۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

گه‌خوری قدرت‌مندان

من اینقدره از این سیستم گه‌خوری آدم‌هایی که قدرت دستشونه، بعد احساس خطر می‌کنند خوشم می‌آد. بعد اینقدره بیشتر خوشم می‌آد وقتی میبینم که چقدر احمقند و همشون مثل همند.

حالا اصلا چی شد که یاد این افتادم باز؟

اینجا رو دیدم، بعد یارو رسما هی داره گه می‌خوره. ترسیده یه موقع قدرت بیافته دست یکی که یه کم فرق کنه مثلا، بعد از اینا خیلی خوشش نیاد. البته کلا اینا که همشون سر تا پا یه کرباسن، ولی خوبیش الان اینه که این سری خودشون بد دهن همو سرویس کردن. یاد یارو سرتیپ ۲ سپاهه می‌افتم که بعد انتخابات دستگیر شده بود بعد می‌گفت اینا مثل اژدها می‌مونند که بچه خودشونو می‌بلعند.

بعدا که موسوی و کروبی رو بازداشت کردن من اینقدره خوشحال شدم. چون واقعا برای آدم‌هایی که برای من خیلی عزیز هستند فرقی نمی‌کنه که کدومشون سر کار باشه، همشون اون آدم‌ها رو اعدام و زندانی می‌کنند و از هیچ گونه حقی برخوردارشون نمی‌کنند. 

یا مثلا ملت یه طورایی انگار ایده‌آلشون اینه که خاتمی بیاد، بعد من نمی‌تونم یارو رو دوست بدارم، چون وقتی ریختن مهر ماه سال ۷۷ و همه مراکز آموزشی بهایی‌ها رو بستند اون مردک رییس جمهور بود. حالا من نمی‌گم خاتمی بده، اصلا برام اهمیتی نداره که چطوریه، چیزی که برام مهمه اینه که واقعا برای عزیزانم هیچ فرقی نمی‌کنه. تحت قدرت همشون دهن همه این عزیزترینان سرویسه.

بگذریم از اینکه الان خود من هم مستقل از اینکه کدوم یکی از این آخوند‌ها سر کار باشه، طبق عقیده همشون باید کشته بشم؛ ولی خوب من یکی فعلا فرار کردم و بیرون گود نشستم و خیلی احساس خطر نمی‌کنم. منتها خوبیش اینه که کلا تردیدی نمیمونه برام که هیچ کدومشون به درد من یکی نمیخورن.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

کمپوت گیلاس

شاید دبستانی بودیم، من و پسرخاله‌ی هم‌سنم و داداش ۴ سال کوچکترش نشستیم و مامانشون داره دونه دونه بهمون از تو شیشه کمپوت گیلاس، گیلاس میده. من وسط نشسته بودم و اون ۲ تا دو طرف من. یک دور از چپ به راست یک گیلاس، یک دور از راست به چپ. کاملا عادلانه، فقط نکته اینه که من هر دفعه که نوبتم میشه یک گیلاس گیرم می‌آد، اون ۲ تا هر دفعه ۲ تا گیلاس گیرشون میاد.

اون موقع خیلی به این موضوع فکر کردم که چطور الان میتونم ثابت کنم که خاله‌ی محترم داره عادلانه گیلاس‌ها رو تقسیم نمیکنه. اما نشد که نشد.

قضیه از این قرار بود که شوهر یکی دیگه از خاله‌ها تو سیل گیر کرده بود و تو بیمارستان کل دست و پاش تو گچ بود و خلاصه رفته بودیم عیادت، بعدشم که رفته بودیم خونه خاله‌ی شوهر مریض‌دار، یکی از کمپوت‌ها رو خیلی ولخرجی کرده بودن و داده بودن به ما. یادم هم نیست که چرا بقیه نبودن و فقط ما ۳تا بودیم. شاید تنها راهی بوده که ما رو یک جا بتمرگونند و تکون نخوریم. اما یادمه که ته تهش ما خیلی خوشحال بودیم که شوهرخاله‌هه اینطوری شده، چون ما هم کمپوت گیلاس گیرمون اومد، هم یک دور همی مفتی غیر عیدی.

هنوز هم که میرم تو مغازه یکی از خریدهام هر هفته یک شیشه کمپوت گیلاسه، البته کمپوت‌های اینجا دیگه مثل ایران خوشمزه نیست، ولی کمپوت گیلاسه دیگه.

گمان نکنم آسیب‌های روانی‌ای که ما آدم‌های اون دوره تو ایران دیدیم، به این سادگی‌ها از روانمون پاک شه؛ ولی حداقل الان پولم به کمپوت گیلاس میرسه.

پ.ن. خیلی ننه من قریبم بازی در آوردم، خیلی بهتر از اونیم که از این نوشته به نظر می‌آد :ی

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

Google Map - Tehran

امروز یکی از بچه‌ها یه لینک به به جایی تو تهران گذاشته بود، بعد رقتم تو گوگل مپ و همه مسیر‌هایی که بیشتر وقت‌ها می‌رفتم تو تهران رو از تو نقشه دنبال کردم. خیلی ترافیک بود :ی ولی خیلی خوش گذشت :ی

یکی از چیزهایی که دلم براش تنگ میشه تو تهران، ناشناس بودنه. اینجا خیلی زود همه رو میشناسی و هر جا که بری چند نفر آشنا می‌بینی. ناشناس بودن مشخصه شهرای بزرگی مثل تهرانه، چیزی که دوستش داشتم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

Listen Wrold!!!

Hey world!!! You're going to the wrong direction.

What the hell is going on?

This is what you hear and/or read every day.

- UAE activist jailed for courtroom tweet. Seriously? For twitting what's been happening in his father's court? Lucky their governors for having that much oil and US alliance.
- Hamas going the same direction as Iran. It forces haircut and clothes style.
- Internet Censorship in Tunisia after the revolution. It's not the only thing; the Islamic government is moving toward a direction that people in the country criticize them by trying to shout that they are becoming another Iran after the revolution in 1978. Even the very simple activities like drinking or getting alcoholic beverages is becoming harder and harder, and more expensive. More pressure is being put on non-religious people, specially women.
- In Egypt, fresh clashes between different groups, Muslims, Christians, army, seculars, etc., it's just increasing violence entropy being observed in that country.
- North Korea vs. South Korea and US and their stupid atomic bomb and missile tests. China vs. Japan on those ridiculous islands. That part of the world the last thing needs is another war.
- Clashes in Africa that often have a group of extremists on one side; and it's sadly starving people.
- Iran with it's insane government. So unfortunate for it's people that they're living in such a strategic place of the world.
- Russia with it's re-presidential of Putin; that even Merkel just mentioned human rights problems in the country.

I'm really exhausted of this never ending list.

These days my brain is heavily busy with "Is humankind in a better situation now, compared to other era in history?" and it just can't convince me for a positive answer to the question. If the question is whether we've had a positive effect as an specie on earth, I don't think so. I'm definitely not saying that I'm in favor of a genocide on humans, I'm just angry how we made our existence pointless.

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

تنهایی پر هیاهو

سی و پنج سال داخل یک زیر زمین، دستگاه پرس، شهر پراگ.

پرس کتابهای ارزشمندی که چاپشون غیر قانونی شده و جمع‌آوری شدن و باید نابود شن.

خانه‌ای پر از کتاب. تخت خوابی زیر ۲ تن کتاب روی یک قفسه.

کولی‌ها. دخترکی که پایش روی گه می‌رفت، صندلی که روی گه رفت.

آب جو.

پرس بزرگ، کارگران جدید، اخراج، آرامیدن در پرس.

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

Misc...

Easter: A long annoying loooong weekend.

I'd got a new headphone. I'm in a cafe using my old headphone, and it sucks.

I finally could get one of these keyboards. I feel a huge difference in the comfort level, specially because it's specifically emacs friendly.

As time passes, I feel having a baby is more and more none-sense.

For some ridiculous reason, I'm not sure about my insurance status.

Germans are tall, so the secretary is not used to requests for footrests.

Wow, lots of crap going on in my mind.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

Photo Copyright

-me: Do you have my photos?
-secretary: Yes, but a printed version of them.
-m: How do I get the original version?
-s: Hmm, you don't, this is only for you to decide which one you want us to use in certain occasions like brochures or something.
-m: Oh, so I don't want any of them.
-s: Actually if you want one of them to be used, you should sign an agreement for the copyright to allow them to use it. They are afraid if you would go and print them for your families and give them to people.
-m: If I don't have my photo, I don't want anyone else to have them.
-s: Okay, I haven't figured out the details about the copyright of the photos how MPI will own them. I suspect after we own them, we can do whatever we want, including that we can give them also to you.
-m: Then I'll wait until you figure that out.
-s: Sure, and you can mention that you don't allow them to use your photo unless you yourself own it too.

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

کافه پراگ

من هیچ وقت کافه پراگ نتونستم برم. چند بار سعی کردم ولی هر بار که رفتم تعطیل بود.

ولی خوب، از حال و هوای آدمهایی که می‌رفتن،‌ می‌شد فهمید که چطور جاییه.

حالا حکومت دلش می‌خواد زحمتش رو کمتر کنه و تو همه کافه‌ها رو یه‌جا بتونه ببینه،‌ همه کافه‌ها دوربین باید نصب کنن. البته این سوال پیش میاد که این آدمها تو حکومت اصلا پیش نیومده که ۱۹۸۴ رو بخونن؟ یا خیلی کتابای دیگه‌ی تو همین زمینه.

بعد خوب این یه کافه اون‌قدری بچه‌هاش با شرف بودن که ببنده و زیر بار این قضیه نره. هزینه‌ای که همشون پذیرفتن که بپردازن.

گریم گرفت، چون یاد همه هزینه‌هایی می‌افتم که آدم‌ها دارن هر روز می‌پردازن. تو این مورد به خصوص هم فقط بچه‌های پراگ نیستن که دارن هزینه می‌دن. این هزینه رو همه آدم‌هایی که دوست داشتن برن اونجا و حالا یه جایی که خیلی دوسش داشتن، دیگه نیست که برن، می‌دن. این چیزا خیلی واضح‌تر از بقیه هزینه‌هایی که آدم‌ها می‌دن، اجتماعیه. اینطوری محکم می‌زنه تو صورتت.

از اینجا خوندم اول البته.

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

دختران دهه شصت

این متن رو یکی از دوستام برام فرستاده بود. پیداش نکردم رو اینترنت و نمیدونم کی نوشتتش. ولی اینقدری خوب بود که ارزش یه جایی بودن رو داشته باشه. اینه که گذاشتمش اینجا. خوشحال می‌شم اگه نویسندشم پیدا بشه. درضمن اگه با متن اصلی تفاوت داره من مقصر نیستم. من عینن این رو دریافت کردم.

دختران دهه ی شصت:
به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت 
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه
در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی
بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را 
حاملگی های چهار و پنج و شش باره، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را «حرمت خون شهدا» سپید می کرد
و سپیدی تنشان را
سیاهی چادر ها پنهان

به دنیا که قدم گذاشتیم، «سیاه» رنگ زنانگی بود
و «زشت» وصف زنانگی
و «اشک» تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را «مردانه» ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور «از جلو...نظام» مردانه ایستادیم 
و با شعار «مرگ بر...» مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه 
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رته بود ، 
برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم 
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ... نه! روی گونه های مادریم 
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر «نجابت» و «عفت» خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، «محبوب» و «معصوم» شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم!
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای «مردانه حرف زدن» ، «مردانه راه رفتن» و «مردانه کار کردنمان» آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم!
آتش!
یادش به خیر!
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد!
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس، گناه، آتش، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان!
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر 
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادر ها از پدر ها مرد تر شدند
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند 
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند!
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده!
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم 
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند!
وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم
صاعقه خشکمان کرد
ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن
به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه 
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند 
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند 
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند
ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان 
حالا 
در آستانه ی سی سالگی
به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان 
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم 
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که 
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی 
هم مادر نمونه 
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند 
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما 
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم 
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم 
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را 
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس ۶ سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک!
گاهی افسوس می خوریم 
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم 
و به زن بودنمان می بالیم.

نویسنده: ناشناس