۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

Metal

قبل از اینکه علیرضا بره، یکی دو هفته پیش، نمی‌دونم چی شد که دوباره چند تا آهنگ متال برام گذاشت و یه کم گوش کردم و به نظرم خیلی آرومتر از قبل میومدن.

ظاهرا ذهن من حسابی از قبل شلوغتر شده که اینطوری فکر کرده. شاید هم قدرت مدیریت کردن اون مقدار صدا رو قبلا نداشته که الان داره. وقتی که گوش می‌کردم اصلا به نظرم نمیومد که شلوغه. اتفاقا خیلی هم آروم بود و بسیار لذت‌بخش.

حالا هم چند روز شده که دارم متالیکا گوش می‌کنم. خیلی دوست داشتنیه برام. احساس می‌کنم که اینا قشنگ تو یه طبقه دیگه دارن کار میکنن.

الان هم دارم این رو گوش میدم:

Metallica - Garage Inc. (1998)

twitter + empathy

I used to the twitter plugin for the pidgin. Actually I used to pidgin. I think it's been for 2 releases that Fedora replaced pidgin with empathy as default IM. I didn't use empathy since this last release of Fedora 15. The integration of empathy with GNOME 3 seduces me to use that; but it doesn't have a twitter plugin.

After googling a litter I found here which can be used to communicate with twitter server using my own gtalk account. It's better than the old pidgin plugin because I don't have to have an extra account enabled in my IM.

Cool.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

حال بد

اصلا حالم خوب نیست.
اخبار اصلا خوب نیست.
قصاص. کور کردن.
جنایت.
دیکتاتوری. کشتار.
هرج و مرج.
تجاوز وسط انقلاب.
شیرینی به مناسبت کشته شدن یه آدم.
.....

اصلا خوب نیست اوضاع. خیلی بده.

شهرستانک / آهار

فصل شکوفه شد و من گفتم خوب حیف میشه اگه نرم شهرستانک و اون همه شکوفه رو نبینم. بعد اینطوری بود که من ۳ سال پیش با محمدرضا و وحید رفته بودم و GPS داشتیم و راه رو خوب پیدا کردیم. امثال قرار بود با یکی از دوستام برم ولی نشد و تصمیم گرفتم تنها برم.

بعد اینطوری بود که جمعه می‌خواستم برم مسافرت و برای همین شب پنجشنبه تصمیم گرفتم که برم. از خونه که می‌خواستم راه بیفتم هوا ابری بود. هواشناسی رو که نگاه کردم بارونی بود. کوه خیلی به نظر unstable میومد هواش. اما راه افتادم. به پارک‌وی که رسیدم زیر بارون بودم. اما به پایین دربند که رسیدم همه داشت خوب می‌شد. خلاصه ساعت ۷ عصر اواسط اردیبهشت از پایین دربند راه افتادم. من که راه افتادم تو کوه یک هوای شرجی بود که هیچ بارونی نمیومد و هرچی هم که گذشت هوا صافتر شد. به عمرم تو کوه اینقدر عرق نکرده بودم. خیلی زیاد. خیلی.

نکته‌ی بسیار خوب قضیه این بود که هیچ کس تو راه نبود. هیچ کس. همه چیز هم تمیز بود. حتی مغازه‌ها هم بیشترشون تعطیل بودن. یواش یواش بالا رفتم و حدود ۹:۲۰ بود که رسیدم به شیرپلا. سر راه البته یه عدسی خوردم اونجا که طناب‌ها شروع میشن. پناهگاه پایین بسته بود که من بیشتر دوستش دارم و رفتم پناهگاه بالا. اونجا یه ۱۰۰ نفر از ارتش اومده بودن. بنده خدا سربازای فلک‌زده رو آورده بودن تمرین. تا ۱۰ اونجا بودم و بعدش کون مبارک رو به سختی جمع نموده و راه افتادم. وقتی می‌خواستم راه بیفتم آقاهه گفت که واسه برگشت دیر شده نمی‌خوای بمونی؟ گفتم من تازه دارم میرم بالا :ی

توی راه باز هم هیچکسی نبود. اما شب بود و ابهت کوه بدجوری میگرفت. مجبور شدم اون چراغ قوه رو بذارم روی سرم که یه کم نور جلوم باشه و نترسم. دوست داشتم که اینقدر قوی بود. احساس می‌کردم که با یه حریف خیلی قوی دارم مبارزه می‌کنم و کاملا دارم ارتقاع پیدا می‌کنم. هوا سرد شد. باد میومد. هوا طوری بود که گوشم حسابی منجمد شده بود. فقط چون می‌خواستم بهش غلبه کنم ادامه میدادم. ۱۲ که به پناهگاه رسیدم رفتم تو و دیدم تو پناهگاه سنگ سیاه هم هیچ‌کس نیست. دقیقا تنها. خیلی خوب بود. احساسی بود که هرگز تجربه نکرده بودم. اونجا، تو اون ارفاع، تنها. عالی بود. استراحت و نسکافه و خواب. ساعت گذاشتم برای ۵:۳۰.

حدود ۴ بود که بیدار شدم و صدا میومد. دقت کردم دیدم صدای باد نیست. صدای آدم نیست. صدای در نیست. سرم رو آوردم از کیسه خواب بیرون و بلافاصله صدا قطع شد. چراغ انداختم و چیزی ندیدم. رفتم تو کیسه خواب. دوباره این صدا اومد. دوباره اومدم بیرون و باز صدا قطع شد. بعد از مدتی شک کردم و توی کوله رو نگاه کردم. چیزی ندیدم. ولی باز هم ادامه داشت. تا اینکه دیدم ۲ تا موش کوچولوی مامانی عین اینها که تو کارتونها میبینیم زده به کوله و نون و آجیل می‌خورن. کوله رو بستم و دوباره خوابیدم. باز صدا اومد. دیدم داره یکیشون دنبال یه راه واسه ورود به کوله پیدا میکنه :)) خلاصه دیگه خوابم نبرد و بیدار شدم و چای خوردم و راه افتادم. خیلی هوا خوب بود. سحر بود. آفتاب طلوع می‌کرد و البته باد سرد زیادی میومد. قبل از ۸ بود که رسیدم به قله توچال. باز هم تو پناهگاه تنها بودم. ۸ از اونجا دراومدم و شمال رو نگاه کردم. گرخیده بودم که الان من از کدوم اینها برم پایین که برسم به شهرستانک. تمام تخم مبارک رو جمع کرده و راه افتادم. گفتم بالاخری به یه جایی می‌رسم دیگه.

رفتم پایین و یه راهی از دور دیدم و رفتم که برسم به اون. همینطوری رفتم پایینتر و رسیدم به یه روستا. اونجا ۱۱ بود. از یکی که داشت رو زمینش کار میکرد پرسیدم که اینجا کجاست؟ گفت ما به اینجا می‌گیم. سوگِنه. پرسیدم که همینطوری برم میرسم به شهرستانک؟ گفت نه شهرستانک پشت این کوهه. یه کم سخته از اینجا بری اونجا.

اینجا بود که فهمیدم یه کوه اشتباه پیچیدم :ی

ولی راضی بودم. چون خیلی ده بود. کاملا ارضام میکرد. یه جا نشستم که نهار بخورم. یه آبی میومد نوشیدنی و یه درخت گیلاس پر از شکوفه بالای سرم و سایه. خیلی خیلی ایده‌آل بود.

اونجا همه خونه‌ها با حلبی ساخته شده بودن.


بعد رفتم پایینتر و بالاخره فهمیدم که اومدم آهار :ی اما خوب بود. راضی بودم. سفر تنهایی خوبی بود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

ته‌نشین

قشنگ منو هم می‌زنه. ته مزه‌ی اعماق وجودم رو حس می‌کنه و شروع می‌کنه به هم زدن تا اونجا که هرچی هست بیاد بالا. خیلی کمن کسایی که اینطوری من رو می‌چشن. زیر و رو شدن لذت‌بخشی بود.

هندل کردن یه آدم کله شق تو بحث اصلا کار ساده‌ای نیست. از قدرت این آدم‌ها خوشم میاد.

۲ ساعت از تمامش لذت بردم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

Right - Left

he - There is a "Personal Information" on the right side.

me - ok, I see: Hi Adrin Jalali Khooshahr, blah blah blah

he - ok, you are looking on the left, I told on the right side.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

عقد

ملت ما یا سنتی هستند که برای کردن/شدن دائم و شرعی می‌رن پیش آخوندهای معمولی و سنتی
یا
روشنفکر هستند که می‌رن پیش آخوندهای روشنفکر. ظاهرا اگه خیلی خفن باشن می‌رن اجازه نمودن و نموده شدن رو از یکی مثل خاتمی می‌گیرن. مثل اینکه بیشتر میچسبه.

ولی واقعا روشنفکرن هااااا!!!!

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

جدایی نادر از سیمین

دیروز با دوستام رفتیم جدایی نادر از سیمین رو دیدیم. فیلمی بود که یک سری از واقعیت‌های خیلی تلخ فرهنگ کنونی خیلی از ایرانی‌ها رو نشون می‌داد. البته مشکل من باهاش این بود که واقعیت رو نشون می‌داد، اما تلخ و اشتباه بودنش رو نه. فقط کسی می‌تونست بفهمه که تلخه که اگه خودش بود اون کارها رو نمی‌کرد. اگه یه آدم طبیعی جامعه رو بذاری اونجا احساس می‌کنه که همه چیز عادیه.

کارگردانی فیلم به نظرم داغون و افتضاح بود. سرشار از اشتباه بود. کند بود. ۲ ساعت مذخرف ساخته شده بود که می‌شد همون مذخرفات رو تو ۲۰ دقیقه نمایش داد.

من که شخصا ۱ ساعت بیشتر نتونستم تحمل کنم و از سینما اومدم بیرون. ولی خوب بود که ببینم مردم از چی داره خوششون میاد.

متاسفم

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

غصه

وقتی خوشحال باشی ولی کسی نباشه که بهش منتقل کنی، مثل یه خازن می‌مونی که خیلی راحت ممکنه بترکه.

کسی رو اینجا حس نمی‌کنم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

I hate the US

آقا ما یه بسته فرستادیم، گفته بودن ۳ روزه می‌رسه، بعد از ۶ روز تازه رسیده آمریکا، که اصلا قرار بود بره کانادا، بعد اونجا واسه ما زده:

Clearance delay

آخه بسته کاغذی رو هم اینا نگه می‌دارن که چی بشه؟ یعنی مملکت از اون داغونتر من سراغ ندارم.