هفت‌تیر تا کارگرٍ. یه خیابون شاید به طول یک کیلومتر که همه مغازه‌ها اونجان. حالا وسط اون خیابون یه کافه‌ی اینترنت‌دار هست که من توش گاهی درس می‌خونم (استارباکس). البته دلیل اصلی من واسه اینجا اومدن اینه که سیستم خنک‌کننده هوا داره که بیشتر جاها پیدا نمیشه این حوالی.

من هم یه کافی با یه مافین بلوبری گرفتم واسه صبحونه خوردم.

حالا فکر کن نشستم اینجا و دارم درس یادگیری آماری رو می‌خونم که امتحانش رو دارم. یهویی می‌بینم بیرون مثل دوش داره بارون میاد و مردمی که رد می‌شن با چترهای رنگی رنگی دارن میان و میرن. البته زیاد نیستن، همچین شهری روز یکشنبه واقعا تعطیله، آدم‌ها هم تعطیل می‌کنن.

بر عکس روزهای دیگه هم که بیشتر آدمها خسته از کار یا خرید میان اینجا یه کافی می‌خورن و میرن، امروز بیشتر آدم‌ها کسایی هستن که دارن درس می‌خونن اینجا. یه آهنگ جَز هم گذاشته که حسابی حس درس خوندن به آدم میده.

همین - خوشحال بودم اومدم نوشتم.

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

گوگوش - داوری

گوگوش رقته تو مسابقه بهترین خواننده زن دنیا کاندیدا شده، بعد ملت هم بهش رای می‌دن.

حالا اگه یارو فکر میکرد که طرف واقعا بهترین خواننده زن دنیاست اصلا کونم نمیسوخت‌ها. مشکل من اینه که یارو میاد میگه به نظرم بهتر از گوگوش هم تو لیست هست، اما بهش رای دادم.

سوال بنده: چرا؟

البته سوال مشابهش رو وقتی که ملت پایه کروبی بودن ولی میرفتن به موسوی رای میدادن رو میپرسیدم و جوابشون رو میفهمیدم، نه اینکه به نظرم خیلی جواب قانع‌کننده‌ای باشه، ولی یه چیزی بود. مثلا طرف پراگماتیستی فکر میکرد و میگفت به هر حال کروبی رای نداره و ترجیح میدم کسی که به ایده‌آل من نزدیکتره رای بیاره. خوب اونجا یارو داره به کسی رای میده که بعدا قدرت اجرایی داره و باور داره که تو زندگیش تاثیر میذاره. (امیدوارم امر به کسی مشتبه نشه که من موافق هیچ کدومشون بودم)

حالا گوگوش الان قراره رای بیاره چه گلی به سر اینا بزنه که دارن با وجود اینکه باور دارن بهتر از اون هست بهش رای میدن؟

برا من اصلا این خواننده‌هه مهم نیست الان. من مشکلم اینه که چرا آدما نمیتونن داور بی‌غرض باشن؟

خوشحال می‌شم یکی بیاد بگه که چرا، که من اینقدر فکر نکنم که آدما خیلی گهن.

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

رینش جمهوری اسلامی به آدمها

اینکه یکی ادعا کنه که تو سیستم جمهوری اسلامی بزرگ شده و از نظر روانی سالمه مثل این میمونه که یه شیشه که با چکش آهنی خورد شده ادعا کنه که ترک بر نداشته. بنابراین من هم همچین ادعایی ندارم. فقط یه کم مشاهداتم از بقیه اذیت میکنه.

بودن با آدم‌های سالم کاری نیست که بشه به این راحتی‌ها انجام داد. کلا آدم سالم خیلی کم پیدا میشه. مخصوصا کسایی که سالها در معرض سیستم مبتذلی مثل رژیم ایران بوده باشند.

مثلا طرف ادعا میکنه که با رژیم ایران مشکل داره، بعد با تمام زیرساخت‌های اون حکومت داره زندگی میکنه.

طرف می‌آد اینجا عرق میخوره، بعد هنوز فکر میکنه سگ نجسه، خوب عموجون عرق رو همون کسی ممنوع کرده که گفته سگ نجسه، الان شما رو چه حسابی داری با یکیش حال میکنی با یکیش نه؟

این تیکه‌های دینی-مذهبی قضیه رو که بگذاریم کنار، یک دسته دیگه آدمها هستند که به شدت از نظر اجتماعی داغون شدن.

مثلا با طرف رفتیم سفر، بعد یکی که عکاسی کرده همه عکس‌ها رو بین ۳ نفری که تو سفر بودن به اشتراک گذاشته، بعد این رفته همه عکس‌هایی که خودش توش بوده رو پاک کرده. الان من سوالم اینه که اگه سانسور جمهوری اسلامی بده، پس چطوریه که شما با ۲ نفری هم که رفتی سفر نمیتونی عکس به اشتراک بذاری؟

بعد از اون بدتر رفته همون عکس‌ها رو گذاشته تو فیس‌بوک، یه عکس هم که یکی دیگه توش بوده (من) بو قیچی کرده که فقط خودش توش باشه و گذاشته اونجا. بعد باز سوال من اینه که شما علاقه‌ای نداری که حتی بگی که اون عکسا رو گرفته؟ بعد که میگی، همه نوشته‌های تو رو زیر اون عکس‌ها پاک میکنه. بعد میگن رژیم ایران خیلی وقیهه که اینقدر تابلو سانسور میکنه.

همه اینها رو که میبینم، هی پوزم میخوره که چطوری این رژیم اینقدر ریده بهمون. یعنی من تمام تلاشمم بکنم نمیتونم اینقدر به یه فرهنگ برینم.

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

طلای سرخ - جعفر پناهی

چند روز پیش خواهرم می‌پرسید که می‌رم ایران یا نه. من که قصد رفتن ندارم فعلا، ولی معمولا یه طورای خنثایی می‌دونم که نمی‌خوام برم.

این فیلم رو دیدم (راستش الان که دارم می‌نویسم نصفش رو دیدم)، و باز مثل موقع‌هایی که هر از چند‌گاهی پیش می‌آد، به صورت فعال دلم نمی‌خواد برم.

نکته اینه که من تو اون مملکت قبل از اومدنم هم کاری در راستای درست شدنش نمی‌کردم، الان هم برم تخمشو ندارم که کاری کنم. کارهایی هم که به قولی هزینشون کمتره رو اصلا پایه نیستم، تو اون سیستم کاری نیست که نیان بگیرنت و فایده‌ای داشته باشه. پس وقتایی که دوباره یادم می‌آد چه سیستم مذخرفی جریان داره، بیشتر دلم نمی‌خواد که برم.

گمونم فیلم خوبیه، چون اعصاب من رو خیلی داغون به هم ریخت.


۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

پیرزن و دفترش

 کارت بانک رو می‌ذارم توی ماشین که ازش پول بگیرم. یه سالنه که دو طرفش رو به خیابون ماشین‌های خودکار بانک داره. با شیشه‌های بزرگ یه سالن ساخته شده که روبروت خیابونه و پشتت شعبه‌ی بانک. تم رنگی بانک کلا زرده. همه چی توش زرد رنگه. حتی منوهای ماشین خودکار. دم شیشه‌هایی که رو به خیابون هستند یه پله مانند فلزی نقره‌ای رنگ سرتاسر اون سمت سالن رو گرفته. 

گوشه‌ی سالن، روی همون سکوی فلزی، کلی کاغذ و دفتر و یه کیف ولو شده. ارتفاع سکو شاید به زانو هم نرسه. یه پیرزن خیلی پیری با موهایی تمام سفید که دیگه یک دست هم از سرش در نیومدن و اینجا و اونجای سرش رو کم‌پشت گذاشتن، همون موهاش رو با کش بسته و خم شده داره یه کارایی با اون کاغذها می‌کنه. صدای کارت تو دستگاه گذاشتن من رو که می‌شنوه یه کم نگران برمی‌گرده نگاه می‌کنه. شاید چون احساس می‌کنه اطلاعات اون دفترچه خیلی شخصی باشند. تمام تلاشم رو می‌کنم که احساس کنه اصلا بهش توجهی نمی‌کنم. بر می‌گرده و به کارش ادامه می‌ده. زیر چشمی نگاه می‌کنم و می‌بینم که یک طرف صفحه‌ای که بازه توی دفتر، یک کارت ویزیت چسبیده و یک چیزهایی هم زیرش نوشته شده. پیرزن مشغول مالیدن چسب ماتیکی پشت یه کارت ویزیت دیگست. اون رو می‌چسبونه همون صفحه‌ی مقابل توی همون دفتر. یکی دو تا هم رسید داره که اون‌ها رو هم داره آماده می‌کنه یک طوری توی همون صفحه جا بده. گمونم رفته تو شعبه کارش رو انجام داده و حالا داره همه کاغذهای مهم رو توی اون دفتر مرتب می‌کنه چون احساس می‌کنه اگه الان این کار رو نکنه و بذاره بره خونه، یادش می‌ره یا ممکنه که گم کنه بعضی از اون کاغذها رو.

احساسی که اون پیرزن نسبت به دفترش داره تمام وجودم رو به لرزه می‌اندازه. احتمالا اگه اون دفتر گم شه، تمام شماره‌های تلفنش، شماره حساب‌هاش، رمزهای عبورش برای گرفتن پول از بانک و همه چیزهای مهمی که دیگه به خاطر سنش نمی‌تونه به یاد بسپره گم می‌شن. ترجیح می‌دم اون نگاه نگرانش که اول کرد، برای این بوده باشه که احساس می‌کنه اطلاعات اون دفتر خیلی مهم هستن تا اینکه احساس نگرانی کرده باشه که به نظر من پسر جوون یلا قبا آدم کودنی بیاد. خیلی دلم می‌خواست ازش عکس بگیرم. اما اصلا نمی‌خواستم فکر کنه که داره کار عجیبی می‌کنه. می‌تونستم تمام روز رو باهاش کاغدهاش رو مرتب کنم.

پول رو می‌گیرم از دستگاه و می‌رم که سوار تراموا بشم. ایستگاه دقیقا روبروی بانکه. نگاهم رو نمی‌تونم از روی پیرزن بردارم. قطار می‌آد و من رو از اون‌جا می‌کنه می‌بره.

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

خامنه‌ای - قانون

تیتر خبر اینه: تشکر خامنه‌ای از نامزد‌های رد صلاحیت شده به دلیل تمکین به قانون.
الان قانون یعنی خودش دیگه؟ بعد مثلا گفته ما هم ممکنه یه موقعی از قانون ناراضی باشیم، ولی تمکین می‌کنیم که بلابلابلا

خوشم میاد یارو پرروئه. الان منظورش ای اینکه خودش از قانون ناراضی باشه دقیقا چیه؟ مثلا چون یه دستیه نمیتونه درست جلق بزنه از خودش ناراضی میشه؟

دیدین مثلا یارو خفن باهوشه بعد هی یه کارایی میکنه که هر دفعه پوزتون میخوره؟ این یارو هم اینقدر وقیهه که من هر دفعه کم میارم از اعتماد به نفسش.

ویرایش: پ.ن. یکی از دوستان متذکر شد که اینجا انگار دارم سعی می‌کنم با جلق زدن مثلا یه کار پست رو مثال بزنم. ولی اصلا منظورم این نیست، چون خودارضایی رو کار پستی نمیدونم. منظورم اتفاقا این بود که طرف به خودش حال میده، ولی از مدل حال دادن به خودش راضی نیست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

گه‌خوری قدرت‌مندان

من اینقدره از این سیستم گه‌خوری آدم‌هایی که قدرت دستشونه، بعد احساس خطر می‌کنند خوشم می‌آد. بعد اینقدره بیشتر خوشم می‌آد وقتی میبینم که چقدر احمقند و همشون مثل همند.

حالا اصلا چی شد که یاد این افتادم باز؟

اینجا رو دیدم، بعد یارو رسما هی داره گه می‌خوره. ترسیده یه موقع قدرت بیافته دست یکی که یه کم فرق کنه مثلا، بعد از اینا خیلی خوشش نیاد. البته کلا اینا که همشون سر تا پا یه کرباسن، ولی خوبیش الان اینه که این سری خودشون بد دهن همو سرویس کردن. یاد یارو سرتیپ ۲ سپاهه می‌افتم که بعد انتخابات دستگیر شده بود بعد می‌گفت اینا مثل اژدها می‌مونند که بچه خودشونو می‌بلعند.

بعدا که موسوی و کروبی رو بازداشت کردن من اینقدره خوشحال شدم. چون واقعا برای آدم‌هایی که برای من خیلی عزیز هستند فرقی نمی‌کنه که کدومشون سر کار باشه، همشون اون آدم‌ها رو اعدام و زندانی می‌کنند و از هیچ گونه حقی برخوردارشون نمی‌کنند. 

یا مثلا ملت یه طورایی انگار ایده‌آلشون اینه که خاتمی بیاد، بعد من نمی‌تونم یارو رو دوست بدارم، چون وقتی ریختن مهر ماه سال ۷۷ و همه مراکز آموزشی بهایی‌ها رو بستند اون مردک رییس جمهور بود. حالا من نمی‌گم خاتمی بده، اصلا برام اهمیتی نداره که چطوریه، چیزی که برام مهمه اینه که واقعا برای عزیزانم هیچ فرقی نمی‌کنه. تحت قدرت همشون دهن همه این عزیزترینان سرویسه.

بگذریم از اینکه الان خود من هم مستقل از اینکه کدوم یکی از این آخوند‌ها سر کار باشه، طبق عقیده همشون باید کشته بشم؛ ولی خوب من یکی فعلا فرار کردم و بیرون گود نشستم و خیلی احساس خطر نمی‌کنم. منتها خوبیش اینه که کلا تردیدی نمیمونه برام که هیچ کدومشون به درد من یکی نمیخورن.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

کمپوت گیلاس

شاید دبستانی بودیم، من و پسرخاله‌ی هم‌سنم و داداش ۴ سال کوچکترش نشستیم و مامانشون داره دونه دونه بهمون از تو شیشه کمپوت گیلاس، گیلاس میده. من وسط نشسته بودم و اون ۲ تا دو طرف من. یک دور از چپ به راست یک گیلاس، یک دور از راست به چپ. کاملا عادلانه، فقط نکته اینه که من هر دفعه که نوبتم میشه یک گیلاس گیرم می‌آد، اون ۲ تا هر دفعه ۲ تا گیلاس گیرشون میاد.

اون موقع خیلی به این موضوع فکر کردم که چطور الان میتونم ثابت کنم که خاله‌ی محترم داره عادلانه گیلاس‌ها رو تقسیم نمیکنه. اما نشد که نشد.

قضیه از این قرار بود که شوهر یکی دیگه از خاله‌ها تو سیل گیر کرده بود و تو بیمارستان کل دست و پاش تو گچ بود و خلاصه رفته بودیم عیادت، بعدشم که رفته بودیم خونه خاله‌ی شوهر مریض‌دار، یکی از کمپوت‌ها رو خیلی ولخرجی کرده بودن و داده بودن به ما. یادم هم نیست که چرا بقیه نبودن و فقط ما ۳تا بودیم. شاید تنها راهی بوده که ما رو یک جا بتمرگونند و تکون نخوریم. اما یادمه که ته تهش ما خیلی خوشحال بودیم که شوهرخاله‌هه اینطوری شده، چون ما هم کمپوت گیلاس گیرمون اومد، هم یک دور همی مفتی غیر عیدی.

هنوز هم که میرم تو مغازه یکی از خریدهام هر هفته یک شیشه کمپوت گیلاسه، البته کمپوت‌های اینجا دیگه مثل ایران خوشمزه نیست، ولی کمپوت گیلاسه دیگه.

گمان نکنم آسیب‌های روانی‌ای که ما آدم‌های اون دوره تو ایران دیدیم، به این سادگی‌ها از روانمون پاک شه؛ ولی حداقل الان پولم به کمپوت گیلاس میرسه.

پ.ن. خیلی ننه من قریبم بازی در آوردم، خیلی بهتر از اونیم که از این نوشته به نظر می‌آد :ی

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

Google Map - Tehran

امروز یکی از بچه‌ها یه لینک به به جایی تو تهران گذاشته بود، بعد رقتم تو گوگل مپ و همه مسیر‌هایی که بیشتر وقت‌ها می‌رفتم تو تهران رو از تو نقشه دنبال کردم. خیلی ترافیک بود :ی ولی خیلی خوش گذشت :ی

یکی از چیزهایی که دلم براش تنگ میشه تو تهران، ناشناس بودنه. اینجا خیلی زود همه رو میشناسی و هر جا که بری چند نفر آشنا می‌بینی. ناشناس بودن مشخصه شهرای بزرگی مثل تهرانه، چیزی که دوستش داشتم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

Listen Wrold!!!

Hey world!!! You're going to the wrong direction.

What the hell is going on?

This is what you hear and/or read every day.

- UAE activist jailed for courtroom tweet. Seriously? For twitting what's been happening in his father's court? Lucky their governors for having that much oil and US alliance.
- Hamas going the same direction as Iran. It forces haircut and clothes style.
- Internet Censorship in Tunisia after the revolution. It's not the only thing; the Islamic government is moving toward a direction that people in the country criticize them by trying to shout that they are becoming another Iran after the revolution in 1978. Even the very simple activities like drinking or getting alcoholic beverages is becoming harder and harder, and more expensive. More pressure is being put on non-religious people, specially women.
- In Egypt, fresh clashes between different groups, Muslims, Christians, army, seculars, etc., it's just increasing violence entropy being observed in that country.
- North Korea vs. South Korea and US and their stupid atomic bomb and missile tests. China vs. Japan on those ridiculous islands. That part of the world the last thing needs is another war.
- Clashes in Africa that often have a group of extremists on one side; and it's sadly starving people.
- Iran with it's insane government. So unfortunate for it's people that they're living in such a strategic place of the world.
- Russia with it's re-presidential of Putin; that even Merkel just mentioned human rights problems in the country.

I'm really exhausted of this never ending list.

These days my brain is heavily busy with "Is humankind in a better situation now, compared to other era in history?" and it just can't convince me for a positive answer to the question. If the question is whether we've had a positive effect as an specie on earth, I don't think so. I'm definitely not saying that I'm in favor of a genocide on humans, I'm just angry how we made our existence pointless.

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

تنهایی پر هیاهو

سی و پنج سال داخل یک زیر زمین، دستگاه پرس، شهر پراگ.

پرس کتابهای ارزشمندی که چاپشون غیر قانونی شده و جمع‌آوری شدن و باید نابود شن.

خانه‌ای پر از کتاب. تخت خوابی زیر ۲ تن کتاب روی یک قفسه.

کولی‌ها. دخترکی که پایش روی گه می‌رفت، صندلی که روی گه رفت.

آب جو.

پرس بزرگ، کارگران جدید، اخراج، آرامیدن در پرس.

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

Misc...

Easter: A long annoying loooong weekend.

I'd got a new headphone. I'm in a cafe using my old headphone, and it sucks.

I finally could get one of these keyboards. I feel a huge difference in the comfort level, specially because it's specifically emacs friendly.

As time passes, I feel having a baby is more and more none-sense.

For some ridiculous reason, I'm not sure about my insurance status.

Germans are tall, so the secretary is not used to requests for footrests.

Wow, lots of crap going on in my mind.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

Photo Copyright

-me: Do you have my photos?
-secretary: Yes, but a printed version of them.
-m: How do I get the original version?
-s: Hmm, you don't, this is only for you to decide which one you want us to use in certain occasions like brochures or something.
-m: Oh, so I don't want any of them.
-s: Actually if you want one of them to be used, you should sign an agreement for the copyright to allow them to use it. They are afraid if you would go and print them for your families and give them to people.
-m: If I don't have my photo, I don't want anyone else to have them.
-s: Okay, I haven't figured out the details about the copyright of the photos how MPI will own them. I suspect after we own them, we can do whatever we want, including that we can give them also to you.
-m: Then I'll wait until you figure that out.
-s: Sure, and you can mention that you don't allow them to use your photo unless you yourself own it too.

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

کافه پراگ

من هیچ وقت کافه پراگ نتونستم برم. چند بار سعی کردم ولی هر بار که رفتم تعطیل بود.

ولی خوب، از حال و هوای آدمهایی که می‌رفتن،‌ می‌شد فهمید که چطور جاییه.

حالا حکومت دلش می‌خواد زحمتش رو کمتر کنه و تو همه کافه‌ها رو یه‌جا بتونه ببینه،‌ همه کافه‌ها دوربین باید نصب کنن. البته این سوال پیش میاد که این آدمها تو حکومت اصلا پیش نیومده که ۱۹۸۴ رو بخونن؟ یا خیلی کتابای دیگه‌ی تو همین زمینه.

بعد خوب این یه کافه اون‌قدری بچه‌هاش با شرف بودن که ببنده و زیر بار این قضیه نره. هزینه‌ای که همشون پذیرفتن که بپردازن.

گریم گرفت، چون یاد همه هزینه‌هایی می‌افتم که آدم‌ها دارن هر روز می‌پردازن. تو این مورد به خصوص هم فقط بچه‌های پراگ نیستن که دارن هزینه می‌دن. این هزینه رو همه آدم‌هایی که دوست داشتن برن اونجا و حالا یه جایی که خیلی دوسش داشتن، دیگه نیست که برن، می‌دن. این چیزا خیلی واضح‌تر از بقیه هزینه‌هایی که آدم‌ها می‌دن، اجتماعیه. اینطوری محکم می‌زنه تو صورتت.

از اینجا خوندم اول البته.

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

دختران دهه شصت

این متن رو یکی از دوستام برام فرستاده بود. پیداش نکردم رو اینترنت و نمیدونم کی نوشتتش. ولی اینقدری خوب بود که ارزش یه جایی بودن رو داشته باشه. اینه که گذاشتمش اینجا. خوشحال می‌شم اگه نویسندشم پیدا بشه. درضمن اگه با متن اصلی تفاوت داره من مقصر نیستم. من عینن این رو دریافت کردم.

دختران دهه ی شصت:
به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت 
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه
در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی
بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را 
حاملگی های چهار و پنج و شش باره، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را «حرمت خون شهدا» سپید می کرد
و سپیدی تنشان را
سیاهی چادر ها پنهان

به دنیا که قدم گذاشتیم، «سیاه» رنگ زنانگی بود
و «زشت» وصف زنانگی
و «اشک» تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را «مردانه» ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور «از جلو...نظام» مردانه ایستادیم 
و با شعار «مرگ بر...» مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه 
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رته بود ، 
برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم 
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ... نه! روی گونه های مادریم 
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر «نجابت» و «عفت» خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، «محبوب» و «معصوم» شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم!
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای «مردانه حرف زدن» ، «مردانه راه رفتن» و «مردانه کار کردنمان» آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم!
آتش!
یادش به خیر!
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد!
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس، گناه، آتش، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان!
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر 
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادر ها از پدر ها مرد تر شدند
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند 
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند!
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده!
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم 
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند!
وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم
صاعقه خشکمان کرد
ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن
به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه 
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند 
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند 
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند
ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان 
حالا 
در آستانه ی سی سالگی
به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان 
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم 
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که 
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی 
هم مادر نمونه 
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند 
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما 
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم 
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم 
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را 
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس ۶ سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک!
گاهی افسوس می خوریم 
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم 
و به زن بودنمان می بالیم.

نویسنده: ناشناس