۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

گل پامچال


رفتم یه گلدون خریدم. بعد که پولشو دادم از آقاهه پرسیدم اسم این گل چیه؟ گفت پامچال. تمام زندگیم دوست داشتن ببینم این گل چه شکلیه. بالاخری فهمیدم :دی
حالا این گلدون رو با کاکتوسم می‌برم شرکت :)

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

.....................................

...................................................................................................................................................................................
قرار ... کنسل شد. و کسی چه می‌داند که این به چه معناست. معنایی ندارد. اما ........

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

موسیقی مشروطه - پنجره امید

من کاملا معتقدم که باید آهنگای داخلی رو چون می‌تونیم، بخریم. ولی این رو برای دوستان خارجه گذاشتم.
دقت کنید که لینک بعد از مدتی ممکنه کار نکنه چون پاکش می‌کنم.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

:(

چرا این آدم‌ها همیشه می‌ذارن وسط دعوا فوت می‌کنن؟ :( یاد طالقانی افتادم. روح منتظری و طالقانی شاد.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

cube

امروز اولین cube رو تو SSAS (SqlServer Analysis Services) بدون خطا ساختم و داده‌های ۶ ماه هم توش جا شد. البته می‌دونم که اهمیتی نداره :دی
دارم خفه میشم.......

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

سورملینا

... سورمه گفت: «از این پس هر روز می‌آیم.» و هنگامی که می‌خواست برود، سری به اتاقک آیدین زد، کمی روی تخت نشست، یکی دو تا از کتاب‌ها را ورق زد، و بعد گفت: «شما یوسف نجارید؟»
آیدین گفت: «خانم سورمه.»
سورمه گفت: «سورملینا.»
آیدین گفت: «خانم سورملینا، اجازه می‌دهید من شما را دوست داشته باشم؟»
سورمه استاد. لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید. گفت: «اختیار دارید.»
آن وقت آیدین او را بوسید. با تمام محبت. او را همچون سرزمینی از پیش تعیین شده از آن خود کرد و بر آن پا گذاشت.

سمفونی مردگان
عباس معروفی

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

این روزها

اینجا داره خاک می‌خوره. دیدم من که کلی دلم پره و کلی دلم می‌خواد بنویسم. خوب کلی‌هاش رو جایی می‌نویسم که دوست ندارم هیچ کسی تو دنیا بخونه. ولی یک سری‌هاش رو هم برام شاید مهم نباشه. فقط مهمه که یه جایی بنویسم که خالی بشم. میام می‌ریزم اینجا. کی به کیه. دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده. کلی.
این روزها بنا به کلی دلیل که حتی خودم هم نمی‌تونم برای خودم بشمرم همشو دلم گرفته. افسرده شدم. اعصابم خورده. بیشتر هم از خودم. به کسی هم حق نمی‌دم ازم بپرسه که برای چی و اینا. زندگی خوب پیش می‌ره. ولی اصلا با چیزی که دوست دارم نزدیکی نداره. شاید هم دارم الکی می‌گم. ولی خیلی مواقع چیزایی دلم می‌خواد که اصلا ندارمشون. اصلا. کارایی دلم می‌خواد بکنم که نمی‌تونم. یک مقدارشم از سر تنبلی خودمه. چه می‌شه کرد. گاهی آدم دلش می‌خواد کون‌گشادی طی کنه دیگه. چه می‌شه کرد. حس نتگ کردنش نیست.
راستی شما خوبید؟

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

چشمها

«تقدیم به همه ی آنان که با چشمبند سبز به دنیا می نگرند»

با چشم‌ها
ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.

فرياد برکشيدم:
«ــ اينک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از
کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !
با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»
«ــ ديديم
(گفتند خلق، نيمي)
پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»

نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:

«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشن‌اش را!»

باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:
«ــ اي ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!»

□

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
از ما دليل مي‌طلبد.»

توفان ِ خنده‌ها...
«ــ خورشيد را گذاشته،
مي‌خواهد
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»

توفان ِ خنده‌ها...

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا
گويي
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.

□
(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
با نان ِ خشک ِشان. ــ
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)

□
افسوس!
آفتاب
مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌يي
آنان را
اين‌گونه
دل
فريفته بودند!

□
ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش مي‌توانستم
ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
مي‌توانستم!
شاملو ـ ۱۳۴۶